شیوه‌های دیرینۀ مراقبه

 15 مرداد 1398   16:59
 0
 1112
اشتراک :

باگوان راجنیش/ گردآوری: راضیه افخمی، مربی یوگا

شیوه‌های دیرینۀ مراقبه

گلی که هرگز خورشید را ندیده با گلی که با خورشید روبرو شده یکسان نیست. گلی که هیچ گاه برآمدن خورشید را ندیده هرگز شاهد برآمدن خورشید در درون خودش نیز نبوده است. چنین گلی مرده است و هرگز روح خودش را نشناخته است. اما گلی که بالا آمدن خورشید را دیده در خودش نیز شاهد بالا آمدن چیزی بوده است. این گل جان خودش را شناخته است.

چگونه می توانیم این درونی بودن را در خود پدید آوریم؟ سیذارتا برای آنکه خورشیدی از آگاهی را در درون پدید آورد شیوه‌ای نوین به‌وجود آورد. این شیوه به‌جز پدید آوردن این آگاهی درونی، کاری می‌کند تا آگاهی به تک‌تک یاخته‌های بدن و تمامی هستی فرد نیز راه پیدا کند. شیوه‌ای که سیذارتا به کار گرفت، آگاهی از نفسِ درون رونده و بیرون رونده نامیده می‌شود.

ما نفس می‌کشیم، اما نفس کشیدن‌مان ناآگاهانه است. نفس، پراناست. مایۀ زندگی است. نیروی زیست است. اما با این‌حال ناآگاهانه انجام می‌شود. شما از آن آگاه نیستید و اگر برای نفس کشیدن نیاز بود از تنفس‌تان آگاه باشید، تاکنون مرده بودید.

سیذارتا نفس را چون وسیله‌ای به کار برد تا هم‌زمان دو کار را انجام دهد: نخست آن که آگاهی پدید آورد و دوم آن که به آگاهی پدید آمده اجازه دهد به همۀ یاخته‌های بدن راه پیدا کند.

او گفت: «آگاهانه نفس بکشید.» این سخن به معنای انجام پرانایاما یا تنفس یوگایی نیست بلکه تنها به معنای آن است که نفس را بی‌آنکه دگرگون کنید به موضوع آگاهی تبدیل کنید.

آگاهی از تنفس بدان معناست که به هیچ اندیشه‌ای اجازۀ ورود داده نشود. چراکه اندیشه‌ها حواس را پرت خواهند کرد. سیذارتا هیچ‌گاه نمی‌گوید اندیشه‌تان را متوقف کنید. بلکه می‌گوید: «آگاهانه نفس بکش.» اندیشه خود به خود باز خواهد ایستاد. او تکنیک زیر را به کار برد و به رهروانش گفت: «سرگرم انجام هرکاری هستی آن را انجام ده. اما یک موضوع ساده را در نظر داشته باش: نفسِ به درون رونده و بیرون آیندۀ خود را به یاد آور. با آن حرکت کن و با آن جاری شو.»

زمانی که دم و بازدمِ آگاهانه انجام می‌دهید، اندک اندک به مرکز خود نزدیک می‌شوید چراکه نفس شما درست به مرکز هستی‌تان بر می‌خورد. نفس لحظه‌ای که به درون‌تان کشیده می‌شود مرکز هستی‌تان را لمس می‌کند. چنانچه بتوانید درست تا مرکز خود پیش روید برای لحظه‌ای کوتاه نفس بند آمده و در یک آن، شکاف یا نقطۀ ایست پدید می‌آید. نفس، به درون رفته و بیرون می‌آید. میان این فرورفتن و بر آمدن نقطۀ ظریفی وجود دارد. این نقطه، مرکز شماست. تنها با مدتی تمرین آگاهی از نفس، قادر خواهید شد آگاه شدن از تنفس را تجربه کنید و متوجه خواهید شد که نفس‌تان هیچ جنبشی ندارد. نه به درون می‌رود، نه بیرون می‌آید. در نقطۀ ایست، شما در مرکز خود به سر می‌برید. سیذارتا می‌گوید: «با نفس خود حرکت کنید، بدین‌گونه درون خویش، مرکزی از آگاهی خواهید آفرید.» همین که این مرکز آفریده شد، آگاهی در تک‌تک یاخته‌های‌تان جریان می‌یابد. زیرا هر یاخته ای به اکسیژن نیاز دارد و بدون آن قادر به نفس کشیدن نیست.

امروزه دانشمندان می‌گویند حتی کرۀ زمین نیز نفس می‌کشد. زمانی که همۀ گیتی در حال دم فرو بردن است باز می‌شود و زمانی که دم بر می‌آورد فشردگی پیدا می‌کند. این پدیده در ابعاد کوچک‌تر، در درون شما نیز در حال رخ دادن است.  زمانی که آگاهی شما با نفس تان یکی شد، این آگاهی، شما را به تک‌تک یاخته‌های بدن‌تان می‌برد. آن گاه سراپای بدن‌تان چونان کل گیتی می‌شود. آنگاه بدن‌تان دیگر بُعد مادی ندارید. در این حالت، شما تنها آگاهی هستید.

خلوت نشینی و سکوت 21 روزه

بهتر است تمرین آگاهی از نفس را در یک دوره 21 روزۀ خاموشی و خلوت مطلق انجام دهید. آن‌گاه چیزهای بسیاری رخ خواهد داد. در این تجربۀ 21 روزه، مراقبۀ پویا را روزی یک بار و تمرین آگاهی از نفس‌ها را در هر 24 ساعت روز پیگیری کنید. به خواندن، نوشتن یا اندیشه کردن روی نیاورید زیرا این کارها به کالبد ذهنی شما باز می‌گردند و با کالبد اتری شما کاری ندارند.

می‌توانید به پیاده‌روی بروید؛ زیرا گام برداشتن بخشی از کالبد اتری است. هر کاری که در پیوند با کالبد اتری باشد مجاز است و هر چه در پیوند با کالبدهای دیگر باشد نمی‌بایست انجام گیرد. همچنین می‌توانید روزی یکی دو بار حمام کنید. آبتنی با کالبد اتری سر و کار دارد.
زمانی که به پیاده‌روی می‌روید تنها گام بردارید. هیچ کار دیگری انجام ندهید، تنها متوجه گام‌هایتان باشید و هنگام گام برداشتن، چشم‌هایتان را نیمه‌باز نگاه دارید. با چشم نیمه‌باز جز خودِ راه، چیز دیگری نمی‌بینید و خودِ راه نیز چنان یکنواخت است که به اندیشه‌تان خوراک تازه‌ای نمی‌رساند.
باید در دنیای یکنواختی به سر ببرید. دنیایتان باید چنان یکنواخت باشد که نتوانید درباره‌اش اندیشه کنید. اندیشه کردن نیاز به حس‌های تازه دارد. چنانچه حواس شما پیوسته با چیزهای یکنواخت سر و کار داشته باشد، چیز بیرونی‌ای نخواهد بود که بدان اندیشه کنید.
اینکه آگاهی از نَفَس توان زیادی در شما به‌وجود می‌آورد، دلایل بسیاری دارد. زمانی که تنفس خود را نظاره می‌کنید، نفس‌هایتان آهنگین می‌شوند و نظم پیدا می‌کنند. هماهنگی خاصی پدید خواهد آمد و همۀ هستی‌تان موسیقی‌دار خواهد شد. آهنگین بودن و این نظم تنفسی، نیروی شما را ذخیره خواهد کرد. در حالت عادی، هرزرفتِ انرژیِ ما در طول روز چنان زیاد است که توان بالا بردن کندالینی را پیدا نمی‌کنیم. برای پایین بردن کندالینی، به نیروی چندانی نیاز ندارید، اما برای بالا کشاندنش، به ذخیرۀ انرژی زیادی نیاز دارید. تنها آن زمان است که دریچه‌ها می‌توانند رو به بالا گشوده شوند و گرنه این امکان وجود ندارد. بنابراین کسانی که انرژی کمی برای‌شان باقی مانده است تنها از راه کنش‌های جنسی می‌توانند راه خروج را برای این نیرو باز کنند.
اگر ذهن‌تان آشفته شد، هیجان‌زده نشوید. تنها آن را تماشا کنید. بدانید چیزهای زیادی که در ناخودآگاه‌تان انباشته شده‌اند اکنون در حال آزاد شدن هستند. آن‌ها پیش از دور ریخته شدن، می‌بایست به سطح آزاد ذهن آیند. چنانچه بیش از اندازه گرفتارشان شوید نیروی‌تان بیهوده هدر خواهد رفت. شما باید تنها سرگرم مشاهدۀ نفس‌هایتان بمانید. خیلی چیزها ممکن است برای‌تان پدیدار شوند: چیزهای خیالی، نابخردانه و کابوس‌گونه. لازم است نفس‌هایتان را پی گیرید و اجازه دهید این چیزها بیایند و بروند. همان‌طور که وقتی به پیاده‌روی می‌روید و آدم‌ها از کنارتان می‌گذرند، شما نسبت به آن‌ها بی‌تفاوتید. آن‌گاه این انگاره‌ها و پنداره‌ها آزاد می‌شوند و سکوت تازه‌ای را تجربه خواهید کرد. به محض اینکه ناخودآگاه‌تان تخلیه شد دیگر هیچ سر و صدای درونی نخواهید داشت و شما را سکوتی ژرف فرا خواهد گرفت.
شاید لحظاتی از افسردگی را تجربه کنید. چنانچه حس ژرف نومیدی در ناخودآگاه‌تان پس زده شده باشد، آن حس روی کار می‌آید و شما را فرا می‌گیرد. چنین حسی یک اندیشه نخواهد بود، بلکه حالتی از خُلق‌و‌خو خواهد بود. گذشته از اندیشه‌ها، خُلق‌ها نیز به سراغ‌تان خواهند آمد. گاه احساس سرخوشی می‌کنید و گاه احساس نومیدی و دلزدگی. اما همان‌گونه که به اندیشه‌ها بها نمی‌دهید، به این‌گونه خُلق‌ها نیز نباید بهایی دهید. باید بگذارید به‌خودی‌خود بیایند و بروند. خودشان کنار خواهند رفت؛ بنابراین نگران‌شان نشوید. آن‌ها در طول تجربۀ 21 روزۀ شما آزاد می‌شوند و شما چیزی تازه و ناشناخته را تجربه خواهید کرد. هر چه را خواستید درباره‌اش یادداشتی بنویسید، بگذارید برای زمانی که از خلوت بیرون آمدید و نه پیش از آن. در این 21 روز هیچ‌چیز نمی‌بایست نوشته شود. حتی سعی نکنید چیزی را به خاطر بسپارید. همۀ رخدادها همان‌جا می‌ماند، حتی روشن‌تر و واضح‌تر؛ زیرا اکنون ذهن تلاش نمی‌کند آن‌ها را به یاد آورد.

خیره‌نگری در آیینه

ناخودآگاه، ناآگاهی نیست. آگاهیِ کمتر است؛ بنابراین تفاوت بین آگاهی و ناآگاهی تنها به کمیت برمی‌گردد. آن‌ها قطب‌‌های مخالف یکدیگر نیستند، بلکه به‌هم پیوسته و دارای پیوند‌ هستند؛ بنابراین زمانی که از «آگاهی» و «ناآگاهی» سخن می‌گوییم، معنایش این نیست که آن‌ها دو قطب روبه‌روی یکدیگرند. منظور ما از ناآگاه، «آگاهیِ کمتر» و منظورمان از آگاه، «ناآگاهیِ کمتر» است. وقتی صحبت از آگاه و ناآگاه می‌کنیم نمی‌خواهیم میان آن‌ها خط و مرز ثابتی بکشیم. چنین مرزی وجود ندارد. مرز میان آن‌ها پدیده‌ای نوسان کننده است. به خودتان بستگی دارد، کمتر آگاه باشید یا بیشتر. می‌توانید آگاهی بیافرینید، می‌توانید خود را برای آگاه شدن بیشتر یا کمتر آموزش دهید و تربیت نمایید. اگر خود را برای آگاهی کمتر آموزش دهید هرگز نمی‌توانید با ناآگاه روبه‌رو شوید. برای روبه‌رو شدن با ناآگاه راه‌های بسیاری هست که به یکی از آن‌ها اشاره می‌کنم.
شب‌هنگام پیش از رفتن به بستر، درهای اتاق خود را بسته و آیینه‌ای بزرگ مقابل‌تان قرار دهید. اتاق می‌بایست کاملاً تاریک باشد. آن‌گاه شمعی کوچک در کنار آیینه قرار دهید طوری که نور مستقیمش در آیینه نیفتد. فقط چهرۀ شما می‌بایست در آیینه بیفتد، نه شعلۀ شمع.
حال به چشمان خود در آیینه خیره شوید. این یک تمرین 40 دقیقه‌ای است و پس از گذشت دو یا سه روز خواهید توانست بدون پلک زدن این 40 دقیقه را سپری کنید. حتی اگر از چشمان‌تان اشک آمد، بگذارید اشک‌ها روان شوند، اما پلک نزنید و همچنان به چشم‌های خود خیره بمانید.
پس از دو یا سه روز از پدیده‌ای شگفت‌انگیز آگاه خواهید شد. چهرۀ شما کم‌کم شکل‌های تازه‌ای به خود می‌گیرد. شاید حتی بترسید. گاه چهرۀ بسیار متفاوتی در آیینه می‌بینید. حس می‌کنید با آن هیچ آشنایی‌ای دارید، اما همۀ چهره‌هایی که به نظرتان می‌آیند، چهرۀ شما هستند. حالا ذهن ناخودآگاه است که دارد به شما می‌گوید: این چهره‌ها، این نقاب‌ها از آن خود شما هستند.
پس از یک هفته تمرین پیوسته و 40 دقیقه خیره‌نگری شبانه، چهرۀ شما پی‌در‌پی دگرگون خواهد شد و پیوسته نقش‌های تازه‌ای به خود خواهد گرفت. بعد از گذشت سه هفته، دیگر یادتان نمی‌آید چهرۀ واقعی‌ شما کدام‌یک از آن‌هاست. چنانچه در این مسیر پایدار بمانید، بعد از حدود سه هفته، شگفت‌انگیزترین اتفاق ممکن رخ می‌دهد. بعد از سه هفته ناگهان در آیینه دیگر هیچ چهره‌ای نمی‌بینید. آیینه تهی خواهد شد. شما به تهی خیره شده‌اید و به هیچ‌‌وجه چهره‌ای در آن نمی‌بینید. حالا باید چشمان‌تان را ببندید و با ناخودآگاه روبه‌رو شوید. زمانی که در آیینه هیچ چهره‌ای نیافتید، تنها چشمان‌تان را ببندید. مهم‌ترین لحظه همین است. چشمان‌تان را بسته، به درون بنگرید تا با ناآگاه روبه‌رو شوید. شما برهنه خواهید بود. همۀ اوهام از بین خواهند رفت. واقعیت شما این است، اما اجتماع همۀ این لایه‌ها را پدید آورده است تا شما از آن آگاه نباشید و همین که خود را در برهنگی خویش شناختید، ‌کم‌کم فرد دیگری خواهید شد. آن‌گاه دیگر نمی‌توانید خود را گول بزنید. اکنون می‌دانید چه هستید.
تا زمانی که ندانید چه هستید، هرگز نمی‌توانید دگرگون شوید. حقیقت این است که خواستِ دگرگون شدن، دگرگونی را در پی خواهد آورد. دمی که با ناآگاه روبه‌رو شدید با حقیقت خود، با هستی اصیل خود چهره به چهره شده‌اید. هستی دروغین اجتماعی شما، نام، بدن و چهره‌تان دیگر وجود ندارند. تنها واقعیتِ برهنۀ سرشت‌تان آنجاست و با این واقعیتِ برهنه می‌توان دگرگون شد.
شیوۀ خیره شدن به آیینه، شیوۀ نیرومندی است که در آن می‌توان با ژرفای خویش آشنا شد. همین که آن را شناختید بر آن چیرگی یافته‌اید.

برگرفته از کتاب: مراقبه، هنر وجد و سرور