در آغوش گرفتن یوگا

 15 بهمن 1398   15:57
 0
 571
اشتراک :

سوامی نیرانجاناندانا ساراسواتی
برگردان: حامد رنگین کمان

در آغوش گرفتن یوگا

سین کورن ، فعال اجتماعی و معلم یوگا، در کتاب جدید خود با عنوان انقلاب روح، جزئیات این‌که او در اولین کلاس یوگا تا چه اندازه احساس بیمار بودن و ناشی بودن داشته و چه چیزی او را به ادامۀ مسیر ترغیب کرده را بیان می‌کند:
پس از این‌که سال‌ها در مورد یوگا شنیدم و پس از مشاهدۀ تغییراتی که در دیوید لایف، صاحب کافۀ لایف در نیویورک، جایی که من در آن شارون گانون سرپیشخدمت را دیدم ایجاد شده بود، تصمیم گرفتم خودم ببینم که هوپلا چیست. من به یوگا اینتگرال آمده بودم، جایی که همه لباس سفید پوشیده بودند و همه‌چیز کاملاً بکر بود. به جز من. من نگاهی به لباس خاکستری‌ام انداختم، به لکه‌های روغنی روی ران‌ها که بعد از کار با موتورسیکلت دستم را با آن پاک کرده بودم! من دوش نگرفته بودم و می‌دانستم که بدون شک خط چشم و ریمل زیر چشم من را سیاه کرده است. من کمی به هم ریخته بودم.
به من گفته شد كه باید وارد شوم و کفش‌هایم را در بیاورم، بنابراین كفش‌های مشکی جنگی‌ام را در آوردم و آن‌ها را به سمت بقیۀ کفش‌های روی زمین پرت كردم، اما جوراب‌هایم را در نیاوردم. پابرهنه رفتن در یک مکان عمومی که یک پارک یا ساحل نبود، حالم را به هم می‌زد، به علاوه من وقتی اضطراب داشتم اغلب پوست انگشتان شست و پاشنه‌هایم را می‌کندم و نمی‌خواستم کسی آن را ببیند.
زن پشت پیشخوان نیز که لباس سفید به تن داشت، آرام و شیرین به نظر می‌رسید. وقتی او دست خود را دراز کرد تا چیزی را بردارد، دیدم که موهای زیر بغل انبوهی دارد. مانده بودم که آیا شارون موهای زیربغلش را اصلاح می‌کند یا نه؟! توجه داشته باشید یادداشتی برای خود: از تراشیدن دست بردار، کمی مادۀ موبر بخر و حمام کن.

اکنون، یوگا

زن پشت میز اعلام کرده است که زمان کلاس است. دیگران را از پله‌های باریک و قدیمی دنبال می‌کنم و داخل یکی از اتاق‌های بالا می‌شوم. کف‌های اتاق چوبی و ناهموار هستند، خود اتاق کاملاً خنک است و بوی عرق، کپک و بخور می‌دهد. من کمی آویزان می‌شوم تا آنچه دیگران انجام می‌دهند را تماشا کنم؛ سپس، به پیروی از آن‌ها، یک حصیر و چیزی شبیه به یک بالش کوچک می‌گیرم، که هنگام فشار دادن آن، صدای خردکننده‌ای
 ایجاد می‌کند.
معلم بی‌سروصدا می‌آید، هاله‌ای از اهمیت دادن و مدارا با خود دارد. من کاملاً مطمئن هستم که او به نوعی انسان مقدس است، مانند یک گورو. اما او بیشتر شبیه یک عمو یا پسر عمو از طرف یهودی خانوادۀ من است. کمتر شبیه یک گورو، بیشتر شبیه یک خاخام. او سفید و پیر است، موهای تیره و خاکستری و سفید کاملاً از شانه‌هایش آویزان است و ریشی به رنگ موهایش دارد. شلوارهای سفید خود را جمع می‌کند، زانو می‌زند، صندلی خود را در جلوی اتاق می‌گیرد و یک شال سفید را روی شانه‌های خود می‌بندد. سپس یک جفت دیسک فلزی را که توسط یک رشتۀ چرمی به هم متصل شده‌اند، برمی‌دارد و سه بار آن‌ها را به هم می‌زند.
صدای زنگ به دانش‌آموزان هشدار می‌دهد و باعث می‌شود که ستون‌فقرات آن‌ها صاف شود و پشت گردن‌شان بلند شود. نگاهی به شخص نزدیک‌ترم می‌اندازم و می‌بینم که چشمانش هنوز بسته است. به دیگران نگاه کردم و دیدم که چشمان‌شان هنوز بسته نشده است. من به گورو-خاخام نگاه می‌کنم. او لبخند می‌زند و با دستان خود حرکتی انجام می‌دهد که نشان می‌دهد من نیز باید چشمانم را ببندم. من هم همین کار را می‌کنم.
من قبلاً هرگز مدیتیشن نکرده‌ام. سعی می‌کنم پشتم را صاف نگه دارم، در حالی که نمی‌دانم چه مدت باید در آنجا بمانیم. افکار من چیزی شبیه به این را ادامه می‌دهند، نمی‌دانم که آیا این کار را درست انجام می‌دهم؟ نمی‌دانم که آیا قرار است فکر کنم؟ و اگر قرار نیست فکر کنم، قرار است در عوض چه کاری انجام دهم؟ آیا همۀ افراد دیگر نیز دارند فکر می‌کنند؟ این درست نیست، همۀ ما نمی‌توانیم فقط در اینجا بنشینیم و فکر کنیم. آیا آن‌ها مثل من که به آن‌ها فکر می‌کنم، به من فکر می‌کنند؟ نمی‌دانم که بعداً چه غذایی می‌خواهم بخورم و آیا یوگا می‌تواند به من کمک کند سیگار را کنار بگذارم و آیا شریک زندگی من واقعاً من را دوست دارد یا خیر؟ آیا باید این هفته با اتوبوس به خانه بروم تا مادرم را ببینم؟ دلم برای مادرم تنگ شده است. من واقعاً مادرم را دوست دارم. مادرم خیلی باحال است اینجا واقعاً هوا گرم است. شاید باران ببارد! دماغم می‌خارد. آیا مجاز به خاراندن آن هستم؟ بر روی بالش ترد بی‌قرارم، باسنم درد می‌کند، پای راست من در داخل جوراب من خواب رفته است. هیچ راهی وجود ندارد که جورابم را دربیاورم. هرگز. شاید باید یک گربه بگیرم ...؟
در ادامه، معلم از ما می‌خواهد که خیلی سریع و عمیق از بینی خود نفس بکشیم، دم و بازدم. من سعی می‌کنم، اما تمام بالاتنه‌ام بالا و پایین می‌رود. یک دنبالۀ سبک از نوک بینی من جاری می‌شود، و من در حالی که خودآگاهانه به اطراف اتاق نگاه می‌کنم، مرتباً آن را با پشت دست پاک می کنم. این برای مدتی ادامه می‌یابد. به‌طور دوره‌ای مجبور به متوقف کردن سرفه می‌شوم، نیکوتین سیگار به فشرده شدن سریع ریه‌های من واکنش نشان می‌دهد.
و سپس، به ما می‌گوید که به طور عادی نفس بکشیم و در مورد اینکه چه احساسی داریم، تأمل کنیم. تنفس عمیق باعث می‌شود احساس سرگیجه کنم و معده‌ام کمی درد می‌گیرد. من در آنجا نشسته‌ام و با آب بینی‌ام ور می‌روم و وقتی او به ما می‌گوید، دوباره نفس کشیدن را شروع می‌کنم. من فکر می‌کنم یوگا پرزرق و برق نیست، در حالی که همچنان آب بینی‌ام را پاک می‌کنم وسرفه می‌کنم.
پس از آن، از ما دعوت شده است که بایستیم، معلم دستور می‌دهد: «پاها کنار هم، پاهای خود را صاف کنید. بازو به پهلو، ستون‌فقرات کشیده. محکم، مانند کوه!» او به ما می‌گوید که پاهای‌مان را در روی زمین احساس کنیم. «ریشه‌های خود را در اعماق زمین گسترش دهید، و شما با مادر، قدرت و پناهگاه خود را خواهید یافت!» من تعجب می‌کنم که چرا مادر؟ مادر چه کسی؟ احساس نمی‌کنم که کوه هستم. مثل کوه بودن چگونه است؟ از آنجا شروع به حرکت می‌کنیم، «نفس به داخل، دست‌ها بالا، در زمان بازدم دست‌ها باز به سمت جلو، زانوهای‌تان را خم کنید، نوک انگشتان روی زمین باشد، هوا را به درون بدهید، رو به بالا نگاه کنید، هوا را بیرون بدهید. پای چپ‌تان را عقب بگذارید، زانو به پایین، هوا را درون بدهید و بازوها را به هم بچسبانید.» و مدتی این کار ادامه می‌یابد. حس خوبی ندارد، اما نهایتاً بدن من آرام می‌یابد و راحت‌تر حرکت می‌کند، انگار که به طور غریزی می‌داند حرکت بعدی چیست. من ذاتاً قوی هستم و منعطف، و این باعث می‌شود احساس کنم که انگار خیلی هم با این فعالیت غریبه نیستم.
معلم ما را از حالتی به حالت دیگر هدایت می‌کند و به جز تهوع مداوم، سردرد جزئی و احساس کلی در عضلات، احساس خوبی دارم. سرانجام، او به ما می‌گوید كه برای شاواسانا آماده شویم. من با بقیۀ آن‌ها دراز كشیده‌ام و كاملاً بی‌حال شده‌ام. صدای جرنگ جرنگ من را بیدار می‌كند. من مانند دیگران به صورت متقاطع می‌نشینم و کف دستم را به دعا درمی‌آورم. زمزمۀ دیگری با یک اوم- اوم اول من دنبال می‌شود. معلم کلاس را با یک "Namaste" به پایان می‌رساند. من احساس می‌کنم که هم آرامش یافته‌ام و هم شکمم درد می‌کند. من حصیر خود را جمع می‌کنم، با تشکر از معلم، محل را ترک می‌کنم. در حمام طبقۀ پایین، من به توالت تکیه می‌دهم و استفراغ می‌کنم.

اثرات بعدی

به رفتن به اینتگرال ادامه دادم، بیشتر به این دلیل که دوست داشتم به مردم در کافه لایف بگویم که من هم یوگا انجام می‌دهم. حالت تهوع که در ابتدا احساس کردم ظاهراً نشانۀ این بود که سیستم من خود را از رژیم غذایی، عادت به سیگار کشیدن و عوامل محیطی که هر روز در معرض آن قرار می‌گرفتم، مانند اگزوز ماشین، پاک می‌کند. معلم گفت طبیعی است.
اگرچه من متوجه تغییرات زیادی در شخصیت خود نشدم و دقیقاً کورسوی امیدی نداشتم، هرچه بیشتر تمرین می‌کردم، بیشتر آگاه می‌شدم که چگونه رفتارهای من بر سلامتی جسمی من تأثیر گذاشته است. سرانجام، من نمی‌خواستم چیزهایی را داخل دهانم (یا بینی‌ام) بگذارم که احساس خوبی نداشتند و این شامل الکل، غذاهای آشغال، مواد مخدر و در آخر سیگار می‌شد.

شیفت

بعد از یک شب طولانی کار، و یک مهمانی که در باشگاه‌های مختلف سراسر شهر جریان داشت، ظهر توانستم چشمانم را باز کنم. در حالی که به سقف خیره شده بودم آنجا دراز کشیده بودم. 22 سالم بود و با کسی زندگی می کردم و در واقع تحملش می‌کردم. احساس نمی‌کردم که به هیچ چیزی ارتباطی داشته باشم. احساس بی‌هدفی می‌کردم.  
همان‌طور که آنجا دراز کشیده بودم، می‌فهمیدم که اضطرابم بیشتر می‌شود. می‌دانستم که اگر به یکی از دوستان تلفن بزنم می‌توانم با او بیرون بروم. شاید می‌توانستیم یک نوشیدنی بنوشیم یا کمی ماریجوانا بکشیم. اما دیگر نمی‌خواستم مشروب بخورم یا مواد مصرف کنم. فکر کردم که ممکن است با کسی بروم بیرون که تازه رابطه‌ام را با او به هم زده‌ام! نه!. روی زمین در میان آپارتمانم نشستم، از بلاتکلیفی خشکم زده بود. نمی‌دانستم دیگر چه کار کنم. به اطراف نگاهی کردم، شیرینی‌های دیروز را برداشتم. تی‌شرت را از روی زمین برداشتم، پوشیدم و به سمت در رفتم، و از مسیری که روی آن برف نشسته بود به سمت یوگای اینتگرال رفتم.
معلم فرمان می‌دهد: «پاهای‌تان را روی زمین احساس کنید، ران‌ها بالا، استخوان لگن به سمت داخل، نفس بکشید.»
من در جای خودم شل بودم و لنگ می‌زدم. او من را تنظیم کرد. تغییراتی که از من می‌خواست انجام دهم راحت نبود و مقاومتی بیش از آنچه من داشتم نیاز داشت و من به سختی می‌توانستم تعادلم را حفظ کنم. همچنان می‌گفت: «سین، تمرکز، زمین، تنفس. تو نفس نمی‌کشی.» من فکر می‌کنم که قطعاً دارم نفس می‌کشم، مسخره، در غیر این صورت که می‌میرم. گیر داده است به من! احساس می‌کنم بدنم محکم و سفت شده است.
در طول شاواسانا، خوابم می‌برد، مثل همیشه. اما این بار صدای خرناسم من را بیدار می‌کند. احساس می‌کنم از جایم منحرف می‌شوم. دستانم را به حالت ناماسته در می‌آورم، سرم را هم صاف می‌کنم، به آرامی می‌گویم اوم، حصیرم را برمی‌دارم و دو تکه می‌کنم.
در بیرون، بارش برف شروع شده است. نیویورک به‌طور عجیبی در برف زیباست؛ همه‌چیز ترد، تمیز و آهنگین به نظر می‌رسد. من بازدم را کامل بیرون می‌دهم و بخار سفیدی که از دهانم خارج می‌شود را تماشا می‌کنم، سپس دوباره نفسی عمیق می‌کشم. ناگهان در مسیرم می‌ایستم، هوا را بیرون می‌دهم، و منتظر می‌مانم. یک جای کار می‌لنگد، دستم را توی جیبم کردم تا کلید را درآورم. کیفم را باز کردم تا ببینم آیا کیف پولم همراهم است. بله. همه‌چیز سر جای خودش است. من به ساعت بزرگ بالای خیابان گرینویچ نگاه می‌کنم که خورشید پشت آن در حال غروب کردن است و یک بازتابش صورتی کمرنگ را در مقابل پس زمینۀ سفید می‌بینم.
به آرامی لبخند می‌زنم. چیزی متفاوت است. آن چیز متفاوت من هستم.
آنجا می‌ایستم. دستانم در کنارم، صورتم هنوز به سمت آسمان صورتی رنگ است و من می‌دانم که همه‌چیز در زندگی‌ام حقیقتاً خوب است. که همه‌چیز به‌طور کامل و عالی پیش می‌رود و من دقیقاً جایی هستم که باید باشم. کلمۀ اعتماد از درون من می‌جوشد. من به آرامی حرف می‌زنم. دوباره زمزمه می‌کنم: «اعتماد کن. اعتماد کن »
قلبم پر است، پس آرامش و رضایت دارم. بیشتر روزها که از یوگا می‌آیم احساس خوبی دارم. اما این بار فرق می‌کند. این فراتر از بدن است. هیچ‌چیز تغییر نکرده است. من هنوز هم هدف ندارم، اما به نوعی می‌دانم همۀ این‌ها تأثیرشان را می‌گذارند. دستانم را روی قلبم می‌گذارم، برف روی صورتم نشسته است و لبخند می‌زنم. عمیقاً خدا را شکر می‌کنم.


منبع:
 Swami Niranjanananda Saraswati, 2009. Prana and Pranayama. Munger: Yoga Publication Trust.

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز: