0
امتیاز کاربران 0 از 5
ماهنامه 128 و 129 _ خرداد و تیر ماه 98

ماهنامه 128 و 129 _ خرداد و تیر ماه 98

15,000تومان

فهرست مقالات

3 سرمقاله
4 سخن مدیرمسئول
7 برندۀ مسابقۀ عکاسی اردیبهشت ماه
8 یوگا راهی به سوی تغییر پایدار
10 سوترای سیزدهم
12 پرانایاما
14 مقايسۀ فرهنگ غربي و شرقي يوگا
16 جاپا
18 شاواسانا و امکانات آن در یوگای جامع
20 پرالادا  از یوگا می‌گوید
24 سعادت ابدی
27 چطور زندگی‌ام را نجات دادم؟
28 یوگا؛ یار شما در خانه
30 اخبار
34 5 آسانای ساده برای درمان
36 یوگا همراه با ابزار
40 یوگا و مزایای آن برای کودکان مبتلا به بیماری اوتیسم
42 غلبه بر درد
46 سایه‌ها
48 سفرنامۀ هند
52 ماساژ درمانی، روشی برای حفظ سلامتی
54 خلاقیت در همدلی
58 یک وعده غذای گیاهی

قانون دو تایی

قانون دوتایی

سید عبدالحمید موحدی نائینی

با یکی از دوستانم تازه آشنا شده بودم، یک روز به من گفت: «فردا می‌خواهم به شیراز بروم.» گفتم: «من هم کار دارم، همراهت می‌آیم.»
سر وعده آمد در خانه‌مان. سوئیچ ماشینش را دودستی تعارف کرد، گفت: «شما رانندگی کنید.» گفتم: «ممنون، هر وقت خسته شدی، من می‌نشینم.»
رسیدیم سر میدان خروجی شهر. خواستیم از دکه چیزی برای خوردن در مسیر بگیریم. من رفتم از دکۀ اولی بخرم گفت: «بیا از آن یکی بخریم.» گفتم: «چه فرقی دارد؟» گفت: «آن یکی مشتری‌هایش کمتر است، آنجا برویم تا کسب او هم بگردد.»
ایستگاه خروجی شهر گفتم: «صبر کن دو تا مسافر سوار کنیم هزینۀ بنزین مسیرمان دربیاید.» گفت: «این مسافرکش‌ها منتظر مسافرند، گناه دارند؛ روزیشان کم می‌شود.»
بین راه مسافری فقیر دست بلند کرد. او را سوار کرد. مسیرش کوتاه بود، پول که از او نگرفت هیچ، 5 هزار تومان هم به او داد.گفتم: «رفیق، این مرد به نظر معتاد بود.» گفت: «باشد، این ها قربانی دنیاطلبان روزگار هستند، مهم این است که من به نیت خشنودی خدا این کار را کردم.»
رسیدیم امام‌زاده، شخصی حدود چهل‌ساله، کیسه‌ای نایلونی از قارچ کوهی دستش بود. به او گفت: «قیمت تمامش چند است؟» گفت: «13هزار تومان.» تمام آن را خرید. گفتم: «رفیق، ارزشش آنقدر نبود.» گفت: «می‌دانم، می‌خواستم روزیش تأمین شود.»
رسیدیم شیراز، پشت چراغ قرمز پسربچه‌ای 10 ساله چند بسته دستمال کاغذی داشبردی دستش بود. گفت: «4 تایش 5 هزارتومان.» 4 تا از او خرید. گفتم: «رفیق، آنقدر ارزش نداشت.» گفت: «می‌دانم، می‌خواستم به او روزی برسد، گناه دارد، توی این آفتاب ایستاده است.» جای دیگری از مسیر هم از بچه‌ای یک کتاب دعا خرید 2 هزارتومان.
از روی یک پل هوایی رد می‌شدیم. پیرمردی ترازویی جلویش گذاشته بود. کمی که رد شدیم. یه باره به سمتم برگشت و گفت: «می‌آیی خودمان را وزن کنیم؟» گفتم: «من وزنم را می‌دانم.» گفت: «مهم نیست، من هم می‌دانم، ولی اگر همه مثل من و تو فکر کنند، روزی این پیرمرد از کجا تأمین شود؟» گفتم: «باشد، مقداری پول به او بده برویم.» گفت: «نه، این‌طوری غرورش می‌شکند و می‌شود نوعی گدایی. بگذار با خودش بگوید کاسبی کردم.»
گدایی دست دراز کرد، او هم پول خرد به او داد. گفتم: «رفیق این ها حقه بازند.» گفت: «ما هیچ حاجت‌مندی را رد نمی‌کنیم، مبادا که نیازمندی را رد کرده باشیم.»
 اگر می‌خواستم در مورد کسی حرف بزنم بحث را به گونه‌ای عوض می‌کرد و می‌گفت: «شاید آن شخص راضی نباشد که در مورد او حرف بزنیم.»
  در حال حرکت شخصی به او زنگ زد و گفت: «پول واریز نکردی.» پرسیدم: «بچه‌هایت بودند؟» گفت: «نه، یک بچۀ فقیر از یک بنیاد خیریه را حمایت مالی کرده‌ام، او تماس گرفته بود.» پرسیدم: «چقدر به او می‌دهی؟» گفت: «سه مرحله در سال، جمعاً 900 هزار تومان. اول مهر و عید و تابستان، سه نوبت و هر بار 300 هزار تومان.»
در راه برگشت هم از سه کودک، سه بسته آویشن کوهی خرید. گفت: «اگر از یکی از آن‌ها بخرم، آن دو تای دیگر دلشان می‌شکند.»
جایی هم در میان صحبت‌هایش گفت که هر سال چندین درخت می‌کارد، آبیاری و نگهداری می‌کند تا کمکی هر چند کوچک به نسل‌های آینده و آبادانی کرۀ زمین کرده باشد.
و اما می‌دانید من در این سفر چقدر خرج کردم؟ 3 هزار تومان که با آن فقط یک بستنی برای رفیقم خریدم. چون همین‌قدر پول بیشتر در جیبم نبود. من کارت داشتم. رفیقم پول نقد توی جیبش گذاشته بود و اجازۀ حساب کردن به من نمی‌داد.
می‌دانید شغل رفیق من چه بود؟ تعمیرکار لوازم خانگی مثل یخچال و کولر و آبگرم‌کن بود. او یک مغازۀ کوچک داشت و تعمیرات انجام می‌داد.
 از ماشینش هم برایتان نگویم. پراید مدل سال 85.
سن این رفیق هم حدود سی و چهار پنج سال بود.
حالا کمی از خودم برایتان بگویم:
می‌دانید من چه کاره بودم؟ کارمند یک ادارۀ دولتی که به غیر از یک واحد آپارتمان، یک باغ هم داشتم. ماشینم هم یک 206 صندوق‌دار بود. زمانی هم که عازم شیراز بودیم، به او گفتم ماشینم خراب شده است، تا او ماشینش را بیاورد.
با دوستم که رفتیم شاهچراغ یک جمله گفت که خیلی به دلم نشست، دگرگونم کرد و مرا به خودم آورد. انگار از خواب چندین ساله بیدار شدم، دوستم گفت:
«دست‌هایی که کمک می‌کنند مقدس‌تر از لب‌هایی هستند که دعا می‌کنند.»
داستانی که بیان شد چندی پیش در فضای مجازی منعکس شده بود، فارغ از اینکه واقعی باشد یا خیر، پیامی دارد که اگر به آن توجه کنیم مطمئناً از این پس از بُعد دیگری به پیرامون خود نگاه خواهیم کرد و به این فکر می‌افتیم که چه کسی هستیم و چه می‌کنیم. داستان بالا قصۀ دو نفر با دو طرز فکر، دو دیدگاه، دو هدف و دو نیت است.
در فلسفۀ یوگا اعتقاد بر این است که در جهان هستی هر چیز همتایی دارد و یا درواقع دو متضاد همیشه با هم هستند؛ مثل زمین و آسمان، روز و شب، سپید و سیاه، مثبت و منفی، خوب و بد، مرد و زن و ... و تنها چیزی که بی‌همتاست پروردگار عالم است. شکی نیست که دوتایی یا دوگانگی‌ها که هر روز از صبح تا شب و تا پایان عمر درگیر آن‌ها هستیم برایمان امری است عادی چرا که هر روز در انجام هر عمل یا رفتار، در ارتباط با یکی از این دوتایی‌ها هستیم.
داستان بالا درواقع تفاوت دو دیدگاه است، کسی که به فکر کمک کردن به این و آن است و کسی که تنها به خودش فکر می‌کند. هر روز چه بخواهیم و چه نخواهیم در همۀ ابعاد زندگی‌مان، دوگانگی‌ها خود را به شکل‌های گوناگون به ما نشان می‌دهند. اگر زندگی را میدان مسابقه فرض کنیم که در آن دو نفر با هم مسابقه می‌دهند، من و شما یکی از این دو نفر هستیم و زمانی چهرۀ واقعی‌مان نشان داده می‌شود که بدانیم به‌طورکامل به خواسته‌هایمان رسیده‌ایم و یا وقتی که متوجه شویم هرگز به خواسته‌هایمان نمی‌رسیم.
من و شما، به‌عنوان کسی که فرصت یافته تا چند صباحی در این عالم هستی ابراز وجود کند، بر سر دوراهی داشتن یا نداشتن همیشه به دنبال افزایش داشته‌هایمان بوده و هستیم و علاقه‌مندیم که روزبه‌روز بر مال و منال‌مان اضافه کنیم، ولی قانون دوتایی دو چیز را به من و شما یادآوری می‌کند: بردباری وقتی که هیچ نداریم و نحوۀ رفتارمان زمانی که همه‌چیز داریم.
آموزه‌های یوگا تمام انسان‌ها را به کسب معرفت تشویق می‌کند. وقتی که معرفت در کار باشد، کردارها الهی می‌شوند و غرورها در هم می‌شکنند. در آن زمان است که من و شما غرور را زیر پا می‌گذاریم و با انسان‌ها زندگی می‌کنیم. ولی بر اساس قانون دوتایی ممکن است آگاهانه یا ناآگاهانه به سمت و سوی نفس گام برداریم و وای به روزی که نفس اماره قد علم کند و غرور در اوج قرار بگیرد. آنجاست که ممکن است من و شما احساسات افراد را زیر پا بگذاریم و با غرورمان زندگی کنیم که در این حالت باید انتظار سرنوشت بسیار بدی را داشته باشیم. خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی (727–792 هـ ق) موفقیت را نصیب کسانی می‌داند که به کبر و غرور خود غلبه کنند.
به دولت کسانی برافراختند
که تاج تکبر بینداختند
در درس‌های یوگا به تفاوت‌ها اشاره می‌شود. اینکه همۀ آدم‌ها، از جمله من و شما، کاملاً از جهات مختلف با یکدیگر متفاوتیم ولی این تفاوت‌ها باعث نمی‌شوند که ما انسان‌ها از یکدیگر دور شویم. بعضی وقت‌ها بر اساس قانون دوتایی ممکن است رابطه‌ها به هم بخورند، ولی فراموش نکنیم که رابطه‌ها در دو حالت قشنگ می‌شوند. اول پیدا کردن شباهت‌ها و دوم احترام گذاشتن به تفاوت‌ها.
از جمله دوگانگی‌هایی که در طول عمر با آن‌ها سر و کار داریم دلتنگی و کم‌حوصلگی است؛ در مقابل صبر و حوصله. صبر عامل موفقیت است و کم‌حوصلگی مخل آرامش. صائب تبریزی (1000-1080 هـ ق) نامدارترین شاعر دورۀ صفویه صبر را این‌گونه عاملی برای غلبه بر ناکامی‌های روزگار می‌داند و چشمه‌سار نوش را بوسه‌گاه نیش.
صبر کن بر تلخکامی که در آخر روزگار
چشمه‌سار نوش سازد بوسه‌گاه نیش را
این مطلب را هم هیچ‌گاه فراموش نکنیم که ما انسان‌ها همیشه دلتنگ کسی هستیم که نیست و حوصلۀ کسی را نداریم که هست.
یوگا به لحظۀ حال اعتقاد دارد؛ نه گذشته‌ای که تمام شده و آینده‌ای که هنوز نیامده است. یوگا اعتقاد دارد گذشته را باید رها کرد؛ چرا که هیچ‌وقت قابل برگشت نیست و به آینده هم نباید دل بست چرا که از یک لحظۀ بعد هیچ‌کس خبر ندارد. در این دو دوران هیچ‌کار نمی‌توان انجام داد؛ چرا که از دستمان خارج است. به همین دلیل شاعر  به‌خوبی مطلب را این‌گونه بیان می‌کند:
کسی هرگز نمی‌داند چه سازی می‌زند فردا
چه می‌دانی تو از امروز، چه می‌دانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب که فردا قصه‌اش فرداست
از جمله قوانین مهم و کاربردی یوگا انجام دادن کار بدون اجر و مزد است. در مقابل آن، انجام دادن کار است با توقع دریافت مزد و پاداش. این‌ها هم از جمله دوتایی‌های دیگری هستند که کم‌وبیش در بعضی مواقع به فراموشی می‌سپاریم. ما همیشه به یادمان می‌ماند که با ما چه کردند، ولی یادمان نمی‌ماند که چه کاری انجام داده‌ایم.
داستان آن دو مرد تعمیرکار لوازم خانگی و کارمند اداره و عملکردشان در یک سفر چند روزه این سؤال را در ذهن‌مان ایجاد می‌کند که با بی‌نهایت دوتایی‌هایی که در طول زندگی با آن‌ها مواجه هستیم چه باید بکنیم؟ کدام‌یک از این دوتایی‌ها را انتخاب کنیم تا به سرمنزل مقصود برسیم؟ اگر هدف از آمدن‌مان به این جهان هستی را بدانیم، آن‌وقت از گذران بودن جهان، بی‌وفایی دنیا، پذیرش غم و شادی، فکر نکردن و آزرده نشدن در مورد آنچه که گذشته و مسائلی که هنوز روی نداده به نحوی مطلع می‌شویم، اینکه تا به حال چه اثری از خود برجای گذارده‌ایم؟ آیا در هر سن و سالی که هستیم به حداقل رشد و شکوفایی در عمل رسیده‌ایم؟ به‌عبارت دیگر، آیا دنیایی را که در زمان متولد شدن تحویل‌مان داده‌اند، به هنگام ترک آن و موقع رفتن اندکی بهتر تحویل می‌دهیم؟ مسلماً آن تعمیرکار یخچال به این درجه از فهم رسیده است که زمان رفتن، باید دنیا را بهتر از آن چیزی که تحویل گرفته، تحویل بدهد. آن تعمیرکار یخچال دقیقاً به این پیام امام حسن عسگری (ع) توجه دارد که: «لیست العباده کثره الصیام و الصلوه و انما العباده کثره التفکر فی امرالله» یعنی عبادت کردن به زیاده‌روی در روزه و نماز نیست، بلکه حقیقت عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است. آیا می‌دانیم در پایان چه نامی از ما به یادها می‌ماند؟ اگر کمی تعمق و تأمل کنیم متوجه خواهیم شد روزگاری که در آن زندگی می‌کنیم درواقع آموزگاری است که در طول زندگی چند روزه درس‌های زیادی به ما می‌دهد. اگر کمی به خود آییم و از قوانین هستی تبعیت کنیم به‌یقین از روزگار چیزهایی می‌آموزیم که خیلی شیرینند و ما را به سوی شادی و نشاط و آرامش سوق می‌دهند. ولی اگر بی‌توجه و بی‌هدف به گذران عمر بپردازیم و به بایدها و نبایدها توجهی نکنیم مجبور به پذیرش تلخی‌های روزگار می‌شویم که راحتی و دلخوشی را از ما می‌گیرد. چرا که از قدیم گفته‌اند:
«انسان دو معلم دارد، آموزگار و روزگار. پس هرچه به شیرینی از اولی نیاموزی، دومی با تلخی به تو می‌آموزد.»
در آخر باید به این مسئله توجه داشته باشیم که خداوند آموزگار اصلی این جهان است و همه از جمله من و شما همانند آن تعمیرکار یخچال باید به دستوراتش عمل کنیم که اگر چنین نکنیم در نهایت روزگار با ما یک بازی می‌کند و آن نشاندن ماست در مقابل آموزگار اصلی برای سؤال و جواب.
مطلبی که فردوسی طوسی (329– 416 هـ ق)، حماسه‌سرای شهیر ایرانی، مطلب را این‌گونه زیبا بیان می‌کند:
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار

سایه ها

سایه‌ها

خلاصه‌نویسی: شهلا قاسمیان دستجردی
برگرفته از کتاب اکسیر اثر دیپاک چوپرا

وقتی به‌دقت به درون خود بنگرید، در خواهید یافت که شخصیت‌های بی‌شماری برای استفاده از جسم‌تان در حال رقابت‌اند. مثلاً کشمکش میان نیک و بد موجب ایجاد دو شخصیت درونی«مقدس» و «گناهکار» می‌شود. این دو شخصیت هیچ‌گاه از مشاجره باز نمی‌ایستند. یکی از آن‌ها همواره امیدوار است که آنقدر خوب باشد که خدا را خشنود کند و دیگری همواره انگیزه‌های بدی دارد که همیشه نمی‌تواند آن‌ها را مهار کند. آنگاه مسئلۀ نقش‌هایی پیش می‌آید که با آن‌ها همسانی جسته‌اند. فرزند یا همسر، پدر یا مادر، خواهر یا برادر و ... همچنین مشاغلی مثل پزشک، پرستار، وکیل، معلم و ... هریک از این‌ها در درون‌تان ادعاهایی دارد و بر سر مابقی شخصیت‌ها فریاد می‌زند تا نقطه‌نظر محدودش را پیش براند. همچنین چند نقش نامبرده کافی است تا مشکلاتی بی‌پایان ایجاد کند.
معمولاً این شخصیت‌ها در حال تعارض‌اند. آنچه را که شادمانی می‌خوانیم حالتی است که مقدار زیادی از این کشمکش‌ها فروکش کرده است. در اوان کودکی فاقد این جنگ و ستیزها بودیم؛ زیرا کودکان دربارۀ آرزوهایشان کشمکشی ندارند. کودک مادامی که آنقدر بزرگ نشده که از والدین خود مفاهیم «خوب» و «بد» را بیاموزد چنین نداهایی در درون خود ندارد. کودک تنها از طریق احساس می‌اندیشد. وقتی گرسنه یا خواب‌آلوداست آن را احساس می‌کند. وقتی حسی به سراغش می‌آید می‌تواند احساس کند که آن حس لذت می‌آورد یا رنج، سپس بر طبق آن واکنش
نشان می‌دهد.
غریزۀ معصومانۀ نوزاد دربارۀ اینکه چه چیزی احساس خوشایند یا ناخوشایند ایجاد می‌کند به سرعت از بین می‌رود و بعد نداهای درونی آغاز می‌شوند. همۀ عمرمان را صرف می‌کنیم تا به پذیرش خویشتن بازگردیم که به‌طور طبیعی با آن به دنیا آمده بودیم. با گذشت سال‌ها این سؤال‌ها چندین برابر می‌شوند تا جایی که بتوانیم تردید و احساس گناه و شرمساری و ترسی هر چه بیشتر را در حفره‌های پنهان و سرداب‌های تاریک روان جا دهیم. برای نوزاد، مشکل چسبیدن به احساس های«بد» وجود ندارد، به محض اینکه چیزی منفی را به محیط نوزاد در افکنید زیرگریه خواهد زد یا روی برخواهد گرداند.
خاتمه دادن به جنگ درون یعنی فیصله دادن به کشمکش موجود میان همۀ شخصیت‌های خود. می‌توانید از بار انرژی‌هایی که از گذشته مانده‌اند بکاهید و بخش«سایه» وجودتان را از این فشار برهانید و اوضاع و شرایطی برای آرامش درون به‌وجود آورید؛ زیرا ترس از آزار دیدن است که نداهای درون‌تان را وا می‌دارد که به یکدیگر اعتماد نکنند. اما مادامی که ندانید شخصیت‌های درون‌تان از چه ساخته شده‌اند نمی‌توانید این فشارهای درونی را برطرف کنید.
چون بعضی از خاطره‌ها خوشی و بعضی از آن‌ها ناخوشی‌ها را تداعی می‌کنند شخصیت‌های درونی نیز به‌طور خوشایند و ناخوشایند ظاهر می‌شوند. به یاد آوردن پاداش برای کاری خوب خوشایند است و یادآوری انتقاد ناخوشایند. به‌آسانی می‌توانید با انرژی‌های حفظ شده تماس پیداکنید.
 لحظه‌ای تنها در اتاقی آرام بنشینید. به‌طور طبیعی نفس بکشید. بدون اینکه شیوۀ تنفس خود را عوض کنید فقط به آهنگ آرام و جریان آن توجه کنید. وقتی تنفس شما آرام و منظم شد، بکوشید ناخوشایندترین واقعۀ گذشته‌تان را به خاطر آورید. رویدادی که با احساس‌های منفی شدید همراه است. شرمساری یا تحقیر و یا احساس گناه. تصویر روشن آن واقعه را به‌خاطر آورید و بگذارید احساس‌هایی را که با آن همراه بوده را تجربه کنید. اکنون به تنفس خود توجه کنید. احتمالاً دم و بازدم‌های شما نامنظم شده است. حتی شاید متوجه شوید که نفس را در سینه حبس کرده‌اید. این تغییرات نشانۀ این واقعیت است که تنفس انعکاس دقیق فرایند تفکر و به‌ویژه هیجانی است که به‌خاطر می‌آورید. خاطره و انرژی و وابستگی. وقتی این سه جزء کنار هم قرار گیرند، شخصیت فرعی شکل پیدا می‌کند. همۀ شخصیت‌های فرعی یک چیز را می‌خواهند، آن‌ها می‌خواهند خود را از طریق شما بیان کنند. کشمکش حاصله همان چیزی است که زندگی انسان را مالامال از نور و سایه می‌سازد.
خردمند فقط در نور زندگی می‌کند. او مانند نوزاد به انرژی می‌چسبد. خردمند با رها کردن همۀ آن وابستگی‌های به یاد مانده که به پیکار درونی خوراک می‌رسانند، از شخصیت‌ها فراتر رفته است تا در آگاهی خالص به سربرد. با این تمرین که ذکر شد انرژی‌های حفظ شده به سطح می‌آیند. عوارض این تخلیه شاید خاطره‌هایی کمرنگ با سایه‌ای از احساس‌ها یا حتی هیجان‌های شدید مانند گریه کردن باشد. بیشتر مردم آنقدر انرژی ذخیره شده دارند که به محض انجام چنین تمرینی به‌سرعت به خواب می‌روند. این نشانۀ آن است که دارند یک خستگی عمیق و کهنه را
 رها می‌کنند.
سایه‌ها مانند سایر جنبه‌های وجود می‌خواهند خود را بروز دهند تا آزاد شوند. نخستین گام، یافتن شیوۀ طبیعی و راحت برای رها کردن انرژی‌های منفی است، نه ذخیره کردن آن‌ها در سیاه‌چال‌های ذهن.
طبیعت زندگی این است که هم اغتشاش را دربر می‌گیرد و هم نظم را. الگوها از بی‌نظمی زاییده می‌شوند و به آن باز می‌گردند. جسم‌تان در سطوحی معین یکسر آشفته و بی‌نظم است. درواقع، همزیستی اغتشاش و نظم چنان تنگاتنگ است که به‌راستی نمی‌توان آن‌ها را از یکدیگر جدا کرد.
در معیار شخصی، همه با نظم و بی‌نظمی در حال ستیزند. آنچه تازه و رسیده بود سرانجام پوسیده و فاسد می‌شود. آنچه جوان بود پیر می‌شود. مرگ یک توهم است. اما ستیزی که فانیان در رویایی با مرگ تاب می‌آورند بسیار واقعی است. هیچ‌یک از فانیان عملاً نمی‌دانند که مرگ چیست. با این حال این رویداد چنان ترس‌آور است که فانیان با تمام قوا بر ضد آن می‌ستیزند؛ بی‌آنکه دریابند با این کار چه بی‌نظمی و اغتشاش عظیمی را در عالم پدید می‌آورند.
خردمند می‌داند که زندگی همواره خودش را از درون سازمان داده است. آن کشش‌های خفیف قوۀ جاذبه بود که از اغتشاش، ستاره‌های چرخان را آفرید. همین اغتشاش در هر سطح از طبیعت وجود دارد. گل سرخ می‌تواند کاملاً مطمئن باشد که گل سرخ خواهد شد. این‌ها دیگر انتخاب‌های خودمان نیستند. به عبارت دیگر، این کشش‌ها به بخش غیرارادی مغز سپرده شده‌اند که خودبه‌خود از آن‌ها مراقبت می‌کند. به همین ترتیب همۀ چیزهایی که تا این اندازه برای آن‌ها وقت صرف می‌کنیم، اندیشیدن و تصمیم گرفتن و احساس کردن و برگزیدن و قضاوت کردن، همۀ آن‌ها را به بخش «خودبه‌خود» مغز می‌سپاریم. زندگی امروزه آنقدر مالامال از فشار است و ما را به این سو و آن سو می‌کشاند که بیشتر ما با کوشش برای تحمیل نظم به آن واکنش نشان می‌دهیم. جامعه پر از اغتشاش و بی‌نظمی است چه جای تعجب؛ زیرا انسان‌ها از نظم نیرو می‌گیرند و از بی‌نظمی می‌هراسند.
بی‌نظمی قابل پیش‌بینی نیست و در کف اختیارمان قرار ندارد. بنابراین در ما احساس فشار ایجاد می‌کند به زمانی بیندیشید که ناگهان بی‌نظمی و اموری پیش‌بینی‌ناپذیر به زندگی‌تان وارد شد. مثل از دست دادن پرواز یک سفر هوایی و یا خراب شدن اتومبیل‌تان وسط جاده. با این حال احتمال دارد موقعی که برنامه‌های‌تان به شکل دیگری پیش می‌رفتند، سلسله اعصاب شما واکنش شدید نشان داده و از خود ترس و ناراحتی بروز داده باشد. واکنش نسبت به اغتشاش این است که بر آن بستیزد و بخواهد بیشتر آن را در کف اختیار بگیرد.
زندگی آمیزۀ آشفتگی و نظم است. نمی‌توانید بدون یکی از آن‌ها صاحب دیگری باشید. اگر می‌خواهید در جریان زندگی جاری باشید نمی‌توانید به‌طور همزمان بر ضد آن بستیزید. بنابراین جستجوگر کمال می‌پذیرد که همواره در عدم‌قطعیت خواهد بود و همواره احساس عدم‌توازن خواهد کرد. نقش شاگرد این است که همواره بلغزد، اما نیفتد. با وجود اینکه «منیت» از عدم‌قطعیت نفرت دارد، حقیقت این است که بارها و بارها از آن بهره گرفته‌ایم. لحظه‌ای به مجال‌های غیرمنتظره‌ای بیاندیشید که به سراغ‌تان آمده‌اند. پیشنهادهای کمکی که اصلاً انتظارش را نداشتید یا الهام‌های ناگهانی و تصمیماتی آنی که در نتیجۀ آن‌ها به سوی اهدافی تازه حرکت کرده‌اید.
زندگی پیشاپیش در درون خویش سازمان یافته است. حیات از حیات بر می‌خیزد، غنچه به سیمای گل می‌شکفد، کودک نیز بزرگ می‌شود. به هر مرحله اعتماد کنید و قدرش را بدانید و بگذارید مرحلۀ بعدی بدون تلاش به سراغ‌تان بیاید. لحظه‌ای بنشینید و مجسم کنید که می‌توانید ذهنی زندگی‌تان را مانند فیلمی تماشا کنید. فیلم را با رویدادهای امروز شروع کنید و بگذارید فردا آن‌گونه که خودتان دوست دارید رخ دهد و پیش برود. آنگاه روزبه‌روز پس از آن را مجسم کنید و پیرتر و پیرتر شوید. آیندۀ دلخواه‌تان را به گونه‌ای ببینید که گویی می‌توانید صاحب هر آنچه می‌خواهید باشید. بگذارید خیال‌تان به هرکجا که می‌خواهد برود تا به انتهای زندگی برسید. مرگ را هم به‌گونه‌ای آرام و بی‌درد تجسم کنید. پس از انجام دادن این کار، دیگربار به عقب بازگردید و فیلمی یکسر متفاوت را ببینید. با رویدادهای امروز آغاز کنید. فقط بیاندیشید که این‌بار با صورت دیگری پیش آمده‌اند. در اینجا برای خود یک زندگی آشفته و فاجعه‌آمیز یا یک زندگی نمایشی و قدیس‌وار مجسم کنید. اکنون بازگردید و بار دیگر آن را آغاز کنید. نکته‌ای قابل توجه در این تمرین این است که هر چه تجسم کرده‌اید حقیقت دارد. همۀ آن امکانات همچون رشته‌های نامرئی شاخه‌های لحظۀ حال هستند. زندگی همۀ افراد این‌گونه است. فقط حس کاذب کنترل کردن ماست که این باور را در ما ایجاد می‌کند که می‌توانیم به آنچه که درواقع یکسر غیرقابل پیش‌بینی است نظم را تحمیل کنیم.
منیت باید ترس‌هایش را بیازماید و از کوشش برای کنترل کردن بازایستد. این بخش عظیمی از جستجویی است که در پیش دارید. اگر بتوانید جریان زندگی را بپذیرید و تسلیم آن شوید، در حال پذیرش واقعیت هستید. فقط وقتی آنچه را که واقعی است می‌پذیرید می‌توانید با آرامش و شادمانی زندگی کنید. راه دیگر تلاشی است که هیچ‌گاه پایان نمی‌پذیرد؛ زیرا در راهی غیرواقعی سراب زندگی به جای خود زندگی است.

  سفارش دهید





امتیاز شما به این محصول :