آیین ذن و هنر مردن

 15 مرداد 1398   16:59
 0
 433
اشتراک :

یوگاژورنال، سپتامبر 2018، شهریور 97، رم داس /برگردان: برگردان: سید محمد آزاد، مربی بین‌‌المللی سبک شیواناندا و آشتانگا، باشگاه یوگا ققنوس شیراز

 

رم داس، استاد معنوی و نویسندۀ کتاب اکنون اینجا باش، طریقۀ رویارویی صحیح با مرگ و پذیرش آن را به ما آموزش می‌دهد.

در مسیر سفرم از غرب ماساچوست به سمت ماوی (جزیره‌ای در هاوایی) برای دیدن استاد معنویم رم داس، در حالیکه در پرواز در حال خوردن شیرینی بودم، کتاب شعری هم از جان دونوهو، دوست شاعر و فیلسوفم که چندی پیش فوت کرد، می‌خواندم. در آن کتاب آمده بود که توجه به مرگ، معجزۀ بی‌نظیر زمان حال را به ما یادآوری می‌کند. او زمان حال را جایی می‌داند که «همه‌مان به طرز عجیب و خطرآفرینی، آزاد هستیم.»

از زمانی‌که سفر شخصی خودم را برای بررسی و کشف مرگ آغاز کردم، به نظرم آمد مرگ چه موضوع پرچالشی است. مرگ با همۀ زندگی در ارتباط است، پس به هنگام بررسی و کنکاش در آن چه مسیری را باید برگزید؟ چه داستانی باید در موردش بگوییم؟ چه سؤالاتی را باید دنبال کنیم؟ می‌خواهیم به دنبال سؤالاتی باشیم که ما را به سمت دیدی شفاف و عمیق هدایت می‌کند و به این درک می‌رساند که شکل مواجهه با مرگ می‌تواند زندگی را به شکلی سازنده و حتی شگفت‌انگیز دستخوش تغییر کند.

درست همین الان در جستجوی پاسخ این سؤال هستم که در میانۀ این آزادی بی‌انتهایی که در آن هستیم، به‌راستی در مورد مرگ چه می‌دانیم؟ مطمئن نیستم اما می‌دانم که از استادم رم داس چیزهای زیادی خواهم آموخت.

شب دیروقت به ماوی رسیدم. رم در یک خانۀ گل و گشاد روی تپه‌ای مشرف به اقیانوس آرام زندگی می‌کند. پرستارانش نیز با او زندگی می‌کنند و گاهی اوقات دوستان قدیمی برای ملاقاتش به آنجا می‌آیند. معماری خانه و طراحی راه‌پله‌ها به‌گونه‌ای است که رم بتواند آزادانه با ویلچر حرکت کند. خانه همیشه پر از گل‌های تازه و گیاهان زینتی و پرنده‌های زیباست.

همه خواب هستند و من مستقیم به سمت رختخواب می‌روم. در حالی‌که خواب دارد بر من مستولی می‌شود صدای آرام پنکۀ سقفی به گوشم می‌رسد و وزش بادی که از پنجره به داخل می‌آید و پرده‌های منقوش به تصاویر هانومان و گانش را به حرکت درمی‌آورد، حس می‌کنم.

صبح روز بعد، ملاقات با استادم پس از گذشت چندین ماه، مثل بازگشت به خانۀ قلبم است. زمانی که به میز صبحانه ‌رسید، با چشمانی که مدت‌هاست می‌شناسمش، از روی ویلچر، نگاه نافذی به من کرد. در نگاهش غرق شدم و خیلی سریع شادی سرتاسر وجودم را فراگرفت. یکدیگر را بغل کردیم و باز هم محکم‌تر بغلش کردم. نور بود و بس، آه، بله، خودش بود... .

در حال خوردن نان تست و تخم‌مرغ در مورد همسرم، پسر تعمیدی او یعنی پسر من، اون، و نوه‌ام داهیلا، که بلافاصله بعد از به دنیا آمدن او را متبرک کرده بود، می‌پرسد و من می‌گویم: «اونا خوبن. من خودم کمی مشکل لگن دارم.» و سپس خاطره‌ای در مورد داهیلا برایش تعریف کردم که می‌گفت: «مادربزرگ، شما پیر نیستید. پیری مال وقتیه که جایی‌تون عیب کنه و نتونید دیگه درستش کنید.»

رم داس می‌خندد و در حالیکه قرص‌های ویتامین و داروهایش را می‌خورد، می‌گوید: «به نظرم ما هنوز پیر نیستیم، ما می‌تونیم خودمونو درست کنیم.»

سفری به درون

بعد از صبحانه به طبقۀ بالا می‌رویم که اتاق خواب رم، حمام، دفتر کار، کتابخانه‌ای پر از کتاب، دیواری پر از عکس‌های دوستانش، قاب عکسی از گوروی رم، ماهاراج-جی، یک تلفن و یک دستگاه پیغام‌گیر وجود دارد. پرستارش او را از ویلچرش به یک صندلی شیبدار راحت منتقل می‌کند و پتویی رویش می‌اندازد. بوی عود صندلی که دارد در جلسۀ نیایش صبحگاهی طبقۀ پایین می‌سوزد، به بالا می‌آید و در اتاق می‌پیچد.

یکدفعه می‌پرسم: «تا به حال سخنرانی‌ها و نوشته‌های زیادی در مورد مرگ داشته‌اید. آیا حالا که به مرگ نزدیک‌تر شده‌اید درک تازه‌ای از آن پیدا کرده‌اید؟» به آرامی چشمانش را می‌بندد و مدتی ساکت می‌ماند. نمی‌دانم چه جوابی می‌خواهد بدهد. سپس می‌گوید: «من نزد استادم ماهارج-جی می‌روم و از جسمم فاصله می‌‌گیرم.»

«چطور این کار را می‌کنید؟»

«خودت را با مشاهده، آگاهی، و روح بشناس. حیات جسم روزی به پایان می‌رسد، اما روح به زندگیش ادامه می‌دهد و من به عمق روحم سفر می‌کنم.»

«آیا این تجربه‌ای متفاوت از تجربیات پیشین است؟»

«جسم من در حال حاضر رو به موت است، اما من احساس مردن ندارم. برایم بسیار جالب است که بدنم چطور دارد این کار را می‌کند.» و بعد هر دو می‌خندیم.

سپس رم اضافه می‌کند: «سال‌های زیادی به پدیدۀ مرگ اندیشیدم، اما نه به مرگ خودم. حالا که برای تجزیه تحلیلش از قلبم استفاده می‌کنم تا قلبم، می‌بینم اگر خودم را آگاهی توأم با عشق بدانم، دیگر دلیلی برای ترس وجود ندارد. مرگ تنها مرحلۀ آخر ساداناست؛ به همین سادگی... .»

سپس برای مدتی در سکوت به بیرون پنجره و به منظرۀ دریا نگاه می‌کند. ما قبلاً هم در مورد مرگ صحبت کرده‌ایم، اما نه این‌قدر مستقیم و خصوصی. بلند صحبت کردن خیلی چیزها را تغییر می‌دهد.

شنا کردن در دریای عشق

یک روز دیگر شروع می‌شود. با اینکه صبحانه‌مان را خورده‌ایم و ظرف‌ها را جمع کرده‌ایم، اما هنوز سر میز صبحانه نشسته‌ایم. کریشنا داس10 به ملاقات می‌آید و در مورد بحثی که چهل سال پیش در هند آغاز شد با هم صحبت می‌کنیم. کریشنا اخیراً متنی از ویوکاناندا11، مرید راماکریشنا12 (عارف و یوگی هندی که در سال 1893 در اولین پارلمان مذاهب جهان در شیکاگو سخنرانی کرد و هندوییسم و ودانتا را به جهان غرب معرفی کرد) خوانده است. ویوکاناندا این متن را در روزهای پایانی عمرش نوشته است. کریشنا می‌گوید تعجب می‌کند که ویواکاناندا در این نامه متحیر است که آیا آموزش‌ها و سخنرانی‌هایش راهی برای ارضاء نفسش بوده؟ آیا از شهرت و تحسین شاگردانش لذت می‌برده؟ و آیا این‌هاست که او را از روبه‌رو شدن با پروردگار بازداشته است؟
رم داس می‌گوید او هم همین نگرانی را دارد. کریشنا سال‌ها با این مسئله دست به گریبان بوده است. سپس کریشنا می‌گوید: «چیزی که همه‌مان می‌دانیم اما فراموشش می‌کنیم این است که من متوجه شدم آدم‌هایی که معمولاً به سمت من جذب می‌شوند به‌واقع به سمت خود من جذب نشده‌اند. آن‌ها در حقیقت به دنبال ارتباط با مکان سرشار از عشقی بودند که خودم هم در جستجویش بودم.» و ما آن مکان را از طریق ماهاراج-جی کشف کرده بودیم. حال چه باید کرد؟ اگر بین آنچه ما در این دنیا انجام می‌دهیم (دارما) و آنچه باید قبل از مردن بیاموزیم رابطه‌ای باشد، اکنون باید چکار کنیم؟
رم می‌گوید: «همه‌چیز به عشق و تبدیل شدن به عشق مربوط می‌شود. ابتدا با ایگو (نفس)‌تان شروع می‌کنید و بعد به روح می‌رسید. ماهاراج- جی روحی بود که در عشق گم شده بود. این پیام اوست برای همۀ انسان‌ها. کار شما تمرین شماست. اگر کار شما را به درون عشق پیش نبرد، کار مناسبی برای شما نیست.
ترس مانع بزرگی است و ریشۀ ترس در احساس جدایی است. با عشق و مهربانی، ترس تغییرشکل می‌یابد. بنابراین ترس، در حقیقت دعوتی است برای انجام تمرینات معنوی و عشق ورزیدن بیشتر.»
و دوباره وضع همین است. به همین سادگی.
بنابراین در پاسخ به این سؤال که قبل از مرگ یا در هنگام مردن، چه کار باید انجام داد یا چطور از وابستگی‌ها می‌توان اجتناب کرد، باید گفت: «سادانا و عشق»
ما از صبحانه‌‌خوری و صرف نان جو و انبه ظرف مدت کوتاهی به عشق و مرگ رسیده بودیم.
و سپس همه در سکوت فرو رفتیم.....

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز شما به این مقاله :