0
امتیاز کاربران 0 از 5
ماهنامه 121-  آبان ماه 1397

ماهنامه 121- آبان ماه 1397

 0

3

سرمقاله

4

سخن مديرمسئول

7

برندگان مسابقه عکاسي

8

يوگي واقعي کيست؟

10

با ماندالاها به «خود» نزديک شويد

13

تقديم به تجليات عشق الهي (آهيمسا)

14

نداي درون

16

آرامش در دامان خداوند

18

رايحه درماني

20

يوگا، ابزاري براي نيل به هدف

22

حقيقت يين يوگا

30

سوتراي پنجم و ششم پاتانجلي

34

سعادت ابدي (سلامتي)

37

اخبار

38

مسير خودت را پيدا کن

44

ماجراهاي سياتيک

45

نسخه پاتانجلي براي تمرکز

46

محافظت از شانهها در وضعيتهاي معکوس

50

کاربردهاي درماني يوگانيدرا

52

يک وعده غذاي گياهي

54

تنوعات حرکت کمان يوگا؛ يار شما در خانه

56

تغذية پاييزي

57

يوگا همراه با ابزار

58

پناهگاه روح

 
 

یوگی واقعی کیست؟

مهتاب کلانتری

 

اطلاق نام یوگی (تمرین‌کنندۀ آقا) یا یوگینی (تمرین‌کنندۀ خانم) به انسان‌ها به شرایط خاصی نیاز دارد. نمی‌توانیم از لحظه‌ای که یوگا را شروع می‌کنیم فکر کنیم یوگی شده‌ایم. البته نمی‌خواهیم بگوییم یوگی، انسان منحصر به فرد عجیب و غریبی است و مثلاً از کرۀ ماه آمده است. اما به‌هرحال «یوگی» بار معنایی خاصی دارد و معمولاً در جامعه از یوگی‌ها انتظار خاصی می‌رود. یوگی‌ها را افرادی آرام، صبور، منعطف و متواضع می‌دانند. یک یوگی واقعی انسان وارسته‌ای است که به سادگی ناراحت نمی‌شود، مهربان، ساده، متواضع، و متمرکز است؛ در کلامش آرامش، در رفتارش تواضع، در منشش معرفت، و در نگاهش سادگی موج می‌زند.

من هم مانند بسیاری از آدم‌ها که در برهه‌ای از زندگی گمان می‌کنند به یوگا نیاز دارند وارد این رشته شدم. در این مطلب قصد دارم داستانی را برای‌ شما روایت کنم که روزی کل مسیر زندگی مرا تغییر داد و نگاه مرا به جهان وسعت بخشید.

بعد از سال‌ها یوگا کار کردن، فکر می‌کردم پوشیدن لباس سفید یوگا، انجام دادن حرکات خاص و پیشرفته بر روی مت یوگا، و خواندن اذکار یوگایی از من یک یوگی ساخته است‌. اما اتفاقی کاخ تصورات و رؤیاهایم را به یکباره فرو ریخت و باعث شد هر آنچه تا آن زمان به آن دل خوش کرده بودم، از دست رفته ببینم و حس کنم همۀ آن‌ها توهمی بیش نبوده است. داستان از این قرار بود که:

در یک غروب سرد زمستانی، با ماشین شخصی‌ام، همراه پسر نوجوانم، به منزل بازمی‌گشتم که شخصی با وسیلۀ نقلیه‌اش در مقابلم ظاهر شد و باعث شد به سختی ماشین را کنترل کنم تا تصادف نکنم. من که کاملاً در آن لحظه شوکه شده بود به سختی به خودم مسلط شدم و به مسیرم ادامه دادم. اما نتوانسته بودم از لحاظ ذهنی از آن ماجرا خلاص شوم. خودرویم را راه انداختم، با سرعت زیاد خودم را، پشت چراغ قرمز، به آن خودرو رساندم و به تلافی کاری که با من کرده بود جلویش پیچیدم. نزاع سختی بین ما درگرفت. من که حریف بدزبانی آن شخص نمی‌شدم شروع کردم به جیغ و داد کردن و کاملاً برای لحظاتی فراموش کردم پسر نوجوانم هم در ماشین حضور دارد. ناگهان به خودم آمدم و با شرمندگی به فرزندم نگاه کردم. او که پانزده سال بیشتر نداشت و تا آن لحظه فقط شاهد ماجرا بود، تنها یک جمله گفت که به اندازۀ تمام زندگی‌ام مرا تکان داد. او گفت: «مامان مثلاً شما یوگا کار می‌کنید؟» این جمله‌اش مثل پتکی بر سرم کوبیده شد!! یک لحظه به خودم آمدم و با خودم گفتم: «ای وای من دارم چه می‌کنم؟؟!!» شیشۀ ماشین را بالا کشیدم و بقیۀ راه را در سکوت رانندگی کردم تا به خانه رسیدم. تا مدت‌ها ذهنم مشغول این جملۀ سنگین بود. چند روزی را در سکوت سپری کردم و به سختی به فکر فرو رفته بودم .

دائم از خودم می‌پرسیدم: «واقعاً تأثیر این همه تمرینات سخت و طاقت فرسای یوگا بر من چه بوده؟»

تا چند روز حال مساعدی نداشتم و صحنۀ آن روز عجیب یک لحظه از جلوی چشمم دور نمی‌شد. از خودم شرمنده بودم و مدام صدای پسرم در گوشم می‌پیچید.

مدت‌ها با خود خلوت کردم. با خود فکر ‌کردم بهتر است یوگا را رها کنم و پی ورزش دیگری بروم. اما چیزی در درونم نهیب می‌زد و جوششی عظیم در قلبم حس می‌کردم.

احساس می‌کردم قلبم مچاله شده است و نفسم به سختی بالا می‌آید. در درونم احساس خلاء می‌کردم. فکر می‌کردم از درون خالی شده‌‌ام. روزهای سختی بود، اما بالأخره تصمیم خودم را گرفتم و دوباره از اول شروع کردم. این بار تصمیم داشتم از ابتدا با اصل و فلسفۀ یوگا آشنا شوم.

در ابتدا شروع کردم به مطالعۀ کتاب‌های معدودی از یوگا که در منزل داشتم. به مرور کتاب‌های بیشتری در این زمینه مطالعه کردم. فهمیده بودم با انجام دادن حرکات پیشرفتۀ یوگا، یوگی نشده‌ام و حالا حالاها باید روی خودم کار کنم تا از درون هم رشد کنم.

اصول اولیۀ یوگا را، یک به یک، همراه روزه‌های ماهیانه یا هفتگی، تمرین کردم. اول از همه شروع کردم به پذیرش خودم. تنها با پذیرش بود که دست از سرزنش خود و واگویه‌های ذهنی‌ام برداشتم و خودم را همان‌گونه که بودم با تمام کم‌وکاستی‌هایم: خُلق و خوی تندم، دمدمی مزاجی‌ام، غرور و ترس‌هایم پذیرفتم.

بلافاصله بعد از پذیرفتن تمام ابعاد شخصیتی‌ام، ابرهای یأس و ناامیدی آرام‌آرام از آسمان ذهنم به کناری رفت. در پس هر تاریکی، در وجودم نوری می‌دیدم که مرا به سمت خود می‌کشید. به‌تدریج روی خشم و عصبانیتم کار کردم. با پیروی از اصل آهیمسا خشم‌هایم را کنترل کردم و نه سرکوب.

با مطالعۀ کتاب‌های مربوطه و با تمرین و ممارست، سعی بر کنترل خشم داشتم. البته می‌دانستم نباید خشمم را سرکوب کنم باید خیلی مواظب می‌بودم که راه را به درستی بروم. در مواقعی که خشمی بر من مستولی می‌شد خود را از خشمم جدا می‌کردم و از بیرون به موضوع نگاه می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم من برای چه عصبانی هستم؟ آیا این اتفاق ارزش این همه تکان و هیجان منفی را دارد؟ به دنبال راه‌های منطقی برای بهترین برخورد با عامل خشمم بودم و به‌مرور به قدری تغییر کردم که اطرافیانم بسیار متعجب شده بودند که چه اتفاقی دارد برای من می‌افتد و دائماً جویای حالم بودند. چون بسیار ساکت و آرام شده بودم  و دیگر به راحتی عصبانی نمی‌شدم.

ناگفته نماند همین امر باعث تمرکز بیشتر روی کارهایم هم شده بود. بهتر می‌توانستم بدون توجه به محیط و چیزهایی که در اطرافم در حال رخ دادن است، کار مورد نظر خودم را انجام دهم و چیزهای مختلف باعث حواس‌پرتی‌ام نمی‌شد.

یادم می‌آید روزهایی که روزۀ بخشش داشتم، سعی در بخشیدن کسانی که در زندگی باعث رنجش و آزارم شده بودند داشتم. البته در ابتدا کمی سخت بود و دور از ذهن. چون من آدمی بودم که به سختی کسی که باعث آزردگیم شده بود را فراموش می‌کردم.

شاید یکی از سخت‌ترین و البته مؤثرترین تمرین‌هایم هم همین بود. بخشیدن کسی که ما را آزرده‌خاطر کرده است و دعا کردن برای چنین شخصی شاید جزء دشوارترین کارهای دنیا باشد. اما من این کار را کردم و جالب اینجا بود که بسیار در بهبود حال و هوایم مؤثر بود. من دیگر آن آدم قبلی نبودم. درواقع، زمانی که ما کسانی که باعث آزردگی‌مان شده‌اند را می‌بخشیم، انگار تمام راه‌های انرژی‌مان باز می‌شود، انگار دیگر هیچ سدی در درون‌مان نیست و انرژی‌ها در مسیر مستقیم حرکت می‌کنند. حسی بسیار عالی است که باید تجربه کرد.

حالا دیگر من کاملاً آرام، سبک و رها بودم. وقت بیشتری برای کارهای خودم به دست آوردم و گفت‌گوهای ذهنی‌ام به شکل قابل توجهی کم شده بود‌.

در آن زمان کارهای نیمه‌تمام زیادی داشتم که همه‌شان را زمانی شروع کرده بودم و به بهانه‌ای نیمه‌کاره رهایشان کرده بودم. درواقع ذهنم آنقدر درگیر دیگران و اعمال و رفتار اطرافیانم بود که دیگر وقتی برای رسیدن به کارهای مهم خودم نداشتم. به مرور با تمرکز و آرامش یکی یکی همۀ کارهای نیمه تمامم را بر اساس اولویت به سرانجام رساندم. به کلاس‌های مورد علاقه‌ام رفتم و سعی کردم پرندۀ بازی در ذهنم باقی نماند؛ از جمله کلاس‌های یوگایم را هم ادامه دادم تا جایی که خودم مربی یوگا شدم.

حالا وقتی در دعای انتهای کلاس از شاگردانم می‌خواهم برای کسی که بیشترین رنجش و ناراحتی را از او دارند دعا کنند، واقعاً می‌دانم چه موهبت عظیمی در پس این جمله برای خود شخص نهفته است، چون خودم با تمام وجود آن را تجربه کرده‌ام.

مدت‌های زیادی گذشت و من دیگر به این سبک زندگی خو گرفته بودم. روزه‌هایی که می‌گرفتم دیگر جزئی از وجودم شده بود و دیگر به آن‌ها فکر هم نمی‌کردم.

تا اینکه روزی بعد از پایان یک روز سخت کاری که هوا به شدت گرم بود، خسته و گرسنه، به سمت منزلم در حرکت بودم. داخل فروشگاهی شدم تا مایحتاج مورد نیاز منزل را تهیه کنم. بعد از کمی گشت‌وگذار در فروشگاه و تهیۀ مواد مورد نیاز، در صف صندوق ایستادم و منتظر بودم تا نوبتم شود و هرچه زودتر به خانه بروم. چراغی پر نور بالای سرم روشن بود و گرمای محیط را دو چندان کرده بود. حالا از گرمای اضافه هم کلافه شده بودم. صف طولانی بود و صندوق‌دار در حال جروبحث کردن با یکی از مشتریان. همه به شدت کلافه و عصبی بودند. خانمی با فرزندش جلوی من ایستاده بود. مادر تمام مدت با تلفن همراهش مشغول حرف زدن بود و پسرک خردسالش شیطنت و بازیگوشی می‌کرد و ناگهان ضربۀ شدیدی به ساق پایم زد. من که بسیار خسته و کلافه بودم حالا درد این ضربه نیز به مشکلاتم اضافه شده بود. ناگهان به شدت عصبانی شدم، به حدی که احساس کردم از عصبانیت صورتم سرخ شده است. اگر آن آدم سابق بودم ممکن بود در این شرایط برخورد خیلی شدیدی کنم. اما واقعاً چه کردم؟

خودم را کنترل کردم، آرام به سمت در فروشگاه رفتم و شروع کردم به نفس کشیدن‌های عمیق (دم‌های عمیق و بازدم‌های عمیق‌تر) و خوشبختانه در زمان کوتاهی، آرام و ریلکس شدم و به صف برگشتم. مادر آن کودک از من عذرخواهی کرد و بقیۀ ماجراها هم ختم به خیر شد. از اینکه خشمم را کنترل کرده بودم احساس بسیار خوبی داشتم. همان موقع بود که به این نتیجه رسیدم زحماتم برای درک مفهموم واقعی یوگا بی‌نتیجه نبوده است.

به لطف اتفاق آن غروب زمستانی، درس‌های زیادی گرفتم. در پس هر اتفاقی در زندگی درسی برای‌مان نهفته است. اگر درس‌هایمان را به موقع و درست یاد بگیریم به مرحلۀ بعد می‌رویم و از آن دست رویدادها دیگر برای ‌ما رخ نمی‌دهد، اما اگر متوجه درسی که باید بگیریم نشویم، آن‌قدر اتفاقاتی از آن دست برای‌مان پیش می‌آیند تا بالأخره چشم‌مان باز شود و از رویداد پیش آمده، درس موردنظر را بگیریم.

 

سوترای پنجم و ششم پاتانجلی

 

آشنایی با وریتی‌ها

گردآوری و ترجمه: بهاره جعفری صمیم

 

پاتانجلی در شروع یوگاسوتراها به پرتوجویان اعلام می‌کند که یوگا آرام کردن امواج ذهنی است. به این امواج ذهنی در ادبیات پاتانجلی وریتی گفته می‌شود. ما به جای اینکه خود را با خودِ ابدی‌مان که در لایه‌های زیرین وجودمان قرار دارد بشناسیم، به اشتباه برای نوسانات ذهنی‌مان ارزش و هویت قائل می‌شویم. هدف نهایی یوگا تجربۀ خودِ حقیقی است و نه اجرای دقیق حرکت ایستادن روی دست. آساناها و سایر تمرینات یوگا درواقع زمین‌های حاصلخیزی هستند برای شناخت وریتی‌ها و چگونگی تأثیرشان بر ما؛ چه روی مت یوگا و چه در زندگی روزمره.

سوترای پنجم:

"Vrittayah panchatayyah klishta aklishta"

Vṛttayaḥ جمع vrtti: حالت‌ها، تغییرات و کارکردهای ذهن

Pañchatayyaḥ: پنج نوع، پنج گروه

Kliṣhṭa: دردناک، زیان‌بار

Akliṣhṭa: غیردردناک، غیر‌زیان‌بار

به گفتۀ پاتانجلی در سوترای پنجم، ما پنج نوع وریتی را تجربه می‌کنیم که شناخت بعضی از آن‌ها ‌آسان است، ولی بقیه‌ پنهان هستند و یا شناخت آن‌ها دشوار است. وریتی‌ها می‌توانند دردآور (Klishta) یا بدون درد (Aklishta) باشند و ما آن‌ها را به صورت‌های زیر تجربه می‌کنیم (سوترای ششم):

1. ادراک صحیح (پرامانا): آنچه که بر اساس واقعیت یا مشاهده‌ درمی‌یابیم؛

2. توهم (ویپاریایا): برداشت‌های اشتباهی که منجر به نتیجه‌گیری‌های نادرست می‌شوند؛

3. تخیل (ویکالپا): برداشت‌های خیالی و مبهم؛

4. خواب (نیدرا): عدم وجود تفکر خودآگاه؛

5. خاطره (سمریتی): یادآوری افکار و حوادث گذشته.

بعضی از این وریتی‌ها در بیداری، برخی به هنگام رؤیا و بقیه در خواب ظاهر می‌شوند. افکار مربوط به ادراک صحیح، توهم اشتباه، و تخیل در حالت بیداری اتفاق می‌افتند که البته تخیل گاهی می‌تواند در حالت رؤیابینی هم پدید بیاید. در زمان خواب عملکرد ذهن به گونه‌ای است که تمام محتویات خود را مسدود می‌کند. یادآوری خاطرات، تغییرات ذهنی است که می‌تواند در هر سه حالت بیداری، رؤیابینی و خواب عمیق اتفاق بیفتد.  

هر گونه تغییری می‌تواند تا حدودی موجب تلاطم میدان ذهن شود که برخی بی‌ضرر و برخی زیان‌بار هستند. مثلاً تخیلات و ادراکات نادرست ناشی از ترس، ترس را تداوم می‌بخشند؛ درحالی‌که تصور حضور خدا، عشق و ایثار را به ذهن القا و ترس را دور می‌کند. اضطراب نشأت گرفته از عدم ثبات بازار سهام، ذهن را پریشان می‌کند؛ بنابراین، این نوع اضطراب یک تغییر ذهنی زیانبار یا دردآور است. از طرفی، تلاطمی ‌که به دلیل شنیدن یک گفتار معنوی در فرد ایجاد می‌شود، می‌تواند شجاعت و غیرت انجام یک کار سودمند را به ذهن فرد القا نماید و بدین ترتیب این یک وریتی بدون درد است. 

در روان‌شناسی مدرن به این دو دسته وریتی‌، افکار منفی و مثبت گفته می‌شود. تغییرات ذهنی اگر با احساسات منفی از قبیل خشم، ترس، نفرت، حسادت، خودخواهی، وابستگی، و غم همراه باشد «افکار منفی» و زمانی که با عشق، محبت، امید، مهربانی و بخشندگی همراه باشد  «افکار مثبت» نامیده می‌شوند. بیشتر ما می‌دانیم که افکار و احساسات منفی برای سلامت مفید نیستند، ولی باز نمی‌توانیم آن‌ها را متوقف کنیم. همچنین واقفیم که افکار مثبت برای سلامتی سودمندند، ولی قادر نیستیم به صورت ارادی آن‌ها را ایجاد کنیم. ذهن بر اساس برداشت‌های ظریفش از گذشته، به تولید افکار مثبت و منفی ادامه می‌دهد و ما به‌عنوان موجودات آگاه، گاهی می‌بینیم که بازیچۀ نیروهای قدرتمند ذهن‌مان شده‌ایم. 

یوگی‌ها معتقدند تا ذهن هست، نوسانات ذهن نیز هست و اگر سعی نکنیم به شکلی آگاهانه مسئولیت خود را در اختیار بگیریم، ذهن همچنان تحت‌تأثیر برداشت‌های دقیقی که از گذشته دارد عمل خواهد کرد. برای فرار از گذشته و ساختن آینده‌ای لذت‌بخش، باید یاد بگیریم قدرت اراده و عزم راسخ‌مان را در زمان حال به کار گیریم. این قدرت که سامکالپا شاکتی نامیده می‌شود یک صفت ذاتی هوشیارانه است که ذهن را برای کشف آگاهی خود به کار می‌گیرد. با استفاده از قدرت عزم و اراده می‌توانیم چرخۀ برداشت‌های موشکافانه از گذشته را که موجب افزایش نوسانات ذهن شده و خود مجدداً باعث برداشت‌های ظریف دیگر می‌شود متوقف کنیم. پرورش نیروی عزم و اراده، تمرین معنوی نامیده می‌شود.

ما در حین اجرای آسانا حساسیت خود را نسبت به اینکه کدام عضلات درگیر و کدام‌ها رها هستند، تنفس‌مان باید چگونه باشد، تفاوت کشش و فشار و ... بالا می‌بریم. همچنین یوگا به ما می‌آموزد بین امواج فکری تفاوت قائل شویم و در پرورش آگاهی، رسیدن به ادراک صحیح، و شناخت سایر وریتی‌ها (ویپاریایا، ویکالپا، نیدرا، اسمریتی) به ما کمک می‌نماید. این امر ممکن است ساده به نظر برسد ولی در عمل دشوار است.

 

به‌عنوان مثال وقتی به قصد مدیتیشن کردن روی زمین می‌نشینیم، هدف‌مان مشاهدۀ افکار است. درست مثل تماشا کردن ابرهایی که در دل آسمان حرکت می‌کنند. اما در عمل برخی فکرها بیشتر توجه‌مان را جلب می‌کنند و بیشتر از همه، تصاویری خلاقانه از کارهایی که در آن زمان در دست انجام داریم ذهن‌مان را اشغال می‌کنند. این یک شکل از تخیل (ویکالپا) است. اگر این ابرها را دنبال کنیم، مراقبه‌مان تبدیل به تخیلات محض می‌شود.

اگر بخواهیم سرکوب‌شان کنیم، مراقبه به زد و خورد ذهنی می‌انجامد ولی اگر اجازه بدهیم مانند حباب به سطح بیایند و خودشان از ما دور بشوند، با گذر زمان اهمیت‌شان را از دست می‌دهند. درست شبیه نوشابۀ گازداری که وقتی درش باز باشد، سرانجام گازش را از دست می‌دهد و آرام می‌شود. وقتی این وریتی‌ها قدرت جلب‌توجه‌شان را از دست می‌دهند، ذهن در سکوت، استراحت می‌نماید.

اما زمان نمی‌تواند به‌تنهایی وریتی‌ها را متوقف کند. آرام کردن امواج ذهن به تمرین مخصوص نیاز دارد. این امر حتی در مورد وریتی‌هایی که به‌راحتی قابل تشخیص هستند نیز صادق است، چه رسد به موضوعات دردناکی که در اعماق چیتا مدفون کرده‌ایم. آنقدر عمیق که دیگر برای ما قابل تشخیص نیستند و یا متوجه تأثیر بازدارنده‌ای که بر ما دارند نمی‌شویم. این‌ها یا خاطرات ناخودآگاه (اسمریتی) هستند یا دروغ‌هایی که آنقدر به خودمان می‌گوییم تا بالأخره خودمان هم باورمان می‌شود (ویپاریایا).

دلیل این اتفاق آن است که ذهن و بدن هر دو به انبار دردهای (فیزیکی و احساسی) گذشته تبدیل شده‌اند. همان‌گونه که راما جیوتی ورنون اغلب به شاگردانش یادآوری می‌کند، «آنچه نادیدنی است باید پیش از اینکه بتواند به چیز دیگری تبدیل شود، قابل دیدن گردد.» آسانا و سایر تمرینات به ما کمک می‌کنند اعماق بدن و ذهن‌مان را هم بزنیم تا وریتی‌ها سریع‌تر به سطح بیایند. همۀ ما در کلاس یوگا این تجربه را داشته‌ایم که انگار چیزی از عمق وجودمان مثل حباب بالا آمده است. یا دچار یک لحظۀ اکتشاف‌گونه شده‌ایم که نشانۀ ادراک صحیح بوده است. وقتی به مرحله‌ای برسیم که وریتی‌ها و نحوۀ عملکردشان را در درون خود تشخیص بدهیم، نوسانات حواس‌پرت‌کن آن‌ها کاهش می‌یابد و می‌توانیم کنه یوگا را تجربه نماییم.

 

 

 

سفارش دهید





دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
امتیاز شما به این محصول :