0
امتیاز کاربران 0 از 5
ماهنامه 134و 135- آذر و دیماه 98

ماهنامه 134و 135- آذر و دیماه 98

15,000تومان

فهرست مقالات

3 سرمقاله
4 سخن مدیرمسئول
8 چگونه یک برنامۀ خانوادگی یوگا داشته باشیم؟
10 مجموعه حرکات یوگا برای پوکی استخوان
14 تاريخچۀ مراقبه (مديتيشن)
16 پنج نکته برای شروع دوبارۀ تمرینات یوگا بعد از عمل جراحی
18 نیروی حال
20 یوگای بیکرام
22 عاشق خودتان باشید
24 سعادت ابدی (گناه)
27 اخبار
28 یوگا همراه با ابزار
30 یوگا برای هضم غذا
34 یوگا؛ یار شما در خانه
36 درآمدی بر « 18 راهنما » سوامی شیواناندا
38 3  تمرین تنفسی برای  مقابله با آلودگی هوا
40 صمیمیت با ترس
43 شکرگزاری:  یک مراقبه برای سپاسگزاری
44 یوگاتراپی از دیدگاه پزشکی
48 یوگا برای دورۀ قاعدگی نامنظم و دردهای آن
50 آیورودا و محدودیت‌های طبیعی
52 هفت تمرین یوگا برای سینوزیت
55 مزایای یوگا برای کوهنوردی و یا سنگ‌نوردی
56 یک وعده غذای گیاهی
58 10 نکته برای شروع یوگا بعد از سن 50 سالگی
60 در آغوش گرفتن یوگا
63 دوشنبه عصر

آرامش با شناخت خود حقیقی

سید عبدالحمید موحدی نائینی

آرامش با شناخت خود حقیقی

عارفی در معبدی در میان کوهستان زندگی می‌کرد. روزی راهبی که راهش را گم کرده بود عارف را دید و از او پرسید: «استاد راه کدام است؟» عارف گفت: «چه کوه زیبایی!» راهب با حیرت گفت: «من پرسیدم راه کجاست؟» عارف با لبخند نگاهی به کوه انداخت و گفت: «چه کوه زیبایی!» راهب با تعجب و دلخوری گفت: «من راجع‌به کوه از شما نپرسیدم، بلکه از راه پرسیدم.» عارف با لبخندی روی به راهب کرد و گفت: «پسرم تا زمانی که نتوانی به فراسوی کوه بروی راه را نخواهی یافت.»
داستانی برگرفته از افسانه‌های شرق دور که کنایه از اهمیت نگاه کردن از بالا به پایین در عرصۀ زندگی دارد. به بیانی ساده‌تر اگر من و شما از پنجرۀ طبقۀ اول یک ساختمان 20 طبقه به بیرون نگاه کنیم، منظرۀ محدودتری را می‌بینم، ولی اگر از طبقۀ بیستم همان ساختمان به بیرون بنگریم افق وسیع و نامحدودی را خواهیم دید. حتی از آن بالا می‌توانیم وضعیت هوا و ابرها را هم پیش‌بینی کنیم. باز هم اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، با آگاهی و شناخت بیشتر است که قادر خواهیم بود جور دیگری گذر عمر را نظاره کنیم.
 مقدمۀ فوق بیان‌گر این مطلب است که ما انسان‌ها هیچ‌گاه مانند امروز به تحقق آرزوها و رؤیاهای خویش نزدیک نشده‌ایم. کشفیات علمی و دستاوردهای فنی عظیم، جهان نوینی را آفریده که تفاوت‌های بنیادین با گذشته‌مان دارد. در عصری که زندگی می‌کنیم هر روز به کشفی مهم در پزشکی، اختراعی شگفت‌انگیز در صنعت، حل مسئله‌ای غامض در فیزیک، ژنتیک، زیست‌شناسی و ... دست می‌یابیم، اما آیا به همان نسبت به چیزهای تازه در مورد خود هم می‌رسیم؟ آیا در این عصر به تحقق آرمان همیشگی خود که انسان کامل عشق‌ورز و سرشار از ایثار و محبت و مهربانی و وجدان آگاه است رسیده‌ایم؟ و آیا می‌توانیم خود را تصویر و نمایندۀ خدا بدانیم؟ متأسفانه پاسخ این سؤال ناباورانه مشخص است، چنان‌که می‌دانیم ما خودمان را از همۀ پدیده‌های جهان کمتر و بدتر می‌شناسیم و از این روست که امروز با وجود این‌که بیش از همه در برابر طبیعت بزرگ مسلح شده‌ایم، اما در قبال خویش سخت بی‌دفاع مانده‌ایم. به‌عبارت دیگر، انسان امروز به راز ستارگان و سیارات تا رمز و راز کف اقیانوس‌ها و دریاها پی‌برده و به فناوری و قدرت بی‌مانندی از زمان به‌وجود آمدن هستی تا زمان حاضر دست یافته، اما نتوانسته است خویش را به‌گونه‌ای بپرورد که ارزش این تلاش‌های عظیم را داشته باشد. زندگی امروز ما آدمیان مترادف و توأم با خوشبختی و خرسندی‌ای که آرزویش را داشتیم نیست، بلکه همراه با نوعی آشفتگی و سرگردانی روحی به شکل نگران‌کننده‌ای جلوه‌گر شده است.
مشکل امروز انسان‌ها بر اساس گفتۀ اریک فروم (1900 – 1980 م)، فیلسوف معروف آمریکایی- آلمانی، دوست نداشتن خویش است. انسان‌ها به خویشتن خویش عشق نمی‌ورزند و همان‌گونه که گفته شده این حالت ناشی از عدم شناخت خویش است. دوست نداشتن خود مسئلۀ مورد بحث بسیاری از علما و اندیشمندان و بزرگان علم و معرفت در قرون اخیر بوده و هست. آنان به این نتیجه رسیده‌اند که ما انسا‌ن‌ها از دو لحاظ مورد ارزیابی قرار می‌گیریم:
1. کیستیم و ماهیت‌مان چیست؟
2. که باید باشیم؟
دیدگاه نخست ما را چنان که هستیم می‌نگرند، یعنی به‌صورت یک موجود طبیعی، با همۀ ضعف‌ها و خوی‌های حیوانی و اما دیدگاه دوم، از لحاظ آنکه شایسته هستیم چگونه باشیم و چه‌سان زندگی کنیم و در واقع شخصیتی مطلوب و ایدئال یا به تعبیر بهتر انسانی کامل، به ما می‌نگرد. همان انسانی که مولانا جلال‌الدین محمد بلخی (604-672 هـ.ق)، از بزرگ‌ترین عرفا و شعرای قرن ششم هجری، در کتاب مثنوی معنوی به آن اشاره می‌کند که او را در روز و آن‌هم با چراغ بایستی جست:
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر                 کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

تمام بزرگان و عرفا و سخنوران هشدار داده‌اند که ای انسان‌ تو خودت جهانی هستی، تأملی در خود کن و به تماشای درونت بپرداز.


ولی مشکلی که امروز با آن مواجه هستیم همین مسئلۀ چگونه بودن و چگونه باید باشیم است که اکثریت ما از آن اطلاع چندان درستی نداریم و همین مسئله‌ای است که همانند یک بیماری دامان‌مان را گرفته و ما را به سمت تهی شدن و بی‌ریشه گشتن هدایت کرده است. هویت ذاتی‌مان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد و این بدان معناست که اغلب ما خود را کسی نمی‌یابیم و خود را کسی نمی‌بینیم که بتوانیم با وی همنشینی و معاشرت کنیم. علت این‌که در این روزگار ما انسان‌ها کم و بیش کم تحمل شده‌ایم و دیگران و حتی خود را بر‌نمی‌تابیم و نمی‌پذیریم به خاطر آن است که همه‌چیز در دنیای‌مان وجود دارد، اما خودمان در دنیای «خود» حضور نداریم و به عبارت دیگر خودمان نزد خودمان نیستیم.
حال با این علم که موجودی نزدیک‌تر از انسان به خود وی وجود ندارد، چرا از خودمان می‌گریزیم؟ چرا نمی‌توانیم یک لحظه در حضور خود بنشینیم، تنها باشیم و سکوت کنیم؟ چرا از یک لحظه سکوت وحشت می‌کنیم و اگر حتی برای چند دقیقه فرصتی برای تنها نشستن بیابیم بلافاصله به راه‌های متعدد، که روزگار و تمدن حاضر در اختیارمان گذارده، از خود می‌گریزیم؟ یا به سراغ دنیای مجازی می‌رویم، یا به تلویزیون نگاه می‌کنیم، یا به دوستی تلفن می‌زنیم، یا فیلمی تماشا می‌کنیم، یا به کوچه و خیابان پا می‌گذاریم، یا ... .

 «خود» حقیقی به‌واسطۀ تعلیم و تربیت دوران کودکی و اطلاعاتی که جامعه در طول دوران به خورد ما داده و می‌دهد و زمانی که ما تسلیم بی‌چون و چرای سنت، اخلاق، مذهب و قوانین رایج در جامعه هستیم که هیچ‌گونه نقشی در درست کردن آن نداشته‌ایم، خدشه دار می شود

 «خود» حقیقی به‌واسطۀ تعلیم و تربیت دوران کودکی و اطلاعاتی که جامعه در طول دوران به خورد ما داده و می‌دهد و زمانی که ما تسلیم بی‌چون و چرای سنت، اخلاق، مذهب و قوانین رایج در جامعه هستیم که هیچ‌گونه نقشی در درست کردن آن نداشته‌ایم، خدشه دار می شود
آن‌چه ما در همۀ این موارد می‌جوییم این است که به نحوی از دست خود فرار کنیم و نزد خود ننشینیم؛ زیرا از بالا به خود نگاه نمی‌کنیم، در دنیای خود نیستیم و با خود بیگانه‌ایم. ما در این قرن حاضر با همۀ امکانات و تکنولوژی از مدار اصلی و طبیعی «خود» خارج شده‌ایم، درون‌مان را ترسی مبهم فرا گرفته و به سمت و سویی می‌رویم که به قول استاد سخن سعدی (606_690 هـ.ق)، از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان پارسی‌گوی، راه‌مان به ترکستان ختم می‌شود.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی                                                                 
کین ره که تو می‌روی به ترکستان است
آنچه مسلم است تا زمانی که به عظمت خود پی‌نبرده‌ایم، به حقارت‌های اطراف خود روی می‌آوریم و زندگی‌مان را تباه می‌کنیم. تمام بزرگان و عرفا و سخنوران هشدار داده‌اند که ای انسان‌ تو خودت جهانی هستی، تأملی در خود کن و به تماشای درونت بپرداز. مولا علی (ع) در توجیه عظمت انسان به وجود جهانی بزرگ در درون او اشاره و می‌فرماید: «می‌پنداری که جثۀ حقیری بیش نیستی در حالی که جهان بزرگی در تو وجود دارد.»
مشکلی که امروز، گریبان من و شما و 5/7 میلیارد جمعیت جهان را گرفته و آرامش‌مان را خدشه‌دار کرده است عدم اطلاع از «خود» حقیقی‌مان است. یکی از عرفای بزرگ هند اعتقاد دارد: «پهناورترین و خطرناک‌ترین و ناامن‌ترین مکان، دنیای درون توست. به همین دلیل کمتر کسی جرأت می‌کند وارد آن شود.» شناخت «خود» حقیقی به‌واسطۀ تعلیم و تربیت دوران کودکی و اطلاعاتی که جامعه در طول دوران به خورد ما داده و می‌دهد و زمانی که ما تسلیم بی‌چون و چرای سنت، اخلاق، مذهب و قوانین رایج در جامعه هستیم که هیچ‌گونه نقشی در درست کردن آن نداشته‌ایم، خدشه‌دار می‌شود. وقتی‌که ما احساسات عاطفی خود را در ساختار قوانین پیش‌ساخته بیان می‌کنیم، هنگامی‌که ما در شکل لباس، آرایش و ترکیب اندام خود تابع کمپانی‌های کالا و صنعت مد هستیم و هنگامی‌که دیگران نقش اساسی در زندگی ما دارند، نباید انتظار داشته باشیم که بتوانیم اندیشه، رفتار و احساسات خود را کنترل کنیم و خود واقعی‌مان را بشناسیم. به‌همین خاطر همواره خود واقعی با خود کاذب اشتباه گرفته می‌شود، مسئله‌ای که بزرگان و اندیشمندان در گذشته به آن اشراف داشته و ما را از خطر جان‌کاه آن مطلع ساخته‌اند و به ما ندا داده‌اند: «در دنیایی زندگی می‌کنید که خود در آن حاضر نیستید و بیگانه‌ای را نمایندۀ خود کرده‌اید که بدان آگاهی ندارید.»
و این بدان معناست که «خود» کاذب را «خود» حقیقی می‌پنداریم و همین عاملی است برای از خود بیگانه شدن. در همۀ مکاتب و ادیان به موضوع بیگانگی انسان با «خود» بارها اشاره شده است. امیرمؤمنان حضرت علی (ع) در خصوص بیگانگی و گم کردن خود می‌فرماید: «در حیرتم از کسی که چیزی را گم کرده و آن را می‌جوید، ولی خویشتن خویش را گم کرده و جست و جویش نمی‌کند.»
داستانی در این خصوص نقل شده و می‌گویند: «خداوند روزی داوود (ع) را فرمود: «خانه‌ات را پاک گردان تا به آن فرود آیم.» داوود متحیر شد و گفت: «کدام خانه را دارم که تواند عظمت و جلال تو را در خود جای دهد؟» فرمود: «دل تو (خود تو).» و داوود گفت: «چگونه پاکش دارم از برای تو؟» خداوند ندا در داد: «آتش زن در هر چه غیر از من است در آن.»»1
بزرگان و عالمان دین و معرفت اعتقاد دارند در حقیقت «خود» واقعی‌مان گنجینه‌ای ‌است بسیار ارزشمند که با خداوند عالم در ارتباط است. با شناخت این خود یا خویش، آن‌گونه که مولانا اعتقاد دارد، اگر آن را خالص و صاف کنیم ذات پاک خویش را در آن مشاهده می‌کنیم:
خویش را صافی کن از اوصاف خود
تا ببینی ذات پاک صاف خود
دنیای امروز تماماً، فردیت و سود فردی ‌را به ما آموخته است که احساس کنیم شادی و نشاط هدف زندگی نیست و اهدافی دیگر همچون پول و موقعیت اجتماعی و شهرت و قدرت و ... خواسته‌های مطلوب ما هستند. به قول اریک فروم: «در جوامع امروزی تشخیص و معنای انسانی به مفهوم بیشتر «داشتن» است، نه بیشتر «بودن».» و اینجاست که با تکیه به عدم شناخت «خود» حقیقی، «داشتن» بر «بودن» برتری پیدا می‌کند و همین عاملی است برای دور شدن از آرامش و نشاط درون.
باروخ اسپینوزا2 (1632-1677 م)، فیلسوف مشهور هلندی، خصلت‌ها و آداب بد انسان را که در اثر فراموش کردن «خود» حقیقی اتفاق می‌افتد بیماری می‌داند و می‌گوید: «شخص حریصی که تنها پیرامون پول و بیشتر داشتن تفکر می‌کند و شخص جاه‌طلبی که تنها به شهرت و مقام ‌می‌اندیشد، هیچ‌گاه گمان نمی‌برند که در گرداب بیماری درگیرند.»
زمانی که «خود» کاذب بر ما غالب است اسیر زندگی مادی می‌شویم. در چنین حالتی در تلاشیم دیگران را کشف کنیم، نیت‌شان را بفهمیم، قضاوت کنیم که خوبند یا بد، خود را با آن‌ها مقایسه نماییم، بعضاً حسادت بورزیم، خیرخواه این و آن نباشیم و ... . داشتن همین خصلت‌هاست که زندگی پردردسری را برای‌ ما رقم می‌زند و این همان نکته‌ای است که جیمز آلن (1864-1912 م)، نویسنده و شاعر مشهور انگلیسی و نویسندۀ کتاب مشهور تو همانی که می اندیشی  به آن اعتقاد دارد: «کلمات تو سرنوشت تو را به وجود می‌آورند، اندیشه‌های تو زندگی‌ات را می‌سازند و آنچه که به خود می‌گویی از زندگی‌ات می‌شنوی، از کلامت بر تو حکم می‌شود و بالأخره تو همانی که می‌اندیشی... .»

زمانی که «خود» کاذب بر ما غالب است اسیر زندگی مادی می‌شویم. در چنین حالتی در تلاشیم دیگران را کشف کنیم، نیت‌شان را بفهمیم، قضاوت کنیم که خوبند یا بد، خود را با آن‌ها مقایسه نماییم، بعضاً حسادت بورزیم، خیرخواه این و آن نباشیم


زمانی که «خود» حقیقی را بشناسیم و با آن ارتباط تنگاتنگ برقرار کنیم خصلت‌های خوب همچون عشق و محبت و خدمت و بخشش و اعتقاد و اخلاص و... از راه می‌رسند و ما را به آرامش می‌رسانند.
بر اساس فلسفۀ یوگا شناخت «خود» حقیقی، بودن در لحظه را در ما تقویت می‌کند و مانع می‌شود ذهن به گذشته و آینده برود. پروفسور لورنس میر (1945 م)، بانی تئوری تفسیرگرایی، دقیقاً به این مسئله اشاره کرده و می‌گوید: «انسان دائماً در بند گذشتۀ تمام شده و آیندۀ نیامده است و شناخت «خود» است که او را در«حال» نگاه می‌دارد و در نهایت به سمت و سوی «آگاهی» هدایت می‌کند.»

«انسان دائماً در بند گذشتۀ تمام شده و آیندۀ نیامده است و شناخت «خود» است که او را در«حال» نگاه می‌دارد و در نهایت به سمت و سوی «آگاهی» هدایت می‌کند.»


 بر اساس علم روان‌کاوی جدید و همچنین دانش یوگا، خلوت کردن با خود، توجه آگاهانه، درون‌نگری و تمرکز فکر عوامل مهمی هستند برای از بالا نگریستن به پایین در همۀ مقاطع زندگی و برای رسیدن به زندگی آرام توأم با نشاط و دل خوش. مطلبی که خواجۀ شیراز حافظ شیرین سخن (727-792 هـ.ق) به بیانی دیگر آن را شرح می‌دهد و می‌گوید برای کسب خبر باید تلاش کنی و بکوشی تا صاحب خبر شوی چرا که اگر راه را طی نکنی راهبر نخواهی شد:
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی                  تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
چنانچه بخواهیم بدانیم ما کیستیم، باید به درون‌مان رجوع کنیم و «خود» حقیقی‌مان را بشناسیم.
برای شناخت خود حقیقی باید همواره موارد زیر را درنظر داشته باشیم:
قضاوت دیگری تأثیری در زندگی من ندارد.
مردم وظیفه ندارند مرا درک کنند.
از کسی در برابر لطفی که به او می‌کنم توقعی ندارم وگرنه این لطف را در حق او نمی‌کنم.
کسانی که رفتار ناجوانمردانه با من داشته‌اند توسط کائنات مجازات خواهند شد هرچند من هرگز متوجه آن نشوم.
دنیا سخاوتمندتر از آن است که موفقیت کسی، راه موفقیت مرا سد کند.
رضایت مایۀ آرامش است، مهم نیست چه داشته باشم یا چقدر، مهم این است که به همانی که دارم راضی و شکرگزار باشم.
از آنجایی که سرتاپای من پر از عیب است حق ندارم عیب دیگران را بگویم.
آرامش همیشه دو بخش دارد: لبخند و سکوت. لبخند حلال بسیاری از مشکلات است و سکوت روشی برای دوری از مشکلات بیشتر. هر زمان که افکار ناامیدکننده درحال درهم کوبیدن من است، لبخند می‌زنم و خدا را به خاطر زنده بودنم شکر می‌کنم و به خاطر می‌سپارم که زندگی یک نعمت است پس باید جشن بگیرم و از آن لذت ببرم.

 با پیروی از آموزه‌های دین و معرفت زندگی جدیدی را شروع کنیم. زندگی‌ای که در آن عشق و محبت باشد و بخشش، خدمت باشد و ایثار، اعتقاد باشد و وقار، رحم و شفقت باشد و وجدان بیدار.


با شناخت «خود» حقیقی جایگاه واقعی‌مان مشخص می‌شود. با مشخص شدن جایگاه واقعی پی‌می‌بریم تا حالا چه کرده‌ایم! آیا به وظایف خود به نحو احسن عمل نموده‌ایم؟ آیا پیام‌های بزرگان و قدیسین و اهل معرفت را برای بهبود زندگی‌مان به کار برده‌ایم؟ آیا به باید‌ها و نباید‌ها که در همۀ فرهنگ‌ها و مکاتب و آیین‌ها به آن‌ها اشاره شده عمل نموده‌ایم؟ اگر چنین است که خوشا به حال‌مان ولی اگر چنین نیست از همین لحظه باید به خود آییم، در خود اندیشه کنیم، هر روز دقایقی را به سکوت بنشینیم، به درون سیر کنیم و سعی نماییم اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم و با پیروی از آموزه‌های دین و معرفت زندگی جدیدی را شروع کنیم. زندگی‌ای که در آن عشق و محبت باشد و بخشش، خدمت باشد و ایثار، اعتقاد باشد و وقار، رحم و شفقت باشد و وجدان بیدار. که اگر به چنین مقامی دست یابیم نسخه‌ای از نامۀ الهی خواهیم بود که در آن جمال شاهی خود را می‌بینیم و به آنچه در عالم طلب کنیم می‌رسیم. همانی که مولانا جلال الدین رومی هم در کتاب مثنوی معنوی آن را این‌گونه بیان می‌کند:
ای نسخۀ نامۀ الهی که توئی
وی آینۀ جمال شاهی که توئی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

منابع:
تئوری تفسیرگرایی، لورنس میر.
تو همانی که می‌اندیشی، جیمز آلن، ترجمۀ گیتی خوشدل، تهران: قطره.
دل آدمی و گرایشش به خیر و شر، اریک فروم، ترجمۀ گیتی خوشدل، تهران: پیکان، 1395.
دیوان حافظ، تصحیح محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی.
رسالۀ الهی، باروخ اسپینوزا، ترجمۀ محمد فردوسی.
قصه‌های عبرت‌آموز قرآنی، قاسم ایمانی، تهران: صفحه نگار، 1392.
گلستان سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی.
مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین محمد بلخی، به تصحیح رینولد نیکلسون.
نهج البلاغه، ترجمۀ سید محمدجعفر شهیدی.

یوگای بیکرام

گردآورنده: مه‌سیما علی پناه

یوگای بیکرام

بیکرام چودری در سال ۱۹۴۶ میلادی در کلکتۀ هندوستان به دنیا آمد.
او یوگا را از چهارسالگی نزد استادش بیشنو گوش، برادر کوچک‌تر پراماهانسا یوگاناندا، آغاز کرد. سبک او و بیشنو، شاخه‌ای از هاتایوگا به نام یوگای رقابتی بود که بر اساس مجموعه‌ای از ۸۴ حرکت به وسیلۀ نات در سده‌های پنجم تا دهم طراحی شد. بیکرام روزانه دست کم بین ۴ تا ۶ ساعت زیر نظر بیشنو تمرین می‌کرد.
او در سیزده سالگی قهرمان مسابقۀ ملی یوگای هند شد. در هفده سالگی هنگام تمرین وزنه‌برداری آسیب شدیدی به زانوی وی وارد شد، ولی با تمریناتی که استادش به او داد سلامتی زانوی خود را به‌دست آورد.
پس از آن، استادش از بیکرام خواست تا چندین مدرسۀ یوگا را در هند پایه‌گذاری کند. این تجربه به حدی موفق بود که بیکرام برای پایه‌گذاری مدرسۀ یوگا در ژاپن به این کشور رفت. وی در سال ۱۹۷۳ به آمریکا مهاجرت کرد و به سرعت به معروف‌ترین مربی یوگا در آمریکا تبدیل شد. او دو مدرسۀ یوگا در سان‌فرانسیسکو و سپس در لوس آنجلس احداث کرد. بسیاری از افراد مشهور در زمینه‌های گوناگون مانند عبدالکریم جبار (بسکتبالیست)، مدونا (خواننده)، جان مک انرو (تنیس‌باز) و … از شاگردان یوگای او محسوب می‌شوند. بیکرام کتاب آموزش یوگای بیکرام را نیز تألیف کرده است.
همسر او راجاشری نیز برای پنج سال متوالی قهرمان رقابت‌های قهرمانی یوگا در سراسر هندوستان شده است و هم اکنون نیز اصلی‌ترین مربی بیکرام یوگا محسوب می‌گردد.
 گفته می‌شود سبک او در بیش از ۴۰۰ مرکز در آمریکا و سایر کشورها آموزش داده می‌شود.

بیکرام چودهری مشهورترین استاد سبک «یوگا در گرما» یا همان «بیکرام یوگا» است. وی فرزند هندوستان، مهد یوگای باستان، است و از کودکی در مدرسه‌های یوگا در هند (آشرام) پرورش یافته است. او پایه‌گذار این سبک از یوگا است، روشی که در ایران شاید ناآشنا به نظر بیاید، ولی در اکثر کشورهای جهان از جمله آمریکا، کانادا، ژاپن و کشورهای اروپایی شعبه دارد و فقط توسط مربیانی که زیر نظر بیکرام چودهری آموزش دیده‌اند
 اداره می‌شود.
بیکرام، با این روش حرف‌های تازه‌ای برای گفتن دارد. این سبک که بر پایۀ «هاتا یوگا» طرح‌ریزی شده است در اتاقی با دمای 40 تا 43 درجۀ سانتی‌گراد و رطوبتی تقریباً به همین میزان و به مدت 90 دقیقه انجام می‌گیرد. طی این مدت زمان 90 دقیقه‌ای، 26 آسانا که از میان 84 آسانای اصلی برگزیده شده‌اند، تمامی ماهیچه‌های بدن را از سر تا کف پا به نرمش و حرکت وا می‌دارد. این تمرینات شامل پرانایاما در ابتدای کلاس، پس از آن حرکات ایستاده و تعادلی در 30 دقیقۀ اول است. در ادامه، تمرین‌های خوابیده بر روی شکم باز هم به مدت 30 دقیقه و در 30 دقیقۀ نهایی تمرین‌های نشسته انجام می‌گیرند. در انتها نیز با یک تمرین تنفسی کلاس به پایان می‌رسد.
بیکرام، یوگا را دارویی طبیعی برای بدن انسان می‌داند و بر این باور است که یوگا بسیاری از بیماری‌ها را درمان و بدن را تا انتهای حیات بیمه می‌کند. او می‌گوید: «آنچه درست است، آن چیزی است که کار می‌کند.» و یوگا با پیشینه‌ای 5000 ساله این را اثبات کرده است.
در کارگاه بیکرام، مربی با سخنانی که به راهنمایی انجام صحیح آساناها اشاره دارد، بی‌وقفه شاگردان را همراهی می‌کند و این سخنان برای حفظ تمرکز حواس در کلاس بسیار مفید است.
بیکرام در یک کلاس 90 دقیقه‌ای سعی دارد که 90 دقیقه مدیتیشن با چشمان باز را به شاگردانش آموزش دهد. تمرکز بر روی انجام حرکات و تنفس صحیح این کار را انجام‌پذیر می‌سازد. وی کلاس خود را «اتاق شکنجه» می‌نامد!! و می‌گوید: «بله دوست من، درست است! اگر نمی‌دانید باید اعتراف کنم که تمام کلاس‌های بیکرام یوگا گرم هستند و تا 43 درجه دما دارند. چرا شما را در چنین شرایط دشواری قرار می‌دهم؟! ناراحت نباشید، خواهید دید که این گرمای زیاد، فکر و جسم‌تان را همانند استیل استحکام می‌بخشد. اگر به اندازۀ کافی تلاش کنید و این کوشش آگاهانه باشد، هر چیزی امکان‌پذیر است. یقین دارم که سخت است، اما شما کدام‌یک را ترجیح می‌دهید؟ نود دقیقه در کلاس سختی بکشید یا نود سال بدون بدنی سالم و بدون درک از توان نهفتۀ خود زندگی کنید؟»
در توضیح اینکه وی چگونه به این توالی خاص در روش خود دست یافته است، می‌گوید: «من ابتدا در هند شروع به پیشبرد این تمرین‌ها کردم. در هند تعداد زیادی از افراد برای معالجۀ بیماری‌های گوناگونی که به آن دچار بودند نزد ما به آشرام مراجعه می‌کردند. در آن زمان من با مدیریت استاد خود آساناها و پرانایاماهایی را برای هر بیمار به مناسبت مشکلی که داشت انجام می‌دادیم. پس از کسب تجربیات فراوان، محاسبه کردم که این 26 وضعیت با دو تمرین تنفسی به صورتی سازمان یافته و متوالی روی همۀ قسمت‌های بدن کار می‌کنند و حتی ارگان‌های داخلی بدن، رگ‌ها، بندها و رباط‌ها را به همراه تمامی ماهیچه‌ها به چالش می‌کشند.
ساختار و ترکیب این توالی 90 درصد علم و 10 درصد الهام‌بخشی است و خواهید دید که هرچه در کلاس پیش می‌رویم بدن گرم‌تر و نرم‌تر می‌شود. ما حرکاتی را اجرا می‌کنیم که نیاز به کشش‌ها و خمیدن‌های عمیق دارند، اگر شما ناگهان با حرکت چرخش ستون فقرات شروع کنید نه تنها بهره‌ای نمی‌برید، بلکه ممکن است آسیب نیز ببینید.
همۀ آساناها دوبار تکرار می‌شوند، بار اول شما خود را محک می‌زنید و می‌فهمید که چقدر می‌توانید پیش بروید و بار دوم با اعتماد به نفس بیشتری ژرف‌تر در حرکت فرو می‌روید، به آن می‌تازید و آن را استوار می‌کنید.»
در ادامۀ مطلب، بیکرام به سؤالی که بیش از همه مطرح است جواب می‌دهد:
«صدالبته آنچه همه می‌پرسند، این است که چرا اینجا این‌قدر گرم است؟ بله، گرم است، خیلی هم گرم! چرا؟ فکر کنید یک آهنگر می‌خواهد پارۀ آهنی را با پتک به شمشیری زیبا تبدیل کند، اولین کاری که می‌کند چیست؟ آن را در آتش قرار می‌دهد و وقتی آهن به رنگ قرمزی درخشان درآمد و به تمامی نرم شد، آن را بیرون آورده و آرام آرام شروع به پتک زدن روی آن و شکل دادن به آن می‌کند تا به تیغه‌ای تیز، کشیده و محکم بدل شود. این شبیه به کاری است که یوگا می‌کند. یوگا ساختار جسم را از درون، از استخوان‌ها تا پوست و از نوک انگشتان دست تا شصت پا دگرگون می‌کند. بنابراین قبل از آن بدن را باید گرم کرد تا نرم شود، چون جسم گرمادیده انعطاف‌پذیرتر است. پس می‌توانید بدن را راحت‌تر شکل دهید.
در پاره‌ای انجمن‌های پزشکی از روش من انتقاد شده و گفته‌اند که ورزش و ممارست در یک اتاق گرم برای فشارخون بالا و قلب مضر است، در دفاع باید بگویم بیش از پنجاه سال است که «هاتایوگا» را با همین روش تدریس و تمرین می‌کنم، از جمله در مدارس هند که در هوای گرم و مرطوب آنجا امکاناتی نداشته‌اند. اگر آنچه در این انتقادها مطرح شده است درست بود، وضعیت صدها نفر از هزاران نفر که به چنین امراضی مبتلا بوده‌اند باید بعد از شرکت در کلاس‌های من وخیم‌تر می‌شد! اما این اتفاق نیفتاده و حتی در حال آن‌ها بهبودی نیز حاصل شده است. بنابراین همان‌طور که گفتم، آنچه درست است، آن چیزی است که کار می‌کند.»

یوگای بیکرام

  سفارش دهید





امتیاز شما به این محصول :