0
امتیاز کاربران 0 از 5
ماهنامه 99 -دی ماه 1395

ماهنامه 99 -دی ماه 1395

 قیمت

فهرست مقالات

3

سرمقاله

4

سخن مديرمسئول (یکی را ده عوض می آیدش)

6

يوگا؛ يار شما در خانه

9

رشد مجدد موهاي ريخته با آيورودا

10

اتسکو سوزوکي از يوگا مي گويد

12

هفت قانون مهم يوگا

13

خداحافظ روزمرگيها

14

مصاحبه با   مدير مرکز يوگاي شيکاگو

16

کاهش خطر ابتلا به سرطان با تمرينات تمرکز فکر

18

تصويربرداري دوربين كرليان چيست؟

19

چگونه تمرين يوگاي مؤثري داشته باشيم؟

20

سؤال از شما، پاسخ از ما

21

تعادل بخشي به دوشاي واتا در فصل سرما

22

نکات کليدي جهت پيشرفت در تمرينات يوگا

23

سلامت خود را با گياهان آيورودايي تضمين کنيد

24

هشت وجه يوگا را بياموزيد

26

همهچيز درنهايت زيبايي آفريدهشده است

28

غلبه بر اضطراب و افسردگي با پراناياما

29

فنگ شويي در اتاقخواب

30

از تهران با يوگا تا گنگ در هيماليا

34

يوگا و سلامت روده

36

آنهايي که با يوگا تا اوج رفتند

38

درسهايي براي زندگي

41

يوگا و اختلالات بيولوژيکي بين زنان و مردان

41

اخبار

42

متعادلسازي با سنگهاي کريستالي

44

سعادت ابدي

46

يوگا نيدرا و بازخورد زيستي

50

پنج تمرين يوگا براي ايجاد تعادل بين ذهن و بدن

52

موارد مهمي که براي حفظ سلامتي شما موثرند

54

يوگا و دوران قاعدگي

57

يوگا و تمرينات تمرکز فکر

58

شما هر آنچه ميخوريد، هستيد

59

يوگاي اصوات

 

سخن مديرمسئول (یکی را ده عوض می آیدش)

سید عبدالحمید موحدی نائینی

بیشتر بچه‌ها غایب بودند یا اکثراً رفته بودند به شهرها و شهرستان‌های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند، اما استاد خشک و مقرراتی بدون هیچ تأخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد.
کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه‌ها خیلی آرام گفت: «استاد، آخر سالی دیگر کافی است». استاد هم دستی به سر و موی خود کشید و عینکش را از روی چشمانش برداشت و روی صندلی جا گرفت. استاد پنجاه‌ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: «حالا توانستید مرا از درس دادن بیندازید، بگذارید خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم». من حدوداً ۲۱ یا ۲۲ سالم بود و مشهد زندگی می‌کردیم. پدر و مادرم کشاورز بودند، هر دو زحمتکش با دست‌های چروک‌خورده و آفتاب‌سوخته؛ آن‌ها همۀ تلاششان این بود که بچه‌ها را به سرانجامی برسانند.
استادمان حالا قدری هم با بغض صحبت‌هایش را ادامه می‌دهد: «نمی‌دانم بچه‌ها شما هم به این پی برده‌اید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ هرزمانی که به یاد مادرم می‌افتادم و دل‌تنگش می‌شدم، چادر کهنۀ سفیدی که گل‌های قرمز ریز روی آن‌ها نقش بسته بود، جلوی دهان و بینی‌ام می‌گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می‌کشیدم؛ اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ‌وقت اجازۀ ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک‌بار، آن‌هم نه به‌صورت مستقیم. «نزدیک عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم. صبح بود، رفتم انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم، از پله‌ها بالا می‌آمدم که صدای خفیف هق‌هق مردانه‌ای را شنیدم. از هر پله‌ای که بالا می‌آمدم، صدا را بلندتر می‌شنیدم. (استاد حالا خودش هم به گریه می‌افتد) پدرم بود. مادر هم آرامش می‌کرد و می‌گفت: «آقا، خدا بزرگ است. خدا نمی‌گذارد ما پیش بچه‌ها کوچک شویم. فوقش به بچه‌ها عیدی نمی‌دهیم، قران خدا که غلط نمی‌شود». پدرم گفت: «بیشتر نوه‌هایمان در تهران بزرگ‌شده‌اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...» حالا دیگر ماجرا روشن‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریه‌های پدرم را از مادرم بپرسم. دست در جیبم کردم، ۱۰۰ تومان داشتم، کل پولی که شب عید از مدرسه گرفته بودم. روی گیوه‌های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه‌های پر از خاک‌وخلی که هرروز پدرم در زمین زراعی با آن کار می‌کرد را بوسیدم. آن سال همۀ خواهر و برادرهایم با بچه‌های قد و نیم قد که هرکدام به‌راحتی «عمو» و «دایی» نثارم می‌کردند از تهران به مشهد آمده بودند، پدر به هرکدام از بچه‌ها و نوه‌ها ۱۰ تومان عیدی داد. ۱۰ تومان ماند که آن را هم به‌عنوان عیدی به مادر داد. تعطیلات عید به پایان رسید، اولین روز بعد از تعطیلات بود که سر کلاس رفتم. بعد از کلاس، آقای مدیر با کراوات نویی که به خودش آویزان کرده بود، گفت که کارم دارد. به اتاقش رفتم. بسته‌ای از کشوی میز خاکستری‌رنگ زهوار دررفتۀ گوشۀ اتاقش درآورد و به من داد. گفتم: «این چیست؟» گفت: «بازکن، می‌فهمی». باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود. پرسیدم: «این برای چیست؟» گفت: «از مرکز آمده، در این چند ماه که اینجا بودی، بچه‌ها رشد خوبی داشتند، به همین دلیل من از مرکز خواستم تشویقت کنند». راستش نمی‌دانستم که این چه معنی‌ای می‌تواند داشته باشد، فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: «این باید ۱0۰۰ تومان باشد نه ۹۰۰ تومان». مدیر گفت: «از کجا می‌دانی؟ کسی گفته؟» گفتم: «نه‌، فقط حدس می‌زنم». راستش مدیر نمی‌دانست بخندد یا از این پررویی عصبانی شود؛ اما درهرصورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرم و خبرش را به تو می‌دهم. روز بعد به‌محض اینکه رفتم اتاق معلمان که برای کلاس آماده شوم، آقای مدیر خودش را به من رساند  و گفت: «من دیروز استعلام کردم. درست گفتی، هزار تومان بوده، نه نه‌صد تومان. کسی که بسته را آورده صد تومانش را کش رفته بود که خودم از او گرفتم، اما برای دادنش یک شرط دارم». گفتم: «چه شرطی؟» گفت: «بگو ببینم از کجا می‌دانستی؟». استاد کمی به برق چشمان بچه‌ها که مشتاقانه می‌خواستند جواب این سؤال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دستۀ طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: «به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ده برابر عمل نیکوکاران به آن‌ها
پاداش می‌دهد؟».
مطلبی نقل‌شده از استاد دکتر شفیعی کدکنی (۱۹ مهر ۱۳۱۸ ه.ش) نویسنده، شاعر و استاد دانشگاه تهران که هم آموزنده است و هم پیامی به همراه دارد. بارها در همین سخن مدیرمسئول به فلسفۀ زندگی، هدف از آمدن و رفتن و این‌که در این دو روز هستی چه‌کاری باید انجام دهیم و چه‌کاری انجام ندهیم، پرداخته‌ایم. حتماً عمل آن معلم جوانی که شب عید از خیر حقوقش می‌گذرد تا آبروی پدرش را حفظ کند، قابل‌ستایش است. می‌بینیم معلمی که البته بعدها استاد می‌شود، ولی در آن سن و سال که تجربۀ چندانی هم ندارد، حاضر است علیرغم نداشتن، در تنگنابودن، محدودیت‌ها و محرومیت‌هایی که کشیده، همۀ دسترنج خود را به پدرش ببخشد تا او را از ناراحتی و نگرانی برهاند و می‌بینیم چگونه ده برابر مبلغی که بخشیده است از جایی که تصورش را نمی‌کرده به دست می‌آورد. مسئله‌ای که در آیۀ 160 سورۀ انعام در قرآن کریم دقیقاً به آن
اشاره‌شده است:
«مَنْ جَاءَ بالحَسَنةِ فَلَهُ عَشْرُ امثالِهَا» هرکس نیکی به‌جا آورده، ده برابر آن پاداش دارد.
و این بدان معناست که معلم جوان دانسته یا ندانسته، عمل نیکی انجام می‌دهد که ده برابر آن پاداش عایدش می‌شود. مسئله‌ای که مولانا جلال‌الدین بلخی هم با الهام از قرآن به پاداش ‌ده برابر عمل نیک، این‌گونه اشاره می‌کند:
گفت پیغمبر که هر که از یقین
 داند او پاداش خود در یوم دین
که یکی را ده عوض می‌آیدش
 هر زمان جودی دگرگون زایدش
در کتاب آسمانی‌مان قرآن به بخشش و اثرات آن بارها اشاره‌شده و این عمل را از اوصاف مؤمنان و نیکوکاران دانسته و به آن‌ها به شرطی که به ازای بخششی که انجام می‌دهند، منتی نگذارند و عملشان برای جاه و مقام و شهرت و قدرت نباشد در سورۀ بقره آیۀ 262 وعدۀ پاداش نیکو این‌گونه داده‌شده است:
الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذيً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
«کسانی که اموالشان را در راه خدا انفاق می‌کنند، سپس منّت و آزاری (زخم‌زبانی) به دنبال انفاقشان نمی‌آورند، آنان را در نزد پروردگارشان پاداشی درخور آن‌هاست و (در آن جهان) نه بیمی بر آن‌هاست و نه اندوهی خواهند داشت».
می‌دانیم قوی‌ترین انگیزه برای انسان‌های نیکوکار بخشش قسمتی از مال، وقت، انرژی، صبر و حوصله است، آن‌هم بدون منت و بدون انتظار از نتیجۀ عمل.
 ماهاتما گاندی که خود یوگی بزرگی بوده و همواره از پیام‌های یوگا برای بیرون کردن انگلیسی‌ها و کسب استقلال هند بهره برده به همین مسئله معتقد است که بخشش کار افراد بزرگ و قوی است و نه ضعیفان و کوته‌نظران:
«انسان‌های ضعیف هرگز نمی‌توانند ببخشند، بخشش ویژگی انسان‌های
 بزرگ است»
اگر به سخنان نغز و شیوای بزرگان علم و معرفت توجه کنیم، متوجه می‌شویم تمامی آنان اعمالی همچون عمل آن معلم جوان و دیگر انسان‌هایی که به این امور معتقدند را همواره موردستایش قرار داده و می‌دهند.
نظامی گنجوی (608-537 ه.ش) شاعر پارسی‌گوی ایرانی، رستگاری انسان را در دو چیز می‌داند؛ این‌که بسیار بدهد و
 کمتر بخورد:
در دو چيز است رستگاري مرد
 آن‌که بسيار داد و اندک خورد
در فلسفۀ یوگا به عمل و عکس‌العمل تأکید فراوان شده، درواقع عمل و عکس‌العمل را جزو قوانین لاینفک جهان هستی برشمرده و همواره تأکید دارد که انجام هر عمل چه خوب یا زشت، عکس‌العملی مشابه به همراه دارد. هیچ‌گاه در جهان اتفاق نیفتاده، عمل نیکی انجام پذیرد و ده برابر آن پاداش حاصل نشود و بالعکس هرگاه عمل ناپسندی اتفاق بیفتد به همان اندازه تبعات آن دیر یا زود خود را نشان می‌دهد. خلاصۀ کلام این‌که محال است جو بکاریم و گندم درو کنیم یا به گفتۀ استاد سخن سعدی تا بخشش نکنیم، نفعی عایدمان نمی‌شود. «بزرگی بایدت بخشندگی کن که تا دانه نیفشانی نروید.»

این بدان معناست که هر عملی بازتابی دارد، مسئله‌ای که مولانا جلال‌الدین رومی هم بارها در کتاب مثنوی معنوی به آن اشاره‌کرده و در جایی رابطۀ عمل و عکس‌العمل را همچون رابطۀ صدا و پژواک آن در کوه این‌گونه زیبا بیان کرده است:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
 سوی ما آید نداها را صدا
زمان نشان داده‌ است که بخشش‌کنندگان از خود چهره‌های ماندگار می‌سازند و همواره نام نیکشان زنده می‌ماند.
شاید برخی از خوانندگان محترم مجله بارها به این مسئله فکر کرده‌اند، چرا تمکن مالی‌شان ضعیف است و نمی‌توانند همانند افراد با وضع مالی خوب از زندگی مادی بهره مطلوب ببرند. بوده‌اند و هستند کسانی که سال‌ها در آرزوی برآورده شدن خواسته‌های خود عمرشان را سپری کردند، ولی به خواسته‌هایشان نرسیدند، پولدار شدن و سرازیر شدن برکت به زندگی درواقع یک‌راه و یک روش دارد، آن‌هم عنوان سخن این شماره ماست، «بخشش». اگر هر زمان از درآمدی که کسب می‌کنیم، قبل از این‌که به خانه ببریم، ده درصد آن را ببخشیم، می‌توانیم مطمئن باشیم که همان داستان معلم جوان برایمان تکرار می‌شود و از جایی که تصور نمی‌کنیم، چندان برابر مبلغ بخشش کرده وارد زندگی‌مان می‌شود، بنابراین راه پولدار شدن تنها بخشش است، آن‌هم بدون منت و بدون انتظار پاداش، بخشش نه‌تنها درون انسان را نشاط‌انگیز می‌کند، بلکه در روایات است که 70 نوع مرگ را از انسان دور می‌کند، ضمن اینکه این عمل خداپسندانه خشم را هم فرومی‌نشاند. همان‌طوری ‌که در امثال‌وحکم دهخدا به این مسئله اشاره‌شده: «بخشش هرچند ناچیز باشد، آتش خشم را بنشاند».
اگر معتقد باشیم عملی که معلم جوان انجام داد و خیلی زود پاداشش را گرفت و می‌تواند موجب تحول و دگرگونی در زندگی شود، پس چرا از همین امروز در هزینه‌هایمان تجدیدنظر نکنیم و این عمل را انجام ندهیم تا شاهد گشایش و فراوانی در دو روز عمرمان نباشیم و از آسایش و آرامش برخوردار نشویم. بیاییم به این قانون هستی توجه کنیم و تا دیر نشده بخشی از مال و پول و زر و گنج خود که همه از بین رفتنی است به این‌وآن ببخشیم تا مثل آن معلم جوان از برکاتش، برخوردار شویم. مسئله‌ای که حافظ شیرین‌سخن هم به آن معتقد است و در تأکید یک چنین قانونی در هستی این‌گونه زیبا اظهار می‌دارد:
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

 


 

همه‌چیز درنهایت زیبایی آفریده‌شده است ‏

نویسنده: شری ماتاجی نیرمالا دوی
برگردان: شهلا قاسمیان دستجردی

 

شالودۀ بشریت را که خداوند بنانهاده، واقعاً زیباست. اگر در اطرافتان به هر آنچه زنده است، مثلاً درخت نگاه کنید، بسیار ‏شگفت‌زده خواهید شد. وقتی به درخت می‌نگرید، تعجب خواهید کرد که با چه زیبایی و دقتی کانال‌های متعددی برای بالا کشیدن ‏شیرۀ غذایی در آن تعبیه‌شده و درنتیجه، آب برای بالا رفتن در درخت با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شود. آفتاب به درخت می‌تابد و ‏آب مکیده می‌شود. طبیعت در منتهای زیبایی و هماهنگی مطلق آفریده‌شده است. ‏‏ ‏
در پاییز، برگ درختان می‌ریزند، چون مادر زمین نیاز به تغذیه دارد. وقتی‌که برگ‌ها کمتر در معرض آفتاب باشند، طبعاً مقدار کمتری ‏از نور خورشید بهره‌مند می‌شوند. مواد غذایی از طریق ریشه‌ها جذب و در بهار، هنگامی‌که شما ظهور برگ‌های زیبا و کوچک را ‏می‌بینید، به مصرف می‌رسند. همه‌چیز عالی تدارک دیده‌شده است. همۀ شرایط درنهایت زیبایی است و آن‌چنان دقیق پایه‌ریزی شده‌اند که درخت، تمام برکات خداوندی را بدون هیچ مشکلی دریافت می‌کند. ‏
اگر به جنگل بروید از تمیزی آن شگفت‌زده می‌شوید، عطر و رایحۀ آن بسیار پاک است و هیچ‌چیز در حال سکون نیست. چگونه ‏تمام این‌ها با هم و به‌طور هماهنگ عمل می‌کنند؟ چگونه از طریق آفتاب، آب و باران بکار گرفته می‌شوند؟ ‏
حال در میان این جهان هماهنگ و هم‌آوا، انسان خلق‌شده است که خود مشکل بشمار می‌آید. زیربنای انسان می‌تواند به دست ‏خودش منهدم شود. در میان این‌همه خلقت فقط انسان است که دارای این آزادی است. درختان نمی‌توانند خودشان را ببرند. آیا می‌توانند؟ آن‌ها به حالت شاهد و ناظر ایستاده‌اند و فقط می‌بخشند و می‌بخشند. حتی وقتی‌که می‌میرند، چوبشان را می‌بخشند. وقتی‌که ‏زنده هستند، گل‌هایشان را عرضه می‌دارند و سایۀ خود را می‌گسترانند و زیبایی‌شان را به نمایش درمی‌آورند. در همۀ شرایط در ‏حال اعطاء کردن حالتی از امکانات خود هستند، در اینجا بد نیست بپردازیم به موجودی که از چکیده و عصارۀ تمام مواهب خلقت بهره‌مند است، نام او ‏انسان است. انسانی که دریافت‌کنندۀ تمامی این مواهب است، چراکه دارای هوش لازم برای دستیابی و استفاده از آن‌ها در جهت مقاصد خود می‌باشد و ‏شاید به همین دلیل است که در حال نابود کردن برکات طبیعت است. ‏‏ ‏
خداوند مقدر کرده که ما حقیقتاً از مواهب طبیعت برخوردار شویم، زیرا ما اشرف مخلوقات هستیم؛ بنابراین همه‌چیز در خدمت ما ‏است، پس چرا این فقط انسان است که با رفتار افراطی خود دیوانه شده است؟ او به این فکر نمی‌کند که ممکن است هستی‌اش با ‏اعمالش منهدم گردد. مشکل اینجاست که تنها انسان، آزادی نابود کردن خود را دارد. نه‌فقط می‌تواند این کار را انجام دهد، بلکه می‌تواند ساختار پیرامون خود را که شامل طبیعت و اتمسفر است را نیز از بین ببرد. ‏
اگر دویست ببر به یک جنگل بروند، هیچ اتفاق بدی رخ نمی‌دهد؛ اما تنها کافی است چند انسان به یک جنگل بروند. همین تعداد ‏کم، برای نابودی یک جنگل کفایت می‌کند. از طرفی فقط انسان است که جوهره و روح زیبایی را دریافته است. فقط انسان است که ‏جوهرۀ لازم برای درک پاکی را دارا می‌باشد؛ لذا او تنها موجودی است که از این‌همه نعمت‌ بهره‌مند است و از آن‌ها لذت می‌برد.‏
مقررشده تا بشر از تمام این نعمت‌ها لذت ببرد، اما اگر نقصانی است در درون اوست که نمی‌تواند از لذت کامل بهره‌مند شود. ‏
وقتی‌که به یک درخت نگاه می‌کنید، مثلاً به شکوفه‌های گیلاس، افکار متعددی به ذهن می‌رسد. چقدر برای این درختان هزینه ‏شده است؟ چند سال طول کشیده تا به این حد از رشد برسند؟ تمام افکار این‌چنین به ذهن شما می‌رسد و آرامش شما را بر هم ‏می‌زند؛ اما اگر فرض کنیم که تصادفاً هیچ‌کدام از این افکار به ذهن شما خطور نکند، آن‌وقت شما فقط شاهد و ناظر بر دیدنی‌ها خواهید ‏بود. اگر شما موفق شوید که فقط شاهد باشید از لذتی که در پیرامونتان گسترده شده، بهره‌مند و در وجود خودتان کامل خواهید شد. ‏‏ ‏
ما هنوز به آن مرحلۀ شاهد نرسیده‌ایم. ما همیشه دارای افکار هستیم. افکاری که تصنعی هستند، افکاری که به طریقی شما را خیال‌پرداز یا فردی خشن و مادی می‌سازد، اما همۀ این‌ها عاری از حقیقت هستند. خیال‌پردازی و مادی بودن هیچ‌کدام ‏حقیقت نیستند. برای مثال اگر شاعری، یک گل را ببیند و آن را توصیف کند که تا چه حد زیبایی دارد، آن‌وقت ‏چه داستان‌های زیبا و متنوعی دربارۀ گل می‌تواند بسازد؛ اما اگر یک فرد هیچ قدرت تخیلی نداشته باشد و به آن گل نگاه کند، ممکن ‏است بگوید، نمی‌دانم چقدر می‌ارزد؟ چطور آن را بچینم و برای خود نگه‌دارم؟ به چه‌کاری می‌آید؟ و چطور می‌شود از آن سود ‏برد؟ ‏
البته شاعری بخش ظریف و لطیف زندگی را به ما می‌آموزد، اما هنوز برای اکثر مردم حالت تخیل و خیال‌پردازی دارد. ‏
به آنچه می‌نگرید و آنچه را که درباره‌اش فکر می‌کنید، ممکن است برای دیگران فاقد اهمیت باشد. برای مثال آنچه ویلیام ‏بلیک نوشت، شعر بود، ولی هیچ‌کس او را درک نکرد. او یک فرد خودآگاه بود. شما برای درک او لازم است که به خودآگاهی ‏برسید وگرنه هرگز او را درک نخواهید کرد؛ بنابراین هر آنچه طبیعت در سطوح مادی یا در سطوح خیال‌انگیزی عرضه ‏داشته، به‌طور کامل مورد فهم و درک بشر
 واقع نخواهد شد. ‏‏ ‏
به یکی از قوانین بزرگ اقتصادیون توجه کنید که می‌گوید: «آرزوها هیچ‌گاه به شکل کامل خود برآورده نمی‌شوند». حتی ‏اقتصادیون هم پذیرفته‌اند که مادیات برای بشر رضایت به ارمغان نمی‌آورد. امروز طالب اتومبیل می‌شوید و آن را می‌خرید، سپس ‏آرزومند اتومبیل لوکس‌تر می‌شوید و همین‌طور آرزوهای دیگر و هیچ انتهایی برای آن نیست. ‏‏ ‏
آرزوهای مردم برای چیزهای تازه، این را ثابت می‌کند که شما نمی‌توانید از لذت‌هایی که از مادیات می‌برید، ارضا شوید. این مورد ‏برای تمام انسان‌ها در هر سطحی که باشند، فرقی نمی‌کند. علی‌رغم آنکه به انسان این ظرفیت و توانایی داده‌شده تا از هر چیزی ‏لذت ببرد، ولی در عمل می‌بینید که این‌طور نیست. قطعاً در او خلأ و کمبودی هست که نمی‌تواند از آن‌ها لذت نهایی را ببرد. حالت ‏لذت چه موقع پیش می‌آید؟ زمانی که بتوانیم شادی را از طریق روحمان به دست بیاوریم. ‏‏ ‏
روح در مقامی است که از خود شادی را ساطع می‌کند. هیچ راه دیگری برای اینکه بتوانیم بدون افسوس از زندگی لذت ببریم، ‏نیست؛ مگر آنکه بتوانیم باروح خود یکی شویم. حال با این فرض که این تنها منبع شادی است که در مالکیت حقیقی شما و در ‏درونتان است، پس چیزی است که بایستی به آن دست بیابید. شاید به همین دلیل باشد که شما به شکل انسان خلق‌شده‌اید، پس چرا ‏نباید تمام سعی‌تان را بکنید؟ این تعجب‌آور نیست و حتی منطقی است و زندگی بدون آن هیچ
مفهومی ندارد. ‏‏ ‏
مثلاً شما یک شمع می‌سازید و در آن فتیله می‌گذارید تا شمع خوبی ساخته شود. وقتی‌که تاریکی بیاید، شما خواهید پرسید که ‏حالا باید چه‌کار کنم؟ نمی‌توانید هیچ‌چیز را ببینید و نمی‌دانید به کجا روید، درصورتی‌که شما پاسخ را دارید. ‏پاسخ شما برای غلبه بر تاریکی و جهل، روشن کردن شمعی است که در اختیاردارید.‏‏ ‏
اگر ما نتوانیم به خودآگاهی برسیم و از چشمان روحمان همه‌چیز را ببینیم، آنگاه تمام هستی برایمان بی‌معنی می‌شود. شما باید به ‏خاطر خودتان به جستجو بپردازید. باید در کمال تواضع به جستجوی نور درون خود بروید. اگر می‌خواهید یک جستجوگر حقیقی ‏باشید، باید کاملاً یک آدم معمولی شوید. برای رسیدن به خودآگاهی لازم نیست لباس خاصی بپوشید یا ظاهر خود را تغییر دهید. اگر ‏این‌طور نشود، بدانید مشکلات کماکان در راه‌اند. رفتارهای غیرمعمول می‌توانند شما را پایین بکشند. من عده‌ای‌ای را دیده‌ام که ‏برای رسیدن به حقیقت بنا به درخواست اساتیدشان لباس‌های عجیب‌وغریب می‌پوشند یا موهایشان را به‌صورت غیرمعمولی ‏درست می‌کنند یا بالا و پایین می‌پرند و جیغ می‌کشند. این‌ها، راه رسیدن به حقیقت نیست. اگر اساتیدی از شما می‌خواهند این ‏کارها را بکنید تا به خودآگاهی برسید، باید بدانید که آن‌ها اساتید واقعی نیستند. خیلی باید در این مورد مراقب خود باشید. هر راه ‏ماورائی به خدا ختم نمی‌شود. خدا می‌خواهد شما انسان‌هایی ساده و عادی باشید. آنچه در جستجویش هستید، درون خودتان است ‏و کسی نمی‌تواند به شما این اطمینان را بدهد که شما خودآگاهی خود را گرفته‌اید. تنها خود شما در درونتان می‌توانید به آن دست‌یابید.‏
‏ یک‌بار یک آقای خارجی از من پرسید: آیا شما می‌توانید کاری بکنید که من پرواز کنم؟ به او گفتم: بله. پرسید: چطور؟ به او ‏گفتم، کافی است بلیت هواپیما بخرد و به هر کجایی که مایل است، پرواز کند. خودشناسی، انجام کارهای عجیب مثل راه رفتن ‏روی آب و یا پرواز کردن نیست. خودشناسی، رسیدن به خود واقعی یا همان روحمان است. اینکه بفهمیم و حس کنیم که من واقعی، ‏روحی است که درون جسممان قرار دارد. تنها راه این است که خرد خود را سالم نگه‌داریم. اعتقاد خود را مبنی بر اینکه شما روح ‏هستید، استوار بدارید تا خداوند مهربان را در درون خود بیابید. این تنها چیزی است که برای جستجوگران لازم است، اما اگر رفتار شما ‏بی‌خردانه همراه با رفتارهای عجیب‌وغریب باشد، آن‌وقت متوجه خواهید شد که در یک دایرۀ خیلی بزرگ در حال دور ‏زدن هستید و برای آنکه به نقطۀ اول برگردید، ممکن است زحمات و صدمات زیادی را متحمل شوید. ‏‏ ‏رحمت خداوند همواره شامل حالتان باشد. ‏

سفارش دهید





دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز شما به این محصول :