نیروی حال

 15 بهمن 1398   17:02
 0
 481
اشتراک :

خلاصه نویسی: شهلا قاسمیان
برگرفته از کتاب نیروی حال
نویسنده: اکهارت توله
مترجم: مسیحا برزگر

نیروی حال

وقتی کسی نزد پزشک می‌رود و می‌گوید:«من صدایی در سرم می‌شنوم.» آن پزشک او را به یک روان‌پزشک معرفی می‌کند. واقعیت این است که تقریباً همۀ آدم‌ها همیشه صداهایی در سر خود می‌شنوند، روند بی‌اختیار فکر که نمی‌دانی توان آن‌را داری که متوقفش کنی یا نه. مدام در فکر با خود حرف می‌زنی.
حتماً در خیابان به آدم‌هایی دیوانه برخورده‌ای که مدام با خودشان حرف می‌زنند. خوب، وضعیت آن‌ها با وضعیت آدم‌های نرمال چندان تفاوتی ندارد. تنها تفاوت در این است که دیوانه‌ها بلند بلند حرف می‌زنند و آدم‌های نرمال آهسته و در ذهن خود. این صدا مدام در سر ما تفسیر می‌کند، نظریه می‌دهد، مقایسه می‌کند، شکایت می‌کند، خوشش می‌آید، بدش می‌آید و ... .
این صدا لزوماً به وضعیتی که ما اکنون در آن به سر می‌بریم مربوط نمی‌شود. ممکن است این صدا زنده شدن خاطرات نزدیک یا دورگذشته، و یا مرور کردن و خیال‌پردازی دربارۀ وضعیت‌های ممکن آینده باشد. صدایی که طنین اشتباهات رخ داده و یا نتایج منفی پیش رو را دارد، این حالت را نگرانی یا دغدغه می‌نامند. این موسیقی متن، گاهی با تصویرها و فیلم‌های ذهنی نیز همراه می‌شود. حتی اگر این صدا به وضعیت کنونی‌مان نیز مربوط باشد، باز وضعیت کنونی ما را بر مبنای گذشته تفسیر می‌کند. زیرا این صدا به ذهن شرطی شدۀ ما تعلق دارد. ذهنی که حاصل تاریخ گذشتۀ ما به‌علاوۀ عادات فکری موروثی ماست. بنابراین ما حال حاضر را از خلال چشم‌های گذشته می‌بینیم و در نتیجه امور را تماماً تحریف شده مشاهده می‌کنیم.
این صدا دشمن اصلی ماست. باید هم باشد. هستند کسانی که با یک تومور در مغزشان زندگی می‌کنند. توموری که مدام به آن‌ها حمله می‌کند، رنج شان می‌دهد و انرژی حیاتی‌شان را می‌مکد. این است سبب بدبختی و اندوه و بیماری بی‌شمار آدم‌ها. خبر خوش آن است که ما می‌توانیم از ذهن و ذهنیت خود خلاص شویم. رهایی از ذهن، تنها رهایی حقیقی زندگی است. گام نخست را همین حالا برداریم. با گوش دادن به صدایی که در سرمان است. توجه خود را به الگوهای فکری یکنواخت خود معطوف کنیم. همان نوارهایی که سال‌هاست در ذهن‌مان مدام تکرار می‌شوند.
هنگام گوش دادن به صداهای ذهن باید بی‌طرف باشیم. یعنی هیچ قضاوتی نکنیم. آن صدا را مشاهده کنیم. درک این من هستم، این احساس حضور خود، دیگر فکر نیست. چیزی است که از ورای ذهن برخاسته است. بنابراین وقتی به فکر گوش می‌دهیم، نه تنها نسبت به خود، بلکه به‌عنوان شاهد فکر خود، آگاه می‌شویم.‌
وقتی فکر فروکش می‌کند، گسستی در جریان ذهن را تجربه می‌کنیم. شکاف بی‌ذهنی را. در ابتدا این شکاف کوتاه است. شاید چند ثانیه. اما به‌تدریج طولانی‌تر خواهد شد. هنگامی‌که این شکاف‌ها به‌وجود می‌آیند، در درون ما احساسی از سکون و آرامش پدیدار می‌گردد. این احساس، آغاز حالت احساس یگانگی با هستی است. این احساس، همان چیزی است که ذهن آن‌را مخفی می‌کرد. با تمرین، احساس سکون و آرامش ژرف‌تر خواهد شد. در واقع ژرفای این احساس پایانی ندارد. چشمه‌ای از شادمانی در اعماق وجود باز می‌شود که شادمانی هستی نام دارد.
بخش عمدۀ درد و رنج آدم‌ها بیهوده است. تا زمانی که ذهن ادارۀ امور زندگی را به‌عهده گرفته است این درد و رنج‌ها هم هستند. درد و رنجی که در لحظۀ حال می‌کشیم، شکلی از عدم‌پذیرش ماست. صورتی از مقاومت ناآگاهانه در برابر آن چیزی است که هست. در سطح فکر، مقاومت، صورتی از قضاوت است. در سطح عواطف و احساسات، مقاومت، صورتی از منفی‌بافی است. شدت درد و رنج به میزان مقاومت در برابر لحظۀ اکنون بستگی دارد. میزان مقاومت ما نیز به شدت هم‌ذات‌پنداری‌مان با ذهن بستگی دارد. ذهن مدام می‌کوشد که لحظۀ حال را انکار کند و از آن بگریزد. به تعبیری دیگر، هر چه بیشتر خود را با ذهن خود یکی بپنداریم بیشتر رنج می‌بریم. این‌گونه هم می‌توان بیان کرد: هرچه بیشتر لحظۀ حال را مغتنم بدانیم و آن‌را بپذیریم از درد و رنج رهاتر می‌شویم.
زندگی همانی است که هست. اما نگاه کن، ببین ذهن چگونه بر آن برچسب می‌زند و چگونه برچسب‌زدن‌های ذهن و قضاوت‌های آن، موجب رنج و احساس بدبختی می‌شود. با مشاهدۀ نحوۀ کارکرد ذهن، می‌توانیم به بیرون از الگوهای مقاومتی ذهن قدم بگذاریم و به لحظۀ حال مجالی بدهیم تا باشد. این کار ما را از شرایط بیرونی رها می‌کند و زمینۀ احساس آرامشی ژرف می‌شود. نگاه کنیم ببینیم چه پیش می‌آید و اگر لازم بود وارد عمل شویم. ارمغان لحظۀ حال را هرچه که هست بپذیریم، چنان‌که گویی خود آن‌را انتخاب کرده‌ایم.
اغلب ما فکر می‌کنیم که پیش از رسیدن به آگاهی کامل و یا روشنی معنوی، باید خیلی چیزها دربارۀ شیوۀ عملکرد ذهن بدانیم، ولی در واقع نیازی به دانستن نیست. مشکل ذهن را نمی‌توان با ذهن حل کرد. وقتی عملکرد ذهن را بفهمیم دیگر چیزی باقی نمی‌ماند که بخواهد بداند یا بفهمد. مطالعۀ پیچیدگی‌های ذهن، شاید از ما یک روان‌شناس بسازد، اما این کار، ما را به آن سوی ذهن نمی‌برد. همان‌طور که مطالعۀ دیوانگی ما را عاقل نمی‌کند.
خواهش‌های نفس پایان‌ناپذیرند. نفس بسیارشکننده است و مدام خود را در خطر می‌بیند. بنابراین همیشه می‌ترسد و همیشه محتاج است. نفس دوست دارد ما موضوعات را به مسئله تبدیل کنیم و سپس به حل مسائل بپردازیم. نفس همواره چیزی را می‌جوید تا بتواند به آن بچسبد و تغذیه کند. به همین دلیل بخش عمدۀ احساس بیشتر آدم‌ها از خود، مستقیماً با مسائل و مشکلات‌شان ارتباط دارد. وقتی این آدم‌ها می‌خواهند از مسائل و مشکلات‌شان رها شوند، احساس می‌کنند از خودشان جدا می‌شوند. آن‌ها برای درد و رنج‌های خود سرمایه‌گذاری ناآگاهانۀ نفسانی بسیاری کرده‌اند. بنابراین به محض فهمیدن ریشۀ ناآگاهی خود، که همان یکی انگاری خود با ذهن است، از ناآگاهی بیرون می‌آیند.
کلید اینجاست: کنار گذاشتن پندار باطل زمان. زمان و ذهن جدایی ناپذیرند. اگر زمان را از ذهن بگیری، ذهن متوقف می‌شود. یکی انگاری خود با ذهن، افتادن به دام زمان است. وسواس زندگی کردن در خاطرات گذشته و امیدهای آینده. این وسواس، حسرت گذشته‌ها و دغدغۀ آینده را می‌آفریند و ما را نسبت به زیستن در لحظۀ مغتنم حال بی‌رغبت می‌کند. این وسواس به آن دلیل زاده می‌شود که گذشته به ما هویت می‌بخشد و آینده به ما وعدۀ کامیابی و رستگاری می‌دهد. هر دوی این‌ها پندار باطلند.
اما بدون احساس زمان، چگونه می‌توانیم در این دنیا زندگی کنیم؟ بدون احساس زمان، دیگر هدفی باقی نمی‌ماند که برایش بکوشیم. در این صورت دیگر حتی خودمان را نیز نخواهیم شناخت. زیرا این گذشتۀ من است که مرا کسی می‌کند که اکنون هستم. ما فکر می‌کنیم که زمان چیز خوبی است و ما باید یاد بگیریم از زمان عاقلانه استفاده کنیم و آن‌را هدر ندهیم. ولی زمان پندار است. آنچه را که خوب و با ارزش می‌دانیم زمان نیست، بلکه بیرون از زمان یعنی لحظۀ حال است.
 لحظۀ حال است که واقعاً ارزش دارد. چرا لحظۀ حال تا این اندازه ارزش دارد؟ زیرا لحظۀ حال تنها چیز موجود عالم است. لحظۀ جاودانۀ حال، فضایی است که زندگی واقعی در آن همچون طوماری باز می‌شود. لحظۀ حال تنها چیزی است که تغییر نمی‌کند و همیشه لحظۀ حال می‌ماند. ورای لحظۀ حال چیزی وجود ندارد. اگرهنوز معنای این سخن را نگرفته‌اید، یعنی اینکه می‌کوشید با ذهن خود آن‌را بفهمید. باید بدانید که ذهن نمی‌تواند این نکته را بفهمد. تنها تو می‌توانی این نکته را بفهمی.
هرگز چیزی در گذشته اتفاق نیفتاده است، همۀ اتفاقات در لحظۀ حال می‌افتد. هرگز هیچ اتفاقی در آینده نمی‌افتد، همۀ اتفاق‌ها در لحظۀ حال می‌افتد. آنچه را که گذشته می‌خوانی چیزی نیست مگر رد پایی از خاطره‌ها که در ذهن انبار شده است، چیزی که زمانی لحظۀ حال بوده است. وقتی آینده فرا می‌رسد، به‌عنوان لحظۀ حال فرا می‌رسد. وقتی دربارۀ آینده فکر می‌کنیم در لحظۀ حال است که به آن فکر می‌کنیم. گذشته و آینده واقعیتی مستقل ندارند.
معنای این سخنان با ذهن فهمیده نمی‌شود. به محض آنکه معنای آن‌را بفهمی، آگاهی تو از ذهن به هستی، و از زمان به حضور منتقل می‌شود. آنگاه ناگهان احساس می‌کنی که همه‌چیز زنده است و از خود انرژی صادر می‌کند. آنگاه سرچشمۀ گرفتن همه‌چیز از هستی را تجربه می‌کنی.