0
امتیاز کاربران 0 از 5
ماهنامه 93 -تیر ماه 1395

ماهنامه 93 -تیر ماه 1395

 قیمت

فهرست مقالات

2

روز جهاني يوگا

3

سرمقاله

4

سخن مديرمسئول

7

يوگا؛ يار شما در خانه

10

رمضان ماه پاکسازي روح و روان از موضوعات منفي

12

بارداري و توپ

14

بودن در زمان حال و ادراک يگانگي با هستي

16

ذهن برتر

18

نرمشهايي براي آمادگي بدن پيش از انجام آساناها

20

هشت نکتة آيورودايي براي کاهش وزن

22

رهنمودهايي براي مربيان يوگا

26

پنج راه استفاده از آجر يوگا براي داشتنِ...

28

با يوگا تا کوههاي هيماليا

30

ايشتا يوگا چيست؟

34

چگونه وقتي اوضاع خوب نيست...

36

مين شيانگ(چهره خواني)

38

ترک اعتياد با يوگا

42

به نصيحتهاي بدنتان توجه کنيد

44

طبيعت دانش يوگا و معرفتشناسي

46

شش نشانه که شما آنگونه که برايتان مقدر شده

48

پژوهشهاي جديد نشان دادند که مديتيشن، يوگا و ...

50

سؤال از شما، پاسخ از ما

51

يادداشتها ‏‏ «خداحافظ روزمرگيها»

52

فوايد آبهيانگا ماساژ

53

اخبار

54

شب ناآگاهي

56

درسهايي براي زندگي

 
 

زندگی همین حالاست، همین روزهایی که از پی هم سپری می شوند

لحظات زندگی

 

مردی در حال مرگ بود. وقتی متوجه مرگش شد، خدا را با جعبه‌ای در دست دید.

خدا: وقت رفتن است.

 مرد: به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم.

خدا: متأسفم، ولی وقت رفتن است.

مرد: در جعبه‌ات چه داری؟

خدا: متعلقات تو را.

مرد: متعلقات من؟ یعنی همه‌چیزهای من، لباس‌هایم، پول‌هایم و...

خدا: آن‌ها دیگر مال تو نیستند، آن‌ها متعلق به زمین هستند.

مرد: خاطراتم چی؟

خدا: آن‌ها متعلق به زمان هستند.

مرد: خانواده و دوستانم؟

خدا: نه آن‌ها موقتی بودند.

مرد: زن و بچه‌هایم؟

خدا: آن‌ها متعلق به قلبت بودند.

مرد: پس وسایل داخل جعبه، حتماً بدنم هست؟

خدا: نه آن متعلق به گردوغبار است.

مرد: پس مطمئناً روحم است.

خدا: اشتباه می‌کنی روح تو متعلق به من است.

مرد با اشک در چشم‌هایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت، باز کرد و دید خالی است. مرد دل‌شکسته گفت: یعنی من هرگز چیزی نداشتم؟

خدا: درست است، تو مالک هیچ‌چیز نبودی.

مرد: پس من چه داشتم؟

خدا: لحظات زندگی مال تو بود، هرلحظه که زندگی کردی، مال تو بود.

و آنجا بود که مرد با حسرت فراوان دریافت که چرا جعبه‌اش خالی است.

*****

 

بنفشۀ بلندپرواز

بنفشۀ زیبا و خوش عطری، با آرامش و عزت بین بنفشه‌های دیگر در گوشه‌ای از باغی دورافتاده زندگی می‌کرد. یک روز صبح که قطرۀ شبنمی تاجش را زینت بخشید، سرش را بلند کرد و به اطراف نگاهی انداخت. رز بلندقامت و خوب‌رویی را دید که مغرورانه، قد برافراشته و به‌سوی آسمان کشیده شده است.

بنفشه لب‌های آبی‌اش را گشود و گفت:

چه بدبختم در میان این گل‌ها، چه جایگاه پستی دارم، طبیعت مرا کوتاه و ضعیف آفریده است. خیلی نزدیک به زمین زندگی می‌کنم و نمی‌توانم سرم را به‌سوی آسمان آبی بالا ببرم یا صورتم را همچون رز، به‌طرف خورشید برگردانم. رز صدای همسایه‌اش را شنید، خنده‌ای کرد و گفت: حرف‌هایت خیلی عجیب است، تو خوشبختی. طبیعت به تو عطر و زیبایی‌ای بخشیده که به دیگران نداده است. این افکار را از خودت دور کن و به آنچه هستی خشنود باش و بدان کسی که فروتن است، متعالی خواهد شد و او که بلندپرواز است، جز ناامیدی و دل‌شکستگی چیزی عایدش نخواهد شد.

بنفشه پاسخ داد: تو می‌خواهی با بزرگی و عزتت مرا تحقیر کنی، چه دردناک است که خوشبختی بخواهد بدبختی را نصیحت کند و به پند و اندرز او بپردازد.

طبیعت گفتگوی بین بنفشه و رز را شنید، پس نزدیک شد و گفت:

دخترم بنفشه، چه اتفاقی افتاده؟ تو گفتار و کردار خوب و پسندیده داشتی، آیا در قلبت طمع افتاده و بلندپرواز شده‌ای؟

بنفشه، با لحن حق‌به‌جانب گفت: ای مادر بخشنده و بزرگ که سرشار از عشق و همدردی هستی، با تمام وجود از صمیم قلب می‌خواهم، خواسته‌ام را اجابت کنی و به من اجازه دهی تا یک روز همچون رز باشم. طبیعت پاسخ داد: تو نمی‌دانی که چه می‌خواهی، در پس این خواهش کورکورانه، بدبختی بزرگی نهفته است، اگر رز شوی، ضرر می‌بینی و دیگر سودی ندارد.

بنفشه به اصرار گفت: مرا به شکل رزی بلند تبدیل کن، زیرا آرزو دارم که سرم را با غرور بالا ببرم و بی‌توجه به سرنوشتم، خواسته‌هایم را عملی کنم.

طبیعت تسلیم شد و انگشتان جادویی و اسرار آمیزش را دراز کرد و ریشه‌های بنفشه را لمس نمود. بنفشه خیلی سریع به رز بلندقامتی تبدیل شد و از دیگر گل‌های باغ بالاتر رفت.

هنگام شب، آسمان از ابرهای سیاه پر شد و رعدی خشمگین سکوت هستی را بر هم زد. باران شدید و باد بنیان‌کنی شروع شد، طوفان، شاخه‌های درختان را در هم شکست، ساقۀ گل‌های بلند را در هم پیچاند و فقط آن‌هایی که به زمین نزدیک بودند در امان ماندند. آن باغ دورافتاده از آسمان ستیزه‌جو رنج‌های بی‌شماری دید و وقتی طوفان آرام و آسمان صاف شد، همۀ گل‌ها از بین رفته و هیچ‌یک از خشم طبیعت جان سالم به درنبرده بودند، جز بنفشه‌های کوچک که در کنار دیوار باغ در پناه بودند. یکی از بنفشه‌ها سرش را بلند کرد و به مصیبت گل‌ها و درختان نگاهی انداخت با خوشحالی لبخند زد و به رفیقش گفت:

«ببین که طوفان با گل‌های متکبر چه کرده است»

بنفشۀ دیگر گفت: ما کوتاه هستیم و نزدیک به زمین، اما از خشم طبیعت در امانیم.

سومی اضافه کرد: چون ما از بلندی بی‌نصیبیم، طوفان نمی‌تواند آسیبی به ما برساند.

در همان لحظه، ملکۀ بنفشه‌ها، بنفشۀ تغییریافته را در کنار خود دید که در اثر طوفان همچون سربازی مجروح در میدان نبرد، شکسته و لهیده روی علف‌های خیس افتاده است. ملکۀ بنفشه‌ها سرش را بلند کرد و خانواده‌اش را صدا زد و گفت: ببینید دختران من، ببینید و بیندیشید که طمع و بلندپروازی با این بنفشه که فقط برای یک روز رز شد چه کرد.

*****

فقر و ثروت

روزی مرد ثروتمندی، پسربچۀ کوچکش را به یک دهکده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می‌کنند، چقدر تمیز هستند. آن‌ها یک شبانه‌روز در خانۀ محقر یک روستایی میهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:

نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر.

پدر پرسید: آیا به زندگی آن‌ها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر.

پدر پرسید؟ چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به‌آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن‌ها چهار تا در حیاطشان، یک فواره داریم و آن‌ها رودخانه‌ای دارند که نهایت ندارد، ما در حیاطمان فانوس‌هایی تزئینی داریم و آن‌ها ستارگان را دارند، حیاط ما به دیوارهایش محدود می‌شود، اما باغ آن‌ها بی‌انتهاست. با شنیدن حرف‌های پسر زبان مرد بندآمده بود. پسربچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

*****

زیارت کعبه

شیخ ابوسعید ابوالخیر مقداری پول اندوخته بود تا به زیارت کعبه رود. با کاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مرکبی نداشت، پیاده سفرکرده و خدمت می‌کرد تا در مکانی فرود آمدند و شیخ برای جمع‌آوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده‌پوشی باحالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت که از خجالت اهل‌وعیال در عدم کسب روزی به اینجا پناه آورده است و هفته‌ای است که خود و خانواده‌اش در گرسنگی به سر برده‌اند، شیخ چند درهم اندوختۀ خود را به او داد و گفت برو. مرد بینوا گفت: مرا رضایت نیست. تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه‌ای ببرم. شیخ گفت: حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف کنم به ز آن‌که هفتاد بار زیارت آن بنا کنم.

*****

فراموش کردن گذشته

هزاران سال پیش در یکی از نقاط دورافتادۀ هند، مردی به گوتاما سالکی که همه به او اعتقاد داشتند، دشنام داد. گوتاما هیچ نگفت و آن ده را ترک کرد. کسانی که شاهد بودند به مرد گفتند، میدانی چه کسی را ناسزا گفتی؟ مرد گفت: نه گفتند او گوتاما است، کسی که همه به او احترام می‌گذارند و به او اعتقاددارند. مرد ناراحت شد و بر زندگی‌اش بیمناک گشت. تصمیم گرفت گوتاما را پیدا کند و از او معذرت‌خواهی کند، به دنبال او روان شد تا روز بعد در مسیری دیگر او را یافت، بر پایش افتاد و بخشش طلبید. سالک پرسید: کیستی و چه می‌خواهی؟ مرد گفت: طلب عفو می‌کنم. گوتاما پرسید: برای چه؟ گفت: دیروز تو را دشنام دادم، حال نادم هستم و طلب بخشش دارم. گوتاما گفت: «از امروز بگو، من از دیروز هیچ‌چیز نمی‌دانم».

*****

داستان‌هایی که در اینجا بیان شد، حاوی نکاتی است که می‌تواند ما را به خود آورده، عملکرد و رفتارهایمان را بسنجیم و چنانچه نیاز باشد در آن‌ها تجدیدنظر کنیم. اگر به فکر این باشیم که فقط یک‌بار به دنیا می‌آییم و روزی باید آن را ترک کنیم، مسلماً از لحظه‌لحظۀ زندگی‌مان استفاده می‌کنیم و عمر را به بطالت و تباهی صرف نمی‌کنیم؛ چراکه هیچ‌گاه علاقه نداریم با جعبۀ خالی سفر را آغاز کنیم. چه به‌جا شیخ بهایی؛ شاعر و دانشمند قرن دهم و یازدهم هجری استفاده از این عمر دوروزه را این‌گونه زیبا کرده است:

آنچه ندارد عوض، ای هوشیار / عمر عزیز است، غنیمت شمار

پیام دیگری که باید در همه‌وقت به آن توجه کرد و عمل نمود، رضایت داشتن از داشته‌هاست، عدم رضایت از حال‌وروز خود، قانع نبودن، حرص و طمع و زیاده‌خواهی و جاه‌طلبی و افزودن و اضافه کردن به هر قیمت، مسئله‌ای است که انسان را به تباهی و شکست می‌کشاند. در دو روز عمر، هر چه قانع‌تر، هر چه سربه‌زیرتر، هر چه متعادل‌تر، نتیجه‌اش آسایش بیشتر، راحتی بهتر، نشاط عمیق‌تر و آرامش دل‌چسب‌تر خواهد بود. اگر به این پیام خواجۀ شیراز نظر افکنیم، هیچ‌گاه درصدد رز بودن برنمی‌آییم و به بنفشه بودن اکتفا می‌کنیم.

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر / که یک جو منت دونان، دو صد من زر نمی‌ارزد

پیام بعدی که خیلی قابل‌تأمل هست، رسیدن به خوشبختی است. همگان کم‌وبیش غرق شدن در مادیات را عامل اصلی خوشبختی می‌دانند، غافل از این‌که زمانی که همه‌چیز رنگ و لعاب پول و مادیات و امور دنیوی به خود می‌گیرد، آرامش و آسایش و خوشبختی راه خود را کج می‌کند. بعضاً می‌بینیم انسان‌هایی که علیرغم دارا بودن مال‌ومنال فراوان، احساس فقر و کاستی و کمبود می‌کنند و بالعکس بسیاری هستند، باوجود نداری و نداشتن و در مضیقه بودن، راحت‌تر و خوشحال‌تر و خوشبخت‌تر زندگی می‌کنند. درعین‌حال هیچ‌گاه این نکته را فراموش نکنیم، خوشبختی واقعی در درون ماست و نه در بیرون، پس هیچ‌گاه در بیرون دنبال آرامش و راحتی و خوشبختی نگردیم که عمرمان به بطالت می‌گذرد.

 

مولانا جلال‌الدین بلخی؛ شاعر پرآوازۀ قرن ششم هم درون را جایگاهی می‌داند، برای سیر به‌سوی آسمان که آسمان همان خداست و راه رسیدن به او، دلی است سرشار از عشق که اگر این عشق قوی شد، نیازی به نردبان ندارد.

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان / پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

خیلی از ما این تصور را داریم که ثواب حج تنها در رفتن به خانۀ خداست، درحالی‌که ثواب رفتن به حج را می‌توانیم در هر زمان‌ یا در هر فرصتی با انجام عمل یا اعمالی نیک به دست آوریم، خیری به کسی برسانیم یا دلی را شاد کنیم یا گره‌ای از کار بندۀ نیازمندی بگشاییم و یا حداقل لبخندی بر چهره‌ای بنشانیم، می‌توانیم مطمئن باشیم خدا را در کنار خود لمس می‌کنیم و رضایتش را به سمت خود جلب می‌نماییم.

شنیده‌ایم بودن در لحظه، لازمۀ زندگی است، پس بیاییم تلاش کنیم گذشته را رها کنیم و به آینده‌ای که نیامده، دل نبندیم. اگر بتوانیم رفتاری که گوتام؛ سالک بزرگ هند هزاران سال پیش در مورد کسی که او را دشنام داد در خود نهادینه کنیم و دیروز را به امروز وصل نکنیم، هیچ‌گاه دچار غم و غصه و خشم و اندوه نمی‌شویم. فراموش نکنیم گذشته، گذشته است و آینده هنوز نیامده، بیاییم تصمیم بگیریم همواره ذهن را در حال نگهداریم و در لحظه زندگی کنیم که اگر به این نقطه برسیم به خوشبختی نائل‌آمده‌ایم.

با توجه به داستان‌های بالا و با الهام از پیام‌های حاصله، بد نیست یک‌بار دیگر داستان زندگی خود را مرور کنیم و ببینیم آیا رفتارهایمان شگفت‌انگیز نیست؟

از کودکی، خسته می‌شویم و برای بزرگ شدن، عجله می‌کنیم و سپس دل‌تنگ دوران کودکی خود می‌شویم. ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می‌گذاریم، سپس برای باز پس گرفتن سلامتی ازدست‌رفته، پول خود را خرج می‌کنیم. طوری زندگی می‌کنیم که گویی هرگز نخواهیم مرد و بعد طوری می‌میریم که گویی هرگز زندگی نکرده‌ایم. آن‌قدر غرق در آینده و گذشته می‌شویم که متوجه از دست رفتن امروز خود نیستیم، پس به خود آییم و عملکردهای زندگی‌مان را مرور کنیم و به این نتیجه برسیم که آنچه از ما باقی می‌ماند، خوبی است.

*****

شاید بد نباشد مطلب را با شعری زیبا از مهدی سهیلی (1303-1366) شاعر معاصر که با ما هم‌عقیده است و افسانۀ زندگی را در خوبی و خوبی‌ها می‌داند به پایان ببریم.

زندگی دفتری از خاطره‌هاست.

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی‌هاست

یک نفر هم‌سفر سختی‌هاست

چشم تا بازکنیم عمرمان می‌گذرد

ما همه هم‌سفر و رهگذریم

آنچه باقی است فقط خوبی‌هاست.


با یوگا تا کوه‌های هیمالیا

 

رشته‌کوه‌های هیمالیا ازجمله بزرگ‌ترین کوه‌های جهان است که از پاکستان تا هند، از هند تا نپال و از نپال تا تبت کشیده شده است. در این رشته‌کوه‌ها تعداد 14 قلۀ بلندتر از 8000 متر وجود دارد، از این تعداد 8 قله بالای 8000 متر در نپال 4 قله در پاکستان و 2 قله در تبت قرار دارند.

وجود 8 قلۀ بالای 8000 متر در نپال باعث شده است که طبیعت زیبا، دیدنی و منحصربه‌فردی در این منطقه از جهان پدید آید که در نوع خود بی‌نظیر است و به همین لحاظ در طول سال هزاران توریست به این کشور آمدوشد می‌کنند تا از طبیعت زیبا و نقاط دیدنی این کشور بازدید به عمل‌آورند.

نپال، کشوری در آسیای میانه، واقع در شمال هندوستان و پایتخت آن کاتماندو است. جمعیت نپال حدود ۲۷ میلیون نفر و زبان رسمی آن نپالی است. واحد پول این کشور، روپیه نپال است.

 

81 درصد مردم نپال پیرو آیین هندو هستند و با این احتساب، نپال در میان کشورهای جهان بالاترین درصد پیروان هندوئیسم را نسبت به جمعیت خود دارد. این کشور به خاطر موقعیت جغرافیایی خود هم از هند و هم از تبت تأثیر پذیرفته است.

نپال در بیشتر تاریخ خود حکومت پادشاهی داشته است. طی سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۶ نزدیک به ۱۶ هزار تن به‌واسطۀ تغییر رژیم پادشاهی به جمهوری کشته شدند. در حال حاضر نظام حکومتی کشور دمکراسی پارلمانی است. نپال نه‌تنها به‌واسطه کوه‌های سر به فلک کشیده که کوهنوردان بسیاری از کشورهای مختلف جهان را به خود جلب می‌کند، بلکه به‌واسطۀ واقع‌شدن بین دو کشور بزرگ هند و چین و به لحاظ سابقۀ تاریخی‌ای که دارد، دارای بناهای تاریخی و تماشایی و معابد قدیمی است و همین امر باعث شده، وجود دو فرهنگ هند و چین در یک نقطه، عده زیادی را به‌سوی خود جلب نماید.

 فرهنگ و تمدنی این‌چنینی در گوشه‌ای از آسیای میانه علاقه‌ای را ایجاد می‌کند تا برای آشنایی و دیدار از این کشور منحصربه‌فرد رنج سفر را بر خود هموار کرده و به دیدار آن شتافت و دانش یوگا به روال برنامه‌ریزی همه‌ساله، خردادماه سال جاری برنامه سفر به این کشور استثنایی را به‌منظور بازدید از جاذبه‌های طبیعی و تاریخی و فرهنگی و با حضور علاقه‌مندانی از شهرهای مختلف به مرحله اجرا درآورد. در همین راستا تعدادی از مربیان یوگا، دست‌اندرکاران و علاقه‌مندان به سفرهای سلامتی و طبیعت‌گردی در روز هشتم خردادماه سال 1395 از تهران عازم قطر و از قطر به کاتماندو پایتخت این کشور عزیمت کردند.

پرواز از تهران تا قطر کمی بیش از 2 ساعت به طول انجامید، پس از 2 ساعت توقف در سالن ترانزیت فرودگاه قطر پروازی 5/4 ساعته به مقصد کاتماندو آغاز شد.

حدود ساعت 4 عصر روز 8 خردادماه پس از ورود به فرودگاه تریب هووان Tribhuvan و انجام امور گمرکی و اخذ ویزا و خروج از سالن فرودگاه، راهنمایی که جزئیات برنامۀ سفر گروه اعم از رزرو هتل و دیدار از شهرهای مختلف نپال را از روزها قبل برنامه‌ریزی کرده بود به دیدار گروه یوگا آمد. پس از تعارفات اولیه گروه سوار مینی‌بوس توریستی شده و عازم هتل محل اقامت واقع در منطقه تمیل Tamil که منطقه‌ای توریستی است، شدند. راهنمای تور اظهار داشت تا امروز هوای نپال بسیار گرم بود و برای اولین بار پیش از ظهر برای ساعاتی باران مفصلی آمد و هوا را تروتازه کرد. عزیزان خواننده به این نکته باید توجه کنند که هوای منطقۀ شرق آسیا که کشورهایی نظیر هند و نپال و سریلانکا و مالزی و تایلند و... را شامل می‌شود با هوای منطقۀ غرب آسیا جایی که ایران در آن واقع است، کاملاً متفاوت است. به‌طوری‌که ماه‌های خرداد، تیر، مرداد، شهریور و مهر، فصل باران‌های موسمی در این مناطق فرامی‌رسد و باران‌های سیل‌آسا شروع به بارش می‌کند و شرجی هوا کمی بیشتر می‌شود، در این کشورها آبان ماه فصل اتمام باران‌های موسمی است و هوای بهاری در این مناطق حاکم می‌شود و حدوداً 6 ماه هوا تا حدی معتدل است، ولی همواره شرجی در بعضی از مناطق عرق را از سر و روی آدم سرازیر می‌سازد. از فروردین‌ماه، گرمای هوا در این کشورها شدت گرفته و این تا زمانی است که باران‌های موسمی شروع می‌شود و حالا گروه یوگا در آغاز فصل باران‌ها سفر به نپال را آغاز کرده و قصد دارد از جاذبه‌های طبیعی و تاریخی و دیدنی دیدار کند.

رفتن به هتل آرتس Arts و استقرار در آن و سپس گشتی در خیابان‌های عریض و طویل کاتماندو، برنامۀ اولین روز سفر است. برنامۀ دومین روز سفر پس از صرف صبحانه دیدار از معروف‌ترین معبد کاتماندو به نام معبد «سوایام بونات Swayambhunath» که به نام معبد میمون‌ها نیز مشهور است، می‌باشد.

این معبد که در اثر زلزله اردیبهشت‌ماه سال 1394 نپال که طی آن بیشتر از 8000 نفر کشته شدند، دچار آسیب شد. بخشی از آن تعمیر شده و بخش دیگر در حال تعمیر و مرمت است. معبد میمون‌ها که در نقطه‌ای مرتفع واقع‌شده، به لحاظ هم‌جواری با جنگل، میمون‌های فراوانی در آن رفت‌وآمد می‌کنند و به همین لحاظ به معبد میمون‌ها معروف شده است. در بالاترین نقطۀ معبد استوپا Stupa (منارۀ طلایی‌رنگ) واقع‌شده که مورد پرستش بودائیان است، در کنار این استوپا، معبد دیگری وجود دارد که معتقدان آئین هندو برای برآورده شدن حاجت‌ و نیازهای خود به آن مراجعه می‌کنند و با روشن کردن شمع و علامت‌گذاری روی پیشانی با خاکستر سرد شده به عبادت و نیایش می‌پردازند.

 

در بالای استوپا تصویر دو چشم خودنمایی می‌کند که آن کنایه از چشم‌های بوداست. پیروان این آئین اعتقاددارند، بودا همواره در همه حال نظاره‌گر اعمال انسان‌ها است. البته این مسئله پیامی را به همراه دارد و آن این است که همۀ پیروان را به انجام عمل نیک دعوت می‌کند و از کردار زشت بر حذر می‌دارد؛ چراکه آن‌یک جفت چشم دائماً نظاره‌گر اعمال آدم‌هاست. لازم به ذکر است، این چشم‌ها در اکثر بناهای تاریخی نپال دیده می‌شود.

از داخل معبد میمون‌ها و از کنار استوپا، درۀ کاتماندو که در آن شهر کاتماندو بناشده است، قابل‌مشاهده می‌باشد و منظرۀ بدیع و جالبی را به وجود آورده است.

دیدار از این معبد و گرفتن عکس از جای‌جای این بنای تاریخی و تماشای میمون‌هایی که به‌راحتی در آن آمدوشد می‌کنند، اولین برنامۀ سفر و دیدار از کاتماندوست. گروه، ساعتی بعد عازم «بودانات Boudhanath» می‌شود. «بودانات» معبد دیگری در نقطۀ مرکزی و شلوغ شهر است که محل عبادت و زیارت بودائیان می‌باشد. این معبد هم دارای استوپای بزرگی است که بخش اعظمی ازجمله برج آن در اثر زلزلۀ اردیبهشت‌ماه 1394 تخریب شد، پس از 5/1 سال کماکان عملیات ساخت‌وساز ادامه دارد و به نظر می‌رسد چند سال دیگر زمان نیاز است تا برج ساخته شود. گشتی در معبد «بودانات» که صحن آن دایره‌ای شکل است و دیدار از مغازه‌های اطراف آن‌که فروشندگانش عموماً بودائی هستند و گرفتن عکس و فیلم مرحلۀ پایانیِ دیدار از این بنای تاریخی شهر کاتماندو است. اعضاء با سوارشدن در مینی‌بوس توریستی عازم منطقۀ دیگری از شهر کاتماندو می‌شوند که بنای تاریخی «پاتان Patan» در آن واقع‌شده است.

پاتان، سومین شهر بزرگ پس از کاتماندو و پکارا است و در قسمت جنوب مرکزی درۀ کاتماندو واقع‌شده است. این شهر به خاطر میراث فرهنگی غنی خود، به‌ویژه هنر و صنایع‌دستی‌اش شناخته‌شده است. پاتان شهر جشن و هنرهای زیبای باستانی است. مجسمه‌های فلزی و سنگی کنده‌کاری بسیاری در این شهر وجود دارد. این شهر نیز همانند سایر مناطق نپال خسارت‌های گسترده‌ای از زلزلۀ اردیبهشت‌ماه 1394 دید.

موزۀ این ناحیه در سال ۱۹۹۷ برای نمایش آثار تاریخی این کشور کهن تأسیس گردید و امروزه یکی از اماکنی است که گردشگران زیادی برای بازدید از آن علاقه نشان می‌دهند. در این موزه تعداد زیادی از قطعه‌های برنزی و ساخته‌شده از مس به نمایش درآمده‌اند. گروه پس از دیدار از دیدنی‌های کاتماندو عازم «ناگارکوت Nagarkot» می‌شود تا طبیعت منحصربه‌فرد و زیبای هیمالیا را مشاهده کند. منطقه‌ای واقع‌شده در ارتفاعات کاتماندو که ازآنجا زمانی که شرایط جوی فراهم باشد، ارتفاعات هیمالیا ازجمله اورست؛ بلندترین قلۀ جهان را از فاصله‌ای نه‌چندان دور می‌توان تماشا کرد.

ادامه دارد...

سفارش دهید





دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز شما به این محصول :