یوگانیدرا: تمرینی شفابخش برای کسانی که با سرطان زندگی می‌کنند

 15 مرداد 1398   16:59
 0
 2068
اشتراک :

نویسنده: جولی فریدبرگر  (پریاشاکتی)
برگردان: لعیا نبی‌فر


من از سال 1985 یوگانیدرا انجام می‌دهم و تقریباً همین مدت‌زمان نیز به تدریس آن مشغولم. در سال 1993 وقتی تشخیص داده شد که سرطان سینه دارم، یوگانیدرا بخش اساسی و ضروری تمرین‌های یوگایم شد، تمرین‌هایی که به‌طورکلی عامل کلیدی بهبود و در بلندمدت شفایم بود. از این تجربه، اعتقادی عمیق‌تر به یوگا و تعهدی محکم‌تر به آموزش آن برایم به‌جا ماند. از آن زمان قدرت شفابخش یوگا و شیوه‌هایی که تمرین‌های یوگا می‌توانند به روند شفا کمک کنند، بیش‌ازپیش مرکز توجه تدریسم بوده است.

یوگا و شفا

فواید یوگانیدرا در بهروزی و سلامتی عمومی و نتایج معنوی عمیقش برای هرکسی که تمرینش می‌کند، شناخته‌شده است و برای هرکسی که با بیماری دگرگون‌کننده‌ای روبه‌رو می‌شود و زندگی را سپری می‌کند، بسیار مناسب است. در این مقاله، دربارة اهمیت یوگانیدرا برای کسانی که سرطان (درواقع هر بیماری دگرگون‌کننده‌ای) دارند و دربارة ارتباط ویژه‌ای که هر جزء این تمرین برای آن‌ها دارد، اندیشه‌هایم را ارائه می‌کنم.
معتقدم که نیاز به شفا، یکپارچگی، هماهنگی و تعادل در تمام موجودات مشترک است و یوگا و شفا در اصل یکی‌اند. این دو باور را اساس تدریسم قرار می‌دهم. واژة «یوگا» به معنی اتحاد، یعنی پیوند دادن، یکی کردن و متحد کردن است. لغت‌نامة آکسفورد واژة «شفا دادن» را «یکپارچه یا بی‌عیب کردن، به‌هم پیوستن بعد از بریده یا شکسته شدن» تعریف می‌کند؛ بنابراین یوگا و شفا در معنا و هدف شبیه‌اند که درواقع همان یکپارچگی، هماهنگی و تعادل در تمام سطوح وجودمان و یکی شدن خویش با خویشتن الهی در عمیق‌ترین سطح است. یوگا کل‌نگر است، یعنی با یکپارچه کردنمان شفا می‌دهد.
همة ما به شفا نیاز داریم و به دنبالش هستیم. چنین نیازی با روبه‌رو شدن فرد با تشخیص سرطان به نیازی فوری تبدیل می‌شود. سرطان، فرد را به زمان حال می‌کشد و زندگی‌اش را با ایجاد الزام برای بررسی و بازنگری فوری تمام جنبه‌های آن زیرورو می‌کند. این تشخیص ممکن است او را خرد کند. مردم می‌گویند «حس می‌کردم تکه‌تکه شده بودم»، «حس می‌کردم خودم را گم‌کرده بودم.» این حس بسیار عمیقی است و خیلی از کسانی را که در پی شفا و بازگشت یکپارچگی‌شان هستند به یوگا می‌کشاند.
هریک از ابعاد یوگا در روند شفا نقشی دارد. حرکت‌های بدنی پرورش‌دهنده، تمرین‌های تنفسی، مراقبه، وانهادگی و یوگانیدرا همه شرایطی را فراهم می‌کنند که ممکن است در آن سلامتی جسمی، احساسی، روانی و معنوی به اوج برسند. تلاش برای رعایت یاما  و نیاما  به ما نیروی درونی، عقیدة راسخ و ایمان می‌دهد تا با چالش‌ها روبه‌رو شویم و درس‌هایشان را بیاموزیم. متون مقدسی مانند باگاواد گیتا،  اوپانیشادها  و پاتانجالی  ما را که جویای دانشیم، هدایت و تأمین می‌کنند و یاری‌مان می‌دهند که برای مرگ آماده شویم. شاید از همه مهم‌تر اینکه نشانمان می‌دهند که می‌توانیم با مرگ شفا یابیم.

یوگانیدرا: تمرینی شفابخش برای کسانی که با سرطان زندگی می‌کنند

وانهادگی

وانهادگی، اساس شفا یافتن است. استراحت دادن به جسم و ذهن موجب می‌شود نیروهای شفابخش درونی‌مان به کمک بیایند و هر شیوة وانهادگی عمیق تأثیرهای مثبتی بر سلامتی و بهروزی دارد. اگر وانهادگی مرتب انجام شود، سامانة عصبی سمپاتیک را (که آغازگر واکنش «جنگ یا گریز» است) آرام می‌کند و سامانة عصبی پاراسمپاتیک را (که به جسم و ذهن پیام می‌دهد «همه‌چیز روبه‌راه است») به کار می‌اندازد. وانهادگی عمیق، تنفس را آهسته و منظم می‌کند، تپش قلب و فشارخون را پایین می‌آورد و فشار عضلانی، روانی و احساسی را آزاد می‌سازد. همچنین کیفیت خواب و توان تمرکز فرد را بهتر می‌کند. وانهادگی عمیق از اضطراب و فشار روحی که باعث کاهش عملکرد ایمنی است، می‌کاهد و شرایطی ایجاد می‌کند که آن را بهتر کند. به‌طورکلی ازآنجایی‌که سرطان، مجموعه شرایطی است که در آن سامانة ایمنی لطمه‌خورده نمی‌تواند از پس تکثیر سلول‌های آسیب‌دیده بر‌آید، تمرینی که بتواند واکنش ایمنی را برانگیزد، به‌احتمال‌زیاد مفید خواهد بود.

یوگانیدرا

یوگانیدرا، تمرینی متحول کننده است که می‌تواند در سطح عمیق تغییر ایجاد کند. سوامی ساتیاناندا ساراسواتی  می‌گوید: «حس عمیق وانهادگی عضلانی، روانی و احساسی که در یوگانیدرا دست‌یافتنی است، انرژی‌های حیاتی و روحی را که در مجراهای روحی (نادی‌های)  شبکة انرژی در پس بدن جسمانی جریان دارند، متعادل می‌کند. جریان آزاد این انرژی‌ها، شالودة سلامتی جسمی و روانی مطلوب را شکل می‌دهد.»
یوگانیدرا ویژگی‌های خاص خودش را نیز به فایده‌های عمومی وانهادگی می‌افزاید و به ما کمک می‌کند به ترس، اضطراب و ناامنی غلبه کنیم. فضایی که یوگانیدرا در درون ایجاد می‌کند به تحول نگرش منجر می‌شود. یوگانیدرا رها کردن را به ما می‌آموزد و وارستگی (وایراگیا)  پدید می‌آورد. یوگانیدرا سامسکاراهایمان  را آزاد و ساکشی  یا خودآگاه شاهد را بیدار می‌کند.
این تأثیرهای یوگانیدرا برای کسانی است که مرتب آن را انجام می‌دهند. تمام این ویژگی‌ها برای هرکسی که با بیماری دگرگون‌کننده‌ای سروکار دارد، مهم‌تر و ضروری‌تر نیز می‌شوند و اینجا منظورمان فقط بهبودی جسمی نیست، بلکه منظور، شفای کامل احساسی و معنوی نیز هست.
هر بخش تمرین یوگانیدرا در آزاد کردن انرژی مسدودشده، مؤثر است. مهم‌تر اینکه انجام یوگانیدرا می‌تواند به ما کمک کند واقعیت موقعیتمان را هرقدر هم ناخوشایند، مشکل یا ترسناک باشد، بشناسیم و بپذیریم و همچنین می‌تواند کمکمان کند، احساسات نیرومندی را که آشکار می‌کند بشناسیم، بپذیریم و رها کنیم. دور از انتظار نیست که این احساسات بیشتر فروخورده و سرکوب‌شده‌اند، اما با آوردنشان به سطح آگاهی، انرژی گیرافتاده‌ای که صرف سرکوب‌شدنشان شده است، برای استفاده در هدف‌های مؤثرتر و خلاق‌تر آزاد می‌شود.
شناخت و پذیرش واقعیت یعنی دیدن «هر چیزی همان‌گونه که هست». حقیقت اصلی برای کسانی که سرطان دارند، این است که واقعیت برای آن‌ها ناگهان تغییری اساسی کرده است. برای هر نوع سرطانی که تشخیص داده شود، چه یکی از سرطان‌هایی با آیندة رضایت‌بخش باشد یا نباشد، چه در مرحلة نخستین تشخیص داده‌شده باشد و علاج‌پذیر و مهار‌شدنی به‌حساب آید یا پیشرفته و احتمالاً علاج‌ناپذیر، موضوع همین است. خواه قرار باشد کسی در مدت یک ماه خواه یک سال یا چهل سال از سرطان یا چیز دیگری بمیرد، واقعیتی که در نتیجة تشخیص با آن روبه‌رو می‌شود، واقعیت فناپذیری و مرگ است.
کنار آمدن با این مسئله کار بسیار بزرگی است. این کار، هجوم احساساتی را به همراه می‌آورد که برای بیشتر افراد طاقت‌فرساست: اضطراب، وحشت، خشم، غصه، ناامیدی، نگرانی برای آیندة خود و برای عزیزان خود. این احساسات معمولاً ناگهانی می‌آیند و با ایجاد آشوبی درونی و تشویشی در دل و فکر، درست یا سازنده فکر کردن یا اصلاً فکر کردن را بسیار دشوار می‌کنند. تمرین یوگانیدرا این تشویش را فرومی‌نشاند و مدتی به ما آرامش نسبی می‌دهد تا بتوانیم زندگی را با متانت احیاشده‌مان از سر بگیریم، آن‌وقت می‌توانیم با آرامش بیشتر به وضعیتمان فکر کنیم. با تمرین مداوم، این تأثیرها فزاینده و پایدار می‌شوند: پاسخ‌ها و واکنش‌های همیشگی‌مان به موقعیت‌هایی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم و شیوة بودنمان در این دنیا تغییر می‌کند. هر بار که تمرین می‌کنیم، درسی از رها کردن می‌آموزیم و این درس برایمان می‌ماند.
انجام یوگانیدرا، فضایی در درون ایجاد می‌کند که به تحول نگرش منجر می‌شود. برای کسی که با بیماری خطرناکی روبه‌روست، این تحول در نگرشش نسبت به بیماری و مفهوم پیام آن برای زندگی رخ می‌دهد.
تشخیص سرطان، همیشه فاجعه نیست. ابتدا تقریباً همه این‌گونه فکر می‌کنند، اما افراد بسیاری سرانجام به‌جایی می‌رسند که متفاوت می‌بینندش، یعنی آن را فرصتی برای بررسی زندگی خود و تغییر آنچه به نظر می‌رسد، نیاز به تغییر دارد و نیز دعوتی برای شفا در سطح عمیق می‌دانند؛ بنابراین این بیماری عامل شتاب‌دهندۀ شفا، رشد معنوی و تحول می‌شود. اگر این اتفاق بیفتد، کل تجربة پرداختن به بیماری و درمان و از همه مهم‌تر زندگی کردن با مفهوم سرطان برای آیندة فرد، به فرایند شفایی متحول‌کننده تبدیل می‌شود. آنچه ابتدا مصیبت به نظر می‌آمد، تبدیل به دعوت برای مبارزه، حتی موهبت و محرکی برای تغییرهای سازنده شده است. این بیماری دست‌آخر در حکم گامی به‌سوی شفا و راهی به سمت زندگی ارزشمند‌تر و پربارتر شناخته و استفاده می‌شود. این کار ممکن است به بازنگری موفقیت‌آمیز و واقع‌بینانة اولویت‌ها، مانند ایجاد تغییر چشمگیر در تغذیه، سبک زندگی، روابط، زندگی خانوادگی و زندگی شغلی منجر شود. امکان دارد تغییری اساسی در آگاهی رخ دهد، تغییری که سفر معنوی فرد را از آن نقطه به بعد پیش ببرد.
یوگا برای کسانی که از آن کمک می‌طلبند، نقش مهمی در این روند دارد. در میان ابزارهای شگفت‌انگیز بسیاری که در «کیف ابزار یوگا» جا دارد، یوگانیدرا در حکم تمرینی بااهمیت فراوان است و برای کسی که انجامش می‌دهد، جایگاه متمایزی دارد.
اکنون می‌توانیم چهار جزء اصلی یوگانیدرا یعنی سنکَلپا،  گردش آگاهی، جفت‌های متضاد و تجسم و نیز ارتباط خاصشان را با فردی که با سرطان زندگی می‌کند در تمام طول این سفر از زمان تشخیص به بعد بررسی کنیم.

سنکلپا

سنکَلپا به معنی تصمیم یا بیان نیت مثبت است. سنکلپا حتماً «اثر میکند»، زیرا به بذری می‌ماند که وقتی ذهن، ساکت و آرام و آمادة جذب است در اعماق خاک حاصلخیز نیمه‌آگاه کاشته می‌شود. این بذر می‌روید، ریشه می‌دهد و به گیاه سالمی تبدیل می‌شود که گل و میوه می‌دهد و کمکمان می‌کند به تغییراتی که می‌خواهیم در زندگی داشته باشیم و به تمام آنچه می‌توانیم باشیم، برسیم.
سنکلپا، انرژی را به‌سوی تحقق معنویت و شفا هدایت می‌کند و میل شدید به شفا، میلی را که محدود به سطح خودآگاه نمی‌شود، برمی‌انگیزد، حمایت می‌کند و تداوم می‌بخشد. شاگردان سرطانی‌ام به‌ویژه آن‌هایی که چند سال یا مدت طولانی یوگا و یوگانیدرا می‌کنند، نیروی آن را حس کرده‌اند و به آن گواهی داده‌اند و من با مشاهدة این اثر در آن‌ها و در خودم به این فکر رسیدم که سنکلپا، قلب یوگانیدرا است.
وقتی سنکلپایمان را می‌گوییم، به خودمان قولی می‌دهیم و خود را هم به حال و هم به آینده متعهد می‌کنیم، یعنی به کار کنونی‌مان و به آنچه می‌خواهیم در آینده بکنیم و باشیم. از همه مهم‌تر، اعتمادمان را به وجود آینده اظهار می‌کنیم. کسانی که سلامتی کامل دارند، ممکن است آینده را بدیهی فرض کنند، اما برای فرد بیماری که سرطانش تازه تشخیص داده‌شده است و مطمئن است که دارد می‌میرد، انتخاب و استفاده از سنکلپا کار مثبتی است که با این تقدیرگراییِ دارای نتیجة منفی، چنانچه معقول باشد، مقابله می‌کند. این کار اهمیت فراوانی برای شفا دارد.
سوامی ساتیاناندا در کتاب یوگانیدرا دربارة نقش سنک‍لپا در سرطان این‌گونه می‌گوید: «در بهبود سرطان، داشتن اراده و تحمل فراوان و مداوم لازم است که برای رسیدن به آن در یوگانیدرا از سنکلپا استفاده می‌شود. سنکلپا، تصمیمی شخصی است که وقتی حس رهایی، عمیق و ذهن نیمه‌آگاه، نمایان و تأثیرپذیر شده است، مانند بذری در آن رها می‌شود. وقتی این نیرو به حوزة خودآگاه می‌رسد، می‌تواند حتی موجب کارهای ناممکن زندگی شود. یوگانیدرا با به حداکثر رساندن تلاش آگاهانة خود بیمار برای سالم و کامل شدن، شکل مؤثری از درمان سرطان است.»
در کتاب رهایی از اسارت کارما، سوامی راما  سه نوع کارما را توضیح می‌دهد: گذشته (تأثیر کارهای گذشته‌مان که پیامدهایش را پیش‌ازاین دیده‌ایم)، حال (تأثیر کارهای گذشته که پیامدهایش را حالا می‌بینیم) و آینده که با افکار و کارهای آگاهانه‌مان در زمان حال ایجادش می‌کنیم. بر دو نوع کارمای اول یعنی کارهایی که انجام‌شده‌اند و ما تأثیرشان را قبلاً دیده‌ایم یا اکنون داریم می‌بینیم یا در آینده خواهیم دید، هیچ تسلطی نداریم؛ اما می‌توانیم بر نوع سوم کارما اثر بگذاریم. سوامی راما می‌گوید «تیری که همین حالا در کمان گذاشته می‌شود، همان تیری است که می‌توانیم مهارش کنیم.»
بنابراین می‌توانیم سنکلپا را در حکم «تیری که همین حالا در کمانمان می‌گذاریم» و مانند ابزاری ببینیم که با آن می‌توانیم آینده‌ای را مجسم کنیم و شکل دهیم که برای خود می‌خواهیم و هدف‌گذاری کرده‌ایم. بدین ترتیب افکار و کارهایمان می‌توانند با هدایت سنکلپا از مسیری بروند که تیرمان آن را از میان جنگل ترس‌ها، ناامنی‌ها و توهم‌هایمان باز می‌کند.
سنکلپا نمی‌تواند نتیجة روند بهبود را تعیین کند، اما کمکش به آن را نباید دست‌کم گرفت. سراسر این سفر حتی اگر سرطان علاج‌ناپذیر شود، سنکلپا مثبت و بااهمیت باقی می‌ماند. در آن مرحلة پایانی، زمان حال بی‌نهایت ارزشمند می‌شود و آینده باید به‌گونه‌ای دیگر تصور شود (بااین‌حال هنوز آینده‌ای هست).

گردش آگاهی

در گردش آگاهی، جسم و ذهن به وضعیت رهایی عمیقی برده می‌شود. زمانی‌که ذهن، هدف‌دار صدای راهنما را سراسر بدن دنبال می‌کند، هیاهوی احساسات دردناک ساکت می‌شود و سنگینی ترس و نگرانی مدتی از میان می‌رود. این مختصر تماس آگاهی با هریک از قسمت‌های بدن، پرانا یا انرژی را به آن‌ها می‌رساند (آگاهی پراناست). در پایان این گردش، آگاهی در کل بدن گسترش می‌یابد، به‌گونه‌ای که گویی بدن سرشار از انرژی است.
گردش آگاهی، رها کردن را به ما می‌آموزد. همان‌طور که در گردش آگاهی، توجهمان سریع و به نرمی از قسمتی به قسمت دیگری از بدن می‌رود، بدون اینکه بماند و «تمرکز کند»، به ساده‌ترین و واضح‌ترین روش می‌آموزیم که «نچسبیم». درس «رها کردن» که در این گردش آموخته می‌شود، برای هر چیزی در زندگی کاربرد دارد؛ احساس‌ها، حس‌ها، تجربه‌ها، دستاوردها، دارایی‌ها، ناکامی‌ها و آدم‌ها. درنهایت برای خود زندگی نیز به کار می‌آید. رها کردن، درسی است که باید همة ما یاد بگیریم و ممکن است مهم‌ترین درس یوگانیدرا باشد، همان‌طور که مسلماً مهم‌ترین درس زندگی است.
کسی که دچار سرطان است، چیزهای زیادی برای رها کردن دارد. همة آن‌ها دشوارند و بیشترشان به توهم‌هایمان مربوط می‌شوند. همة ما توهم‌هایی داریم و اگر همیشه سالم بوده‌ایم، احتمالاً دو توهم ریشه‌دار در سر داریم.
توهم جاودانگی‌مان. تا آن زمان که با بیماری دگرگون‌کننده‌ای روبه‌رو شویم با همین توهم زندگی می‌کنیم. تا پیش از آن شاید فکر می‌کردیم زمانمان نامحدود است. به نظر نمی‌رسد سن و سالمان مهم باشد، وقتی‌که ناگهان از خواب غفلت بیدار می‌شویم. برای بیشتر افراد فروپاشیدن این توهم، ضربة روحی است، اما می‌تواند موهبت باشد. برای من قبول فناپذیری‌ام در سن پنجاه‌وهشت‌سالگی، رهایی‌بخش بود و مرا به زمان حال کشاند. چنین پذیرشی عمیقاً به این حقیقت آگاهم کرد که زمانم محدود است و مصمم شدم از این وقت هرقدر زیاد یا کم تا می‌توانم خوب استفاده کنم. شدت احساسی آن دوره در سال بعدش کم‌کم فروکش کرد و مدت‌ها پیش از میان رفت، اما تعهدش باقی است، همچنان که آگاهی از محدود بودن زمان به‌جامانده است.
توهم اینکه جسممان از آسیب‌هایی که به بدن دیگران می‌رسد، معاف است. ازلحاظی این نیز بخشی از توهم جاودانگی است، اما حس گزش خاص خودش را دارد، به‌ویژه برای کسانی که یوگا انجام و یا درس می‌دهند. شاید فکر کنید «چطور ممکن است برای من پیش بیاید؟ سال‌ها یوگا انجام می‌دهم، پس چطور ممکن است بدنم این‌قدر ناگهانی ناامیدم کند؟» دیگران همین سؤال را از ما می‌پرسند و تعجبشان باعث می‌شود، تمایل به سرزنش و شک به خودمان تشدید شود و ممکن است خود را سرزنش کنیم، احساس گناه داشته باشیم و اعتمادمان را به بدن و خودمان از دست بدهیم.
اما واقعیت این است که هر بدنی حتی بدن یوگی‌ها و معلم‌های یوگا تحلیل می‌رود و بیمار می‌شود. استادان معنوی بزرگ نیز معاف نبوده‌اند؛ باگاوان شری رامانا ماهاریشی  از سرطان مرد و شری راماکریشنا  نیز ازجمله کسانی بود که همین‌طور از دنیا رفت. درنهایت واقعیت این است که ما همه مجبور خواهیم شد، خودِ زندگی را رها کنیم و حالا پی بردن به این واقعیت کمک می‌کند، برایش آماده شویم. گردش آگاهی در یوگانیدرا تمرین رها کردن به ما می‌دهد و آرام‌آرام ما را از توهم‌هایمان آزاد می‌کند و شاید سفرمان به‌سوی مرگ را آسان کند.
گردش آگاهی و به‌طورکلی یوگانیدرا نیز ممکن است کمک کند فرد رابطة به‌هم‌خورده با بدنش را از سر بگیرد. مثلاً خانمی که سینه‌اش را ازدست‌داده است، شاید فکر کند ناقص و از شکل‌افتاده شده است. ممکن است فکر کند، بدنش با دچار شدن به سرطان به او بی‌وفایی کرده است یا اینکه با شیمی‌درمانی یا پرتودرمانی برای همیشه آسیب می‌بیند. رابطة دوباره با بدن که در یوگانیدرا حس می‌شود، پرورش‌دهنده، دلگرم‌کننده و رهایی‌بخش است و راهی به‌سوی پذیرش، به‌سوی بهبود و بازگشت به یکپارچگی می‌گشاید.

جفت‌های متضاد

در جفت‌های متضاد نیز مانند گردش آگاهی، سریع، بدون طول دادن و بدون چسبیدن به حس‌های راحتی‌بخش یا ناراحت‌کننده یا احساس‌های آزارنده یا خوشایند می‌گذریم، اما پیش از گذر از هر حس یا احساسی آن را رها می‌کنیم. این بخش تمرین، درس «رها کردن» را تقویت می‌کند و به ما می‌آموزد گرفتار چیزهای «دوست‌داشتنی» یا «دوست‌نداشتنی» نشویم. وقتی با جفت‌های متضاد کار می‌کنیم، می‌آموزیم که بله می‌توانیم رها کنیم.
کار با جفت‌های متضاد خلاقیتمان را برمی‌انگیزد. به ما می‌آموزد حس‌ و احساس را ایجاد کنیم، بپرورانیم، بچشیم و رهایشان کنیم. متضادها به ما می‌آموزند که حس و احساس گذرا هستند، می‌آیند و می‌روند و نمی‌مانند؛ بنابراین این بخش تمرین کمک می‌کند، سامسکاراها یا برداشت‌هایمان از تجربه‌های گذشته را رها کنیم.
متضادها به ما وایراگیا یا وارستگی می‌آموزند، همان خصلتی که به ما اجازه می‌دهد کمی فاصله بگیریم، به حس و احساس نچسبیم و درگیرشان نشویم، بلکه بگذاریم بیایند و بروند. می‌آموزیم که به آنچه درونمان رخ می‌دهد، نگاه کنیم، بدون اینکه از آن بترسیم. می‌آموزیم که گرما و سرما صرفاً گرما و سرما هستند، نه اینکه «خوب» و «بد» باشند. تنها همان چیزی‌اند که هستند. ناراحتی و خوشی فقط ناراحتی و خوشی‌اند، می‌آموزیم بدون قضاوتشان، بدون پس زدن ناراحتی یا در آغوش کشیدن خوشی، آن‌ها را تجربه کنیم. در ایجاد، پروراندن، حس کردن و رها کردن حس‌ها و احساس‌ها می‌آموزیم که حس و احساس زودگذرند، می‌آیند و می‌روند و نمی‌مانند. می‌آموزیم که «هر چیزی همانی است که هست».
برای کسانی که با بیماری وخیم و درمان‌هایی تهاجمی سروکار دارند که عموماً از خود بیماری حالشان را بدتر می‌کند، این یادگیری به‌طور خارق‌العاده‌ای مفید است. همان‌طور که با متضادها کار می‌کنیم، سرانجام به این درک می‌رسیم که هرقدر وحشت پیرامون این تشخیص زیاد باشد، هرقدر اضطراب دربارة آینده عمیق باشد، هرقدر بیماری، رنج‌‌آور باشد و هرقدر درمان، ناخوشایند یا آزارنده باشد، این حس‌ها و احساس‌ها تا ابد ادامه ندارند و پایان خواهند یافت.

تجسم

انواع مختلف تجسم در یوگانیدرا یعنی تصاویر سریع، طرح‌های داستانی، چاکراها و شفا، ترس‌ها و ناامنی‌ها را به سطح می‌آورند تا بتوانند شناخته، پذیرفته و رها شوند. انواع تجسم با استفاده از تخیلمان برای خلق و پروردن تصاویر و داستان‌ها میان ما و خلاقیتمان رابطه ایجاد می‌کنند. اجرای تجسم در یوگانیدرا به ما کمک می‌کند، وقتی آماده و حساسیم و خیالمان می‌تواند آزادانه بگردد، چیزهای آزارندة مربوط به گذشته را به خاطر بیاوریم و رها کنیم. تجسم کردن به سامسکاراهایمان یا همان نقش‌های حاصل از شیار زدن تجربه‌های گذشته بر خودآگاهمان، دسترسی می‌یابد و آزادشان می‌کند. این کار موجب رهایی از بعضی علت‌های روان‌شناختی، احساسی و کارمیک بیماری می‌شود و ما را پذیرای تجربه‌های تازه می‌کند.
از کسانی که دچار سرطان شده‌اند، بعید نیست که کندوکاو و زیرورو کنند تا ببینند چه کرده‌اند که باعث سرطانشان شده است یا چه‌کاری را برای جلوگیری از آن نکرده‌اند. اگر از مفهوم کارما، باخبر، اما از درک واقعی آن بی‌بهره باشند، ممکن است به این نتیجه برسند که «کارمای خودم است» و از خود بپرسند، چه کرده‌اند که سزاوار چنین کارمای «بدی» شده‌اند. ممکن است دوستان خیرخواهی که اندکی دانش ساده‌انگارانة مربوط به عصر وا‌گشت  دارند، درمانگران تکمیلی‌ای که برای کمک پیش می‌آیند و رفیق‌های یوگا که بسیار در اشتباه‌اند، شما را به این کار ترغیب کنند. به‌احتمال‌زیاد همة این‌ها اثر کاملاً منفی بر روند بهبود دارند.
کارما مسلماً عاملی در ایجاد سرطان است، اما مشغول کردن ذهن به خطاهای گذشته‌، چه از نوع ارتکابی و چه قصوری، فایدة چندانی ندارد، زیرا نمی‌توانیم در سطح خودآگاه کاری کنیم که کارمای آشکارشده و مربوط به گذشته‌مان را تغییر دهیم؛ اما رهایی سامسکارا در یوگانیدرا در سطح خودآگاه رخ نمی‌دهد، بنابراین مشکلات بیشتری ایجاد نمی‌کند و موجب نگرانیمان نمیشود. یوگانیدرا فقط سامسکاراها و انرژی گیرافتاده در آن‌ها را رها می‌کند. برخلاف گناه‌سازی، خودسرزنش‌گری و تعمق که انرژی هدر می‌دهند و جلوی روند بهبود را می‌گیرند، یوگانیدرا انرژی آزاد می‌کند و به کمک روند بهبود می‌آید.

یوگانیدرا: تمرینی شفابخش برای کسانی که با سرطان زندگی می‌کنند

بیداری ساکشی، ایجاد وارستگی

یوگانیدرا موجب بیداری ساکشی یا خودآگاه شاهد می‌شود. ساکشی به ما وارستگی می‌آموزد، خصلتی که قادرمان می‌کند، ازآنچه برایمان رخ می‌دهد، کمی فاصله بگیریم، نگاهی به‌ آن بیندازیم و به‌دقت مشاهده‌اش کنیم.
در یکی از گفت‌وگوهای کتاب قلب یوگا، شاگردی از تی‌کی‌وی دسیکاچار  می‌پرسد: «آیا هدف نهایی یوگا همیشه در سامادی  بودن است؟» او پاسخ می‌دهد «هدف نهایی یوگا همیشه دقیق مشاهده کردن همه‌چیز است».
 در کتاب نیروی حال، اِکهارت توله  می‌گوید: «در جایگاه ناظر ذهنتان، یعنی ناظر افکار و احساس‌هایتان حاضر باشید. آنچه را مشاهده می‌کنید، قضاوت یا کندوکاو نکنید. افکار و احساس‌ها را ببینید، واکنشتان را مشاهده کنید. آن‌وقت خودِ حضور مشاهده‌گر و ساکت همان ناظر خاموش را در پس محتوای ذهنتان حس خواهید کرد».
«حضور مشاهده‌گر»، «ناظر خاموش» همان ساکشی یا خودآگاه شاهد است که وقتی بیدار شده باشد با آن می‌آموزیم، همه‌چیز را دقیق مشاهده کنیم.
تشخیص سرطان وحشت‌آور است. احساس‌هایی پدید می‌آید که می‌توانند آن‌قدر قوی و شدید باشند که ممکن است فرد با آن‌ها از پا درآید و احساس کند از کنار آمدن با آن‌ها عاجز است. آن‌وقت معمولاً میل شدیدی در فرد برمی‌خیزد که او را عقب و پایین بکشد و سرکوبش کند. بدون کمک تمرین‌های «کیف ابزار» یوگا، تسلیم چنین میل شدیدی شدن و یافتن ترفندهایی برای پرهیز از شناختن و کنار آمدن با این احساس‌ها آسان و عادی است. به این کار «انکار» می‌گویند که معمولاً به نشانة مخالفت است. کسی واقعیت را به‌عمد «انکار» نمی‌کند، مگر اینکه واقعیت دردناک‌تر از حد تحمل باشد. گاهی انکار لازم است تا ذهن را مدتی از حقایقی حفظ کرد که آمادگی جذبشان را ندارد؛ اما پنهان کردن طولانی‌مدت احساس‌ها انرژی‌مان را گیر می‌اندازد و برای بهبود کامل، لازم است آن انرژی آزاد شود. به همین دلیل است که به راهکارهایی نیاز داریم که کمکمان کنند با واقعیت‌هایمان روبه‌رو شویم و آن‌ها را درک کنیم و بپذیریم.
با انجام یوگانیدرا توان مشاهده‌مان را بالابرده و شفافیت و وارستگی لازم برای روبه‌رو شدن با تشخیص سرطان، دشواری‌های درمان‌های تهاجمی و تردیدهایی نسبت به آینده را می‌پروریم. آن‌وقت می‌توانیم کمی از احساس‌هایی که به دنبال خود می‌آورد، فاصله بگیریم، بگذاریم ظاهر شوند، خوب آن‌ها را بنگریم و دقیق مشاهده‌شان کنیم. وقتی این کار را بکنیم، وقتی از تاریکی بیرونشان بیاوریم و نور آگاهی‌مان، نور ساکشی را بر آن‌ها بتابانیم، قدرت غلبه بر ما را از دست می‌دهند، بعد می‌توانیم با آن‌ها رودررو شویم، آن‌ها را بشناسیم، بپذیریم و درنهایت رهایشان کنیم و وقتی این اتفاق بیفتد، انرژی محبوس در آن‌ها آزاد می‌گردد.
وقتی آرام در یوگانیدرا دراز می‌کشیم، از صدایی که به آن اعتماد داریم، پیروی می‌کنیم و هدایتش را در تمرین می‌پذیریم، نوع خاصی از نیرو به ما داده می‌شود؛ نه آن نیروی جسمانی «مبارزه با سرطان» که در هر آگهی درگذشت روزنامه می‌خوانیم، بلکه نیروی عمیق‌تر شناخت و پذیرش، نیرویی درونی که در تمام‌مسیر این روند و وقتی زمانش برسد در تمام‌مسیر تا مرگ، توان رویارویی با دشواری‌هایی که برایمان پیش می‌آید و آموختن درس‌هایش را به ما می‌دهد.

یوگانیدرا و سفر شفا

وقتی از کسانی که در کلاسم در مرکز یوگا درمانی بودند، نظرشان را دربارة چگونگی تأثیر یوگانیدرا بر آن‌ها پرسیدم، خانم جوانی که از زمان همراه شدنش باکلاس به دلیل شیمی‌درمانی اوقات سختی را سپری کرده بود، گفت که یوگانیدرا همیشه حس سبکی و آرامش می‌دهد، حسی که گویی باری برداشته‌شده است و دیگران نیز همگی با او موافق بودند.
فرد دیگری می‌گوید: «سرطان را مانند هر بیماری جدی دیگری می‌توان دعوتی برای شفای خود در سطح عمیق‌تر دید. یوگا برای من روش بسیار شگفت‌آوری برای مشغول شدن به این روند شفا بوده است. شروع کردن با شاواسانا، اغلب حس برگشتن به آرامشی شادی‌بخش را می‌دهد که لازم نیست اتفاقی بیفتد. پایان دادن با یوگانیدرا تجربة شگفت‌انگیز و جاودانه‌ای می‌دهد که صِرف حضور با هر قسمت از بدن چنین آرامش و حس تولد دوباره در فضایی متفاوت را ایجاد می‌کند».
با تجربة خانمی به پایان می‌برم که از هشت سال پیش که سرطانش شروع شد در کلاس مرکز یوگا درمانی شرکت می‌کند. در آن زمان تازه درمان سرطان سینه، از نوع بسیار تهاجمی را تمام کرده بود. چند ماه بعد از شرکت در کلاس نوشت: «نه‌تنها توان ذهنی و جسمی‌ام را با تمرین‌های ملایم، وانهادگی و مراقبه در کلاس‌های عالی یوگا پروراندم، بلکه شیوة جایگزین و کل‌نگری برای کنار آمدن با این لطمة روحی ناشی از ابتلا به سرطان سینه را آموخته‌ام. این تمرین به من تسلط، امید و آرامش ذهن و همچنین معاشرت در محیطی بسیار امن و حاکی از هم‌دلی می‌دهد. با هیچ کلامی نمی‌توان ابراز کرد که چه وسیلة نجاتی بوده است».
از آن زمان سه بار سرطانش عود کرده و پرتودرمانی و شیمی‌درمانی عمیق‌تری را گذرانده است. حالا سرطانش در کبد، ریه‌ها، ستون مهره‌ها، استخوان‌ها و مغز دوباره عود کرده است و علاج‌ناپذیر به‌حساب می‌آید. در تمام طول این سال‌های دشوار و پرماجرا، یوگا را وسیلة نجاتش به شمار می‌آورد؛ به نظرش یوگا کمک کرده است تعادلش را در طول تمام فرازوفرودهای هشت سال گذشته حفظ کند و وضعیتش را واضح و شجاعانه ببیند. او همیشه انجام دادن یوگا را عاملی مؤثر و ثبات‌بخش در سفرش و یوگانیدرا را عمیقاً شفابخش‌ترین بخش تمرینش می‌داند. اکنون‌که به پایان این سفر نزدیک می‌شود، فکر می‌کند یوگا و یوگانیدرا برای رفتن به‌سوی مرگی شفابخش کمکش می‌کنند.
او می‌گوید: «یوگا با دادن آرامش، شفافیت، توان و شفای عمیق به من، هنوز قسمت اصلی توانایی‌ام برای کنار آمدن با این آخرین بخش سفرم است. سنکلپایم مانند بذری که در عمق کاشته شده باشد، شکوفا شده است و زندگی‌ام را هدایت می‌کند».
افتخار بزرگی است که تمرین شگفت‌انگیز یوگانیدرا و تمام ابزارهای دگرگون‌کنندة دیگر یوگا به کسانی منتقل شود که چنین شدید و واقعی نیازشان دارند. پاداش معلم این است که هریک از آن‌ها به روش خودشان با تمام وجود این ابزارها را برمی‌گیرند و در سفرشان به‌سوی یکپارچگی و شفا استفاده می‌کنند.

 

برگرفته از:
Friedeberger, J. 2008. Yoga Nidra: A Healing Practice for People Living with Cancer. Yoga Magazine. Munger: Sivananda Math.