تاریخچة پزشکی ماساژ (بخش دوم)

 0
 394

خوانندگان محترم در شمارۀ قبلی مجلۀ دانش یوگا با تاریخچۀ ماساژ و نحوۀ شکل‌گیری آن در طول تاریخ آشنا شدند. به‌دنبال علاقه‌مندی طیف گسترده‌ای از مخاطبان و علاقه‌مندان به ماساژ و با هدف آشنا کردن کل جامعه با این روش درمانی، مقرر است از این پس سلسله مقالاتی در زمینۀ ماساژ  چاپ شود تا به این شیوۀ سلامتی و روش‌های مختلف آن و نقشی که ماساژ می‌تواند در پیش‌گیری و همچنین درمان مشکلات جسمی ایفا کند اشاره شود.


تا قبل از رنسانس در اروپا، علم به‌طور عمده زیر سلطة فلسفه قرار داشت و پزشکان قبل از آن‌که دانش پزشکی را بیاموزند، باید فلسفه را فرا می‌گرفتند و سپس پزشکی را در سایة احکام و اصول فلسفی یاد می‌گرفتند. بی‌دلیل نبود که مثلاً در ایران هر دانشمندی را ابتدا حکیم (دانندة حکمت –یعنی فلسفه) می‌خواندند و سپس دانش خاصی را که به آن آراسته بود، یاد می‌کردند. ابن سینا، ابوریحان بیرونی، زکریای رازی، عمرخیام و غیره هر چند که به دلیل تبحرشان در زمینة پزشکی یا ستاره شناسی، شیمی و ریاضی شناخته شده‌ بودند، اما همگی لقب حکیم را با خود همراه داشته‌‌اند و هر کدام بخشی از اندیشه‌هایشان حتی در حوزة تخصصی‌شان مربوط به امور فلسفی بوده است.
   در یونان با‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ستان نیز تمامی فرزندان اشراف و " آزادگان" ( یعنی غیر برده‌ها) به آکادمی‌های فلسفه می‌رفتند و در آن جا به آموزش کلیة دانش‌ها و فنون می‌پرداختند.
   در توضیح چرایی این رویکرد باید متذکر شد، از همان ابتدا که بشر مسلح به ابزار تفکر شد، این پرسش پیش آمد که چرا ناگهان اتفاقاتی در جهان پیرامون رخ می‌دهد که می‌تواند حیات انسان را به خطر بیندازد. اتفاقاتی نظیر رعد و برق و آتش‌سوزی، سیل، آتشفشانی شدن کوه‌ها، خشکسالی، زلزله و غیره. و چه باید کرد تا بتوان جلوِ بروز آن‌ها را گرفت یا حداقل از صدمات آن در امان ماند؟  همین گونه پرسش‌ها در زمینة مسائل انسانی و چگونگی واکنش‌ انسان‌ها نسبت به یکدیگر نیز وجود داشت. پرسش‌هایی هم چون چرایی بروز عشق، نفرت و کینه، حسادت، قدرت‌طلبی، منفعت طلبی و خودخواهی، گرایش به تملک و ثروت اندوزی، جنگ و توسعه طلبی و ...
    برای یافتن پاسخِ این پرسش‌ها، پرسشی اساسی‌تر و متقدم‌تر مطرح بود، پرسشی که اولین و بنیادی‌ترین پرسش فلسفه را به وجود آورد: "جهان چگونه به‌وجود آمد؟" و بلافاصله پرسش مهم دیگری مطرح شد:" جهان از چه ساخته شده است؟ روح یا ماده؟ کدام‌یک بر دیگری تقدم دارد؟ " و بالأخره این پرسش: " چرا همه چیز در جهان در حال تغییر است و از شکلی به شکل دیگر درمی‌آید؟" و در حوزة‌ انسانی: "چگونه ما متولد می‌شویم؟ رشد و بلوغ پیدا می‌کنیم؟ به پیری می‌رسیم و سپس مرگ به سراغمان می‌آید؟ "، "چرا ما بیمار می‌شویم؟"،" چه عواملی می‌توانند سلامتی ما را به خطر بیندازند؟"، "چرا حالات روحی ما هر لحظه تغییر می‌کند؟ گاهی شادیم و گاهی اندوهگین؟ گاهی احساس قدرت و توانایی می‌کنیم و گاهی احساس ضعف و خستگی؟ چرا زمانی سرشار از انرژی، امید و شادابی هستیم و زمانی دیگر، سرشار از نامیدی، یأس و سرخوردگی؟ چرا گاهی خشمگین و عصبانی می‌شویم و گاهی دیگر آرام و صبور؟ چرا گروهی سنگدل و بی‌رحم می‌شوند و گروهی دیگر مهربان و فداکار و یاری دهنده؟" زنجیرة این پرسش‌ها یکی پس از دیگری شکل می‌گرفت و بشر در جستجوی یافتن پاسخی برای آن‌ها.
    مردم عوام و جادوگران در پاسخ به پرسش‌های فوق، به خرافات و ماوراءالطبیعه روی آوردند و ادیبان و هنرمندان به اسطوره‌ها در حوزۀ ماوراء انسانی و هنر و ادبیات در حوزۀ انسانی پرداختند، اما فیلسوفان همۀ موارد کلان و عمومی را در حوزۀ فلسفه و اخلاق و دانشمندان نیز به‌طور خاص در حوزۀ تخصصی‌شان، یعنی علم جستجو و کنکاش کردند.
علم که حاصل تجربة انسانی است و یافتن قوانین حاکم بر جهان و پدید‌ه‌های آن نیازمند ابزارهای پژوهش و تحقیق است که بتواند از سویی تا عمق ذرات جهان مادی را بشکافد (جهان خرد و میکرو) و از سوی دیگر به درون آسمان‌ها و کهکشان‌ها (جهان کلان و ماکرو) پرواز کند و راز حیات را در آن‌ها بیابد.  لذت یافتن و کشف، آن چنان لذتی است که ارشمیدس را به چنان شوری می‌رساند که با تن و بدن برهنه در خیابان‌ها بدود و فریاد بزند: "یافتم، یافتم!" اما جهان دائم در حال تغییر سر ایستایی ندارد و  به همین دلیل وجود رازها را پایانی نیست. فیلسوفان و دانشمندان هر یک از منظری در جستجوی کشف رازی هستند تا جهان را برای بشریت تبیین و امکان تسلط بر آن را مهیا کنند. این تلاش را پایانی نیست. چرا که "دل هر ذره را بشکافی    آفتابی ش در نهان بینی". و ابزار پژوهش و تحقیق در جهان علم با درجۀ پیشرفت علمی و صنعتی همراه است و هر چه ابزارها پیشرفته و دقیق‌تر، نتایج بررسی‌ها علمی‌تر و صحیح‌تر.
   اما در بازگشت به پرسش ابتدایی و آغازین فلسفه، شاهد آن هستیم که اندیشمندان اولیه و پیش‌آهنگ بر این باور بودند که جهان از چند عنصر اولیه و بنیادین شکل گرفته است و سایر اشکال حیات و پدیده‌ها در واقع چیزی نیست جز ترکیبی از این عناصر و تغییر و تبدل دائمی‌ آن‌ها، و تأثیر این تغییرات بر حیات هر پدیده از یک سو و تأثیر بر سایر پدیده‌ها از سوی دیگر. به قول هراکلیتوس فیلسوف نام‌آور یونان باستان"هیچ کس نمی‌تواند دوبار در یک رودخانه شنا کند!" چرا که دیگر نه رودخانه، آن رودخانۀ لحظۀ پیش است و نه آن انسان، انسان لحظۀ پیش. هر دو در کسری از ثانیه دچار تغییرات عظیم شده‌‌اند. یعنی هم بر هم تأثیر گذاشته‌‌اند (تغییرات با منشاء بیرونی) و هم از درون تغییر کرده‌‌اند (تغییرات با منشاء درونی).  
  به همین دلیل، تمدن‌های اولیه به درستی شناخت هر پدیده یا موضوعی را در سایۀ رابطه آن با جهان هستی می‌دانستند. یعنی اصل تأثیر متقابل موجودات و پدیده‌های جهان بر یکدیگر و اصل بررسی روابط علت و معلولی بین آن‌ها.
    در بررسی و جستجوی چگونگی پیدایی جهان، در یونان و ایران باستان باور به وجود چهار عنصر اولیه و بنیادین شکل گرفت که جهان هستی از ترکیب و تکامل این چهار عنصر (عناصر اربعه) یعنی آب، باد (هوا)، خاک و آتش شکل گرفته است و چینیان باستان جهان را مرکب از پنج عنصر بنیادی دانستند. یعنی آتش، خاک، فلر، آب و چوب.
بدیهی است که انسان نیز به‌عنوان بخشی از این جهان هستی نمی‌توانست از این قاعده مستثناء باشد. پس انسان‌ها ابتدا به چهار یا پنج دستة نوعی (تیپیکال) تقسیم شده و تقسیمات دیگر بر اساس درجاتی از ترکیب، و تغییر و تبدل آن‌ها توضیح داده ‌شدند. در نتیجه، اعتقاد بر این شد که هر انسان بر اساس ویژگی‌ها و سیر رشد و تحول خود، در طول حیات دارای مزاجی است که مبتنی بر غلبة یکی از عناصر اولیه بر عناصر دیگر بوده است.
    مزاج‌های انسانی بر اساس غلبة یکی از عناصر چهارگانۀ فوق، یا به دموی (دم یا هوا)، یا به صفرا ( آتش)، یا به سودا (خاک) یا به بلغم (آب) تقسیم شدند. اما قطعاً این گونه مزاج‌ها صرفاً تابعی از قوانین توارث نبوده و تحت تأثیر عوامل درونی و بیرونی و کمیت و کیفیت آن‌ها دچار تغییر و دگرگونی می‌شوند.
     عوامل بیرونی بیشتر به صورت شرایط آب و هوایی شناخته می‌شوند، یعنی: گرمی و خشکی، گرمی و تری (رطوبت)، سردی و خشکی و سردی و تری؛ که می‌توانند بر طبیعت اولیة انسان تأثیر گذاشته و مزاج غالب و اولیة او را دستخوش تغییر و دگرگونی قرار دهند. غذایی که ما مصرف می‌کنیم نیز تحت تأثیر طبیعت ذاتی خود (عوامل چهارگانۀ فوق) بر ما تأثیر می‌گذارند.  وجود فصول هم چون بهار (گرم و تر)، تابستان (گرم و خشک)، پاییز (سرد و خشک) و زمستان (سرد و تر)، و هم‌چنین دوران زندگی بر اساس سن به‌طور تقریب نشان‌گر غلبة یکی از عناصر بر دیگر عناصر می‌باشد، به این معنا که از زمان تولد تا 20 سالگی به دلیل سرعت رشد انسان و تغییرات دائمیِ وضعیت جسمی و روحی فرد (روحیة عمومی کودکان و نوجوانان) دم غلبه دارد از سنین 20 تا 40 سالگی (دوران بلوغ جسمی و عقلی و تثبیت عمومی شخصیت) صفرا غلبه دارد، از سنین 40 تا حدود 60 سالگی (دوران میان سالگی) سودا غلبه می‌کند و بالأخره از حدود 60 سالگی  (کهنسالی) به بعد دوران غلبة بلغم است.
در هر کدام از این دوران زندگی، باز هم تغییرات اندک اندک (کمی) شکل می‌گیرد و در پایان دوره به اوج خود رسیده و در نتیجه تغییر کیفی صورت می‌گیرد و مزاج یا طبع سنی دچار تغییر ماهیت شده و مثلاً از دم به صفرا می‌رود و غیره. با این تغییرات وضعیت جسمی و روانی انسان نیز تغییر می‌کند. کارکرد غدد درون ریز و هورمون‌های بدن انسان نیز دچار تغییرات جدی می‌شوند. این تغییرات هورمونی در زنان بسیار مشهودتر از مردان می‌باشد. تغییرات حاصله در چگونگی کارکرد غدد تیروئید و پاراتیروئید، غدة تیموس و غدد جنسی از این جمله‌‌اند. همچنین است کارکرد عمومی دستگاه بیولوژیک بدن، تغییرات رنگِ پوست و میزان خشکی و چربی و شفافیت و  انعطاف پذیری آن و غیره.
نوع غذا و آب و هوا نیز بر مزاج انسانی تأثیرگذار بوده و او را دستخوش تغییرات گوناگون می‌کند. چگونگی این تأثیرات و در نتیجه تغییرات حاصله در تن آدمی (مزاج) اگر به سوی تشدید غلبة یک عنصر بر سایر عناصر برود،  بیماری، و اگر به سوی تعدیل و در نهایت ایجاد تعادل در میزان هر یک از این عناصر چهارگانه بنماید، سلامتی را برای فرد به ارمغان می‌آورد. معنی این سخن آن است که اگر کسی مثلاً دارای مزاج گرم و خشک باشد، نباید از غذاها و میوه‌جات با طبع گرم و خشک زیاد استفاده کند و اگر کسی طبع سردی دارد نباید از غذاها و میوه‌جات با طبع سرد استفاده کند. به همین دلیل در طب کل‌نگر، از جمله طب سنتی ایران، تأکید بر تعادل شده است و توصیه شده است که ما به سمت مصرف غذاهایی برویم که مزاج ما را به سمت تعادل هدایت کند و چنان‌چه غذایی میل می‌کنیم که دارای طبع گرم یا سرد است، باید تلاش کنیم که از مصلح آن، یعنی طبع متضاد آن،  نیز هم زمان استفاده کنیم تا دستگاه‌های داخلی بدن ما دچار اختلال نشده و ما را بیمار نکند.
توضیحات بالا در واقع تلاشی بود برای بیان چگونگی نگرش طب کل‌نگر به تن آدمی ‌و امر سلامت و بیماری. رسیدن از کل به جزء، توجه به امر تأثیر متقابل اجزاء بر یکدیگر به صورت درون سیستمی و برون سیستمی (در گسترة نگرش سیستمی)، حرکت و تغیر مداوم، تأثیر جسم بر روان و بالعکس (که در زبان فارسی به صورت ضرب‌المثل عقل سالم در بدن سالم بیان می‌شود) و توجه به چگونگی کارکرد و تأثیر پذیری سیستم‌های باز و بسته، بنا به ماهیت و کارکردشان، از ویژگی‌های رویکرد طب کل‌نگر به امر سلامت و درمان بیماری‌هاست. و این درست در نقطة مقابلِ پزشکی مرسوم و مدرن (آلوپاتی) است که نگرشی جزءنگرانه به انسان دارد.
همان‌طور که در ابتدا مطرح شد تا قبل از رنسانس در اروپا، راه و نگرش پزشکی در شرق و غرب در کلیت خود، یعنی نوع نگاه و فلسفة پزشکی یک‌سان بوده و اگر تفاوتی وجود داشته مربوط به باورها، فرهنگ و میزان رشد علم و تمدن در آن کشورها بوده است، اما پس از رنسانس نگرش در پزشکی دچار تغییرات ماهوی شده و راه آن از پزشکی کل‌نگر و شرقی جدا شده و در مسیر دیگری هدایت شد.

اشتراک :
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز: