یوگا، درمان روح سرکش

 15 مرداد 1398   16:59
 0
 134
اشتراک :

برگرفته از رمان «جنگجوی عشق» از گلنن دویل ملتن

عاطفه هاشمی

 

«جنگجوی عشق» رمان شجاعانۀ تازه‌ای از گلنن دویل ملتن نویسندۀ آمریکایی است که این روزها در بازار کتاب سر و صدای زیاید به پا کرده است. قهرمان داستان دچار فرازونشیب‌های فراوانی است که سرانجام یوگا راه نجاتش می‌شود و طرح زندگی او را تغییر می‌دهد. در این مطلب با ما باشید.

این کتاب درباره انسان بودن، کشمکش با عشق، آسیب‌پذیرى و بخشش است. داستان زندگی نوجوانی در این کتاب روایت می‌شود که از لحاظ ظاهری مطابق استانداردهای زیباشناسانۀ جامعه‌اش نیست. در خلال داستان این کتاب از ماهیتی به نام «نماینده» صحبت می‌شود که تنها در مواجهه با دیگران و دنیای خارج کارکرد دارد. نماینده در واقع نقابی است که خود واقعیِ آسیب دیده را از دید دیگران پنهان کرده است. گلنن نیز یکی از همین نماینده‌ها برای خود دارد که در دبیرستان، جمع دوست‌ها، دانشگاه و حتی در برابر پدر و مادرش او را به جای خودش می‌فرستد.

حساسیت‌ها، ناکامی‌ها، نقص‌ها و تنش‌هایش او را به ورطه‌ای سوق می‌دهد که ممکن است هر یک از ما نیز در برهه‌ای از زندگی‌های‌مان به آن دچار شویم. ازدواج گلنن نیز یک ازدواج معمولی نیست. آن‌ها درواقع یکدیگر را انتخاب نمی‌کنند. بلکه جبر شرایط و اتفاقاتی که خارج از کنترل آن‌ها رخ داده، آن‌ها را به ازدواج با یکدیگر وا می‌دارد. اما روح خسته و مستاصل گلنن او را در زندگی زناشویی نیز با موقعیت دشواری روبرو می‌کند. حس می‌کند هیچ درگیری و ارتباطی با شوهرش ندارد. هنوز تلاطم‌های درونی دارد و فرصت عشق ورزیدن و ارتباط سادۀ زناشویی را پیدا نمی‌کند. به سمت مصرف مواد مخدر، الکل و ... می‌رود اما هیچ‌کدام این‌ها دوای دردش نیستند.

راه‌های زیادی را برای پایان دادن به وضعیت موجودش امتحان می‌کند. مدتی دور از شوهر و همراه سه فرزندش زندگی می‌کند و در این میانه دوستی ورزش یوگا را به او پیشنهاد می‌کند. الهامی عظیم و شگفت‌انگیز در کلاس برای او اتفاق می‌افتد. طبق روایت‌های این کتاب، یوگا برای گلنن معجزه نمی‌کند، تنها کاری می‌کند که او بیش‌تر در خودش جستجو کند، با درونش آتشی کند و خود واقعی‌اش را بشناسد. این شناسایی درواقع آغازگر راه جنگجویی در مسیر عشق است.

یوگا بدنش را از یک هویت مشکل‌ساز و تنفرانگیز، به مقوله‌ای تبدیل می‌کند که می‌تواند از آن چیز بیاموزد و با آن آرام ‌گیرد.

او در مورد آغاز تجربۀ یوگای خود در این کتاب می‌گوید:

«وقتی وارد سالن می‌شوم، عطر بخور خوشبویی مشامم را پر می‌کند. حس می‌کنم خدا آنجاست. زیراندازی برمی‌دارم وارد کلاس می‌شوم و منتظر مربی می‌شوم. نامش الیسن است. می‌آید و خودش را معرفی می‌کند. سپس شروع می‌کند به توضیح دادن حرکات. احساس آزادی می‌کنم. انگار وسط یک وضعیت بغرنج، در سراشیبی کوه دارم رانندگی می‌کنم که یکهو الیسن از راه می‌رسد و می‌خواهد فرمان را از دستانم بگیرد. ماه‌هاست بعد از هر حرکتی که انجام می‌دهم کمی می‌ایستم تا ببینم ویرانی‌هایم چقدر به خانواده‌ام آسیب می‌زند. اما این‌جا توی این اتاق گرم و کوچک، دور از زندگی‌ام، آلیسن مسئول همه چیز است.»

رفتن به کلاس یوگا را ادامه می‌دهد. با بدنش ارتباط بهتر و بیش‌تری برقرار می‌کند. می‌آموزد که با وارد آوردن فشار یکسان، تعادل ایجاد می‌شود. چه فشار اعضای بدن بر زمین در حین انجام حرکات یوگا و چه فشار اتفاقات معمول زندگی بر روح و روان. او سیر اتفاقات را روال خوبی می‌داند و حس می‌کند بدنش یک معلم است. مجرایی از معرفت.
اما ناامیدی‌های او همچنان وجود دارد. او ناامیدی را به سگی هار تشبیه می‌کند و می‌گوید: «وقتی از سالن خارج می‌شوم، دوباره ناامیدی جلوی چشم‌هایم ظاهر می‌شود و مثل یک سگ خشمگین هار به من زل می ‌زند. می‌دانم اگر فرار کنم مرا می‌گیرد. انگار هیچ راهی برای نابود کردن، گول زدن یا فرار کردن از دست آن وجود ندارد. اما من یک روش سراغ دارم. اگر ذهنم را خاموش کنم حتماً رهایم خواهد کرد. چون ذهنم درگیر است و افکار متلاطم در آن وول می‌زنند، سگ می‌تواند در آن راهروی مارپیچ جلوی پایم سبز شود. درنهایت حقه‌هایی برای رد شدن از او پیدا می‌کنم. او آنجاست. هیچ تغییری نمی‌کند. مثل تمام رنج‌های زندگی. هیچ‌گاه از دست‌شان خلاصی ندارم. اما درعوض جنگیدن با آن‌ها قوی‌ترم می‌کند. رنج تغییری نمی‌کند، ولی من چرا.»
سه ماه از شروع تمرینات یوگایش گذشته، روحش آرام‌تر شده اما مشکلات همچنان وجود دارد. روابط خانوادگی سرد است و هنوز گاه و بیگاه با خود مشاجره می‌کند. هنوز مجبور است جلوی بچه‌ها وانمود کند که رابطۀ خوبی با پدرشان دارد. یک روز بعد از یک اتفاق پرتنش در خانه، وسایلش را برمی‌دارد و به کلاس یوگا می‌رود. اما به او می‌گویند کلاس الیسن پر شده. در آن‌جا می‌گوید: «دلم می‌خواهد خودم را بیندازم زمین و فریاد بزنم نه، نه، من به الیسن نیاز دارم این دیگر آخر بدشانسی است. اما کمی بعد به این نتیجه می‌رسم که از کوره دررفتن فقط وقت هدر دادن است. آخر بدشانسی؟ چه کسی می‌داند بدشانسی دیگری در راه نباشد؟ ذهن من یک کودک نوپاست که بیهوده قشقرق به راه می‌اندازد.» به همین دلیل زیرانداز و بقیۀ وسایلش را برمی‌دارد و در کلاس دیگری می‌نشیند.
«هوای آن اتاق چنان گرم است که حس می‌کنم تهویه خراب است. چنان به عرق ریختن می‌افتم که ناگهان طاقتم تمام می‌شود و با خود می‌گویم من که مرتاض نیستم. بلند می‌شوم تا از اتاق بیرون بیایم. اما همان لحظه مربی وارد می‌شود در را پشت سرش می‌بندد و می‌گوید: «سلام، من امی هستم، به کلاس یوگای گرم خوش آمدید. بگید ببینم قصدتون از اومدن به این کلاس چیه؟» نفر جلویی می‌گوید: «قصد من پذیرفتن لطف و عنایت امروزه»، نفر بعدی می‌گوید: «من می‌خوام نور خورشید رو به همۀ مخلوقات بتابونم.» از جواب‌های آن‌ها بهت‌زده می‌شوم. به این فکر می کنم که وقتی آن بیرون زندگی من در حال پاشیدن است کدام لطف و عنایت؟ بالأخره نوبت من می‌شوم. می‌گویم: «قصدم اینه که روی زیراندازم بمونم و فرار نکنم تا ببینم چی پیش میاد.» اتاق ساکت است. اما چیزی در چشم‌های امی به من می‌فهماند که حرف مهمی زده‌ام. سکوت را می‌شکند و می‌گوید: «خوبه، فعلاً روی
زیراندازت بمون.»
کلاس شروع می‌شود. در طی 90 دقیقه کلاس از خودم فرار نکرده‌ام. همۀ تصویرهایی که تا آن زمان سعی داشتم از آن‌ها فرار کنم جلوی چشم‌هایم می‌آید: بچه‌ام پشت میز صبحانه گریه می‌کند، شوهرم با زن دیگری است و من در رختشوی‌خانه مشغول کار هستم. همان‌طور می‌نشینم، بی‌حرکت. بقیه بدن‌شان را حرکت می‌دهند، می‌کشند، جابجا می‌شوند. اما من با شرمندگی همان‌طور نگاه می‌کنم. حس می‌کنم هر یک از ما با نیت خاصی آن‌جاییم. با خود می‌گویم: «تو این‌جایی تا یاد بگیری چطور سر جات بمونی، درد رو حس کنی اما جا نزنی. سعی کن فقط بمونی.» امی متوجه حالتم می‌شود. می فهمد که دارم چیز مهمی یاد می‌گیرم. بعد از پایان 90 دقیقه، اِمی از ما می‌خواهد که دراز بکشیم. دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم. به این فکر می‌کنم که خودم اجازه دارم آن تصویرها را ببینم و حس کنم. اما جان سالم به در بردم. آن فکرها هنوز هم آن‌جایند. اما حالا کمتر می‌ترسم. چشم‌هایم را می‌بندم، اشک‌هایم می‌ریزند روی زیرانداز. از این‌که هنوز اشکی برای ریختن دارم ذوق‌زده می‌شوم. وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم امی را کنار خودم می‌بینم. می‌گوید: «چیکار کردی؟ این سفر یه جنگجوست. یادت نره نفس بکشی؛ این خیلی مهمه.»
سفر جنگجو! این واژه در ذهنم زنگ هشداری را به صدا درمی‌آورد.
به خانه می‌آیم. روی زمین می‌نشینم و چندین بار آن‌چه در این کلاس روی داد را برای خودم مرور می کنم. به این فکر می‌کنم که در تمام زندگی گذشته‌ام سعی داشته‌ام با مصرف الکل، مواد مخدر، وبلاگ‌نویسی و ... خودم را از رنجی که به خاطر اشتباهاتم می‌کشیدم خلاص کنم. غافل از آن‌که طبیعت انسان ایجاب می‌کند اشتباه کند و این ترس‌ها، تنهایی‌ها، خشم‌ها و ... چیزی است که همه احساسش می‌کنند.
من هیچ‌گاه عشق حقیقی را تجربه نکردم. چرا که رنج حقیقی را تجربه نکردم. چراکه رنج و عشق هر دو به ماندن روی زیرانداز نیاز دارند. می‌توان خیلی راحت با روی آوردن به مواد، الکل و کارهای دیوانه‌وار دکمۀ خلاصی از مشکلات را زد و هیچ رنجی نکشید. اما بهای این تصمیم این است که هیچ‌گاه عاشق نباشیم و به واقع زندگی نکنیم.
به این نتیجه می‌رسم شاید وظیفۀ من به عنوان مادر دختر سه ساله‌ام این نیست که او را از رنج کشیدن دور نگه دارم. بلکه باید دستش را بگیرم و کمکش کنم از آتش عبور کند. شاید دانشی که او برای سفرش نیاز دارد فقط درون من نباشد، بلکه درون کشمکش‌های خودش هم باشد.
در کلاس یوگا یک مربی تنفس می‌گیرم، اسمش لیز است. می‌گوید عمیق نفس بکشیم. در حالی‌که دراز کشیده‌ایم و نفس می‌کشیم او در مورد خدا با ما حرف می‌زند. البته گاهی به جای واژۀ خدا از روح یا منشأ حرف می‌زند. می‌گوید این‌ها نام‌های دیگر خدا هستند. می‌گوید شما برای بودن با خدا به تنها چیزی که نیاز دارید درست نفس کشیدن است. می‌گوید: حالا نفس‌تون را بدید بیرون و از شکم نفس بکشید.» دستش را روی شکمش می‌گذارد و می‌گوید: «حواس‌تون باشه دست‌تون با تنفس‌تون بالا و پایین بره.» سعی می‌کنم، اما نمی‌توانم. هنوز هم در حالی‌که شکمم ثابت مانده، سینه‌ام بالا می‌آید. به خس‌خس می‌افتم و دچار استرس می‌شوم. لیز کنارم می‌آید، دستش را روی دستم می‌گذارد و می‌گوید: «اینجا رو بیار پایین. وقتی از سینه نفس می‌کشیم، درواقع در جای بالایی زندگی می‌کنیم و احساس غیرزمینی داریم. نفس‌ات را بیاور پایین و این پایین زندگی کن.» دوباره تلاش می‌کنم، لیز کنارم می‌ماند. خجالت می‌کشم. می‌خواهم بروم اما به خودم می‌گویم: «آروم باش. روی زیراندازت بمون. به حرفاش گوش کن. از اینجا جم نخور.» بالأخره تغییری حس می‌کنم. الان روی شکمم هستم. می‌شنوم که لیز می‌گوید: «آهان... خوبه.»
احساس می‌کنم شناور شده‌ام و بیرون از این اتاق، در یک آسمان پرستاره هستم. همین‌طور که بلند می شوم سینه‌ام باز و گسترده می‌شود. تا جایی‌که همۀ مرزهایم را ازدست می دهم و دیگر نمی‌توانم بگویم من کجا تمام می‌شوم و آسمان کجا شروع می‌شود. چشم‌هایی که با آن نگاه می‌کنم چشم‌های آسمانند. من قوی، بی‌انتها و نامحدودم. برای اولین بار در زندگی، نبودِ ترس را با همۀ وجودم حس می‌کنم. راحتم. در صلح و آرامشم. می‌دانم که این پیوستگی من با خداست. بازگشت روح من با منشأ خودش. منشأ روح من خداست و خدا، خودش عشق است. من درست در همین لحظه در عشق کامل با خدا هستم، عشقی که هیچ ترسی در آن راه ندارد.
از توی آسمان صدای لیز را می‌شنوم که از ما می‌خواهد نفس‌هامان را آهسته‌تر کنیم و فرود بیاییم. نفسم را به سینه‌‌ام برمی‌گردانم. حس می‌کنم به بدنم برگشته‌ام، ساعتم را نگاه می کنم. یک ساعت و نیم گذشته اما اصلاً گذر زمان را حس نکرده‌ام.
گلنن پس از این تجربۀ ناب، عشق را لمس کرده و از گفتگوهایی که در مورد فیزیک بدنی‌اش، قد کوتاهش، روح ناآرامش و ... با خود داشت به عمق روحش سفر می‌کند. او درمی‌یابد انسان بودن بزرگ‌ترین موهبتی است که خالق این دنیا به او بخشیده است. او می‌فهمد همان‌طور که پوشیدن لباس‌های فاخر و پرزرق و برق در عکسی که در رادیولوژی به‌دست می‌آید تأثیری ندارد، زدن نقاب زیبایی و خوش‌اندامی نیز نمی‌تواند ماهیت درون و روح سرکش ما انسان‌ها را تغییر دهد. او در بقیۀ سال‌های عمر سعی می‌کند از آشفتگی‌هایش فرار نکند و تردیدها، عصبانیت‌ها و ترس‌هایش را پنهان نکند. چراکه این‌ها لاینفک زندگی هستند و همان‌ها هستند که در طی سالیان ما را پخته کرده و درس زندگی به ما می‌دهند.

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز شما به این مقاله :